بعد وقتیم که از فروشگاه رفت بیرون مثل اینکه شروع کرده با خودش حرف زدن و راه رفتن😀
یکی یه بار حدود ۱۱ و نیم شب وقتی داشتیم میبستیم درحالی که عینک دودی زده بود اومد و گفت آلمان دارید؟🗿
بعد بابامم اون موقع بود، بابام روحانیه. یهو پرسید حاجاقا چطوری میشه رفت جبهه؟🗿
و خب آقاهه بوی الکل میداد🗿
با مامانم رفته بودیم جایی کار داشتیم بعدش مامانم در حد نیم ساعت اومد خونم و خونم در بهم ریخته ترین حالتش بود و من رسوای عالم شدم🫠
شما نمیدونین مامان آدم بعد عروسی بیاد خونه دخترش یعنی درواقع وزیر بهداشت داره از خونتون بازدید میکنه🫠
از وقتی مامانم رفته فقط دارم خونه رو تمیز میکنم
درحالی که ساعت ۳ مهمونی دعوتم و مادرشوهرم اینا میان دنبالم و این یعنی ثانیه ای نباید دیر کنمممم و گرنه مجدد رسوای عالم میشم🫠🫠🫠🫠🫠🫠
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
امشب یکی از قشنگترین آدمهای زندگیم رو دیدم، و حدس بزنید چی؟
از خوشگل بودنش زبانم قاصر ماند.🤌🏻🤌🏻🤌🏻
سوگند (약속)
امشب یکی از قشنگترین آدمهای زندگیم رو دیدم، و حدس بزنید چی؟ از خوشگل بودنش زبانم قاصر ماند.🤌🏻🤌🏻🤌🏻
وایییی تروخدا نگو اینجوری خجالت میکشممممم
خودت خوشگلیییی😭😭😭💜✨
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
امشب وسط بدو بدوهای اتاق پرو و حاضر شدن، یهو مامانم صدام زد که زهرا بیا زهرا رو ببین.
من: ها؟
و وقتی تازه فهمیدم قضیه چیه و زهرا کیه، خیلی رندوم به مامانم گفتم وایسید رژ بزنم میام.🙂🙂
و رفتم.🙂🙂🙂
خدایا این ضایع بازی ها رو از من دور کن.