بعد همکارم دویید اومد پیشم گفت این خانومه همونیه که سری پیش دستمو بوس کرد😂
گفتم ینی چی؟😐
گفت اومدم کارتشو بگیرم حساب کنم، گفت وای من چقدر ازت خوشم اومده دستمو گرفت ماچ کرد🗿🤣
بعد من همینجوری دنبالش میرفتم حواسم بهش بود. وقتی داشت جانماز نگاه میکرد شروع کرد به حرف زدن
گفت اره چقد فروشگاهتون خوبه چقدر انرژیتون رو دوست دارم
یه دستی هم به شونم کشید (که من تجربه همکارم یادم افتاد خواستم فرار کنم😂)
گفتم مرسی و اینا
گفت یه چیزی خواستم ازتون بپرسم؛
من خیلی وقتا تو خونه که هستم یه چیزی رو میذارم رو میز مثلا، میرم و برمیگردم میبینم نیست😃
مثلا یه بار کاهو تو خونم گم شد😀
به نظرتون جنه؟😃😃😃😃😃
من همینجوری (😃) گفتم چی بگم والا لابد یکی داره سر به سرتون میذاره
گفت نه من تنها زندگی میکنم😀
هی خواستم بگم توهم میزنیییییییی. اسکیزوفرنی چیزی دارییییی.
ولی خب به خاطر مشتری مداری و اینکه لب نرده طبقه بالا وایساده بودم و میترسیدم هلم بده پایین فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم 😃
بعد وقتیم که از فروشگاه رفت بیرون مثل اینکه شروع کرده با خودش حرف زدن و راه رفتن😀
یکی یه بار حدود ۱۱ و نیم شب وقتی داشتیم میبستیم درحالی که عینک دودی زده بود اومد و گفت آلمان دارید؟🗿
بعد بابامم اون موقع بود، بابام روحانیه. یهو پرسید حاجاقا چطوری میشه رفت جبهه؟🗿
و خب آقاهه بوی الکل میداد🗿