از وقتی مامانم رفته فقط دارم خونه رو تمیز میکنم
درحالی که ساعت ۳ مهمونی دعوتم و مادرشوهرم اینا میان دنبالم و این یعنی ثانیه ای نباید دیر کنمممم و گرنه مجدد رسوای عالم میشم🫠🫠🫠🫠🫠🫠
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
امشب یکی از قشنگترین آدمهای زندگیم رو دیدم، و حدس بزنید چی؟
از خوشگل بودنش زبانم قاصر ماند.🤌🏻🤌🏻🤌🏻
سوگند (약속)
امشب یکی از قشنگترین آدمهای زندگیم رو دیدم، و حدس بزنید چی؟ از خوشگل بودنش زبانم قاصر ماند.🤌🏻🤌🏻🤌🏻
وایییی تروخدا نگو اینجوری خجالت میکشممممم
خودت خوشگلیییی😭😭😭💜✨
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
امشب وسط بدو بدوهای اتاق پرو و حاضر شدن، یهو مامانم صدام زد که زهرا بیا زهرا رو ببین.
من: ها؟
و وقتی تازه فهمیدم قضیه چیه و زهرا کیه، خیلی رندوم به مامانم گفتم وایسید رژ بزنم میام.🙂🙂
و رفتم.🙂🙂🙂
خدایا این ضایع بازی ها رو از من دور کن.
سوگند (약속)
امشب وسط بدو بدوهای اتاق پرو و حاضر شدن، یهو مامانم صدام زد که زهرا بیا زهرا رو ببین. من: ها؟ و وقتی
وای نه بابا چه ضایع بازی ای
منم جلو مامانت ضایع بازی درآوردم نشناختمشون😂😭😭😭😭
هی میگفتم چی؟ کی؟ زهرا؟
بعد مامانم گفت دوستت دیگه. که تو اینستا باهاش آشنا شدی
بعد من گیج تر شدم بعد فهمیدم منظور مامانم ایتاس😂
قضیه اینه که من روزی که نامزد کردم، یه عکس تو کانال گذاشتم و زهرا که قبلا اون عکس رو از طریق دیگه ای دیده بود یهو فهمید ما فامیلیم😂
بعد امشب عروسی پسر عمم بود و زهرا هم اومده بود و من بسیاااار خرسند شدم از دیدنش و ذوق کردم 🥺🥺🥺
ولی خب حس میکنم چون درون گرام و نمیتونم درست احساساتمو نشون بدم، نشون ندادم چقدر خرسند شدم😭
الان درحالی که واقعا از خستگی دارم پارهـــ ،چیز، وا میرم، منتظرم کار ماشین لباسشویی تموم شه و لباسارو پهن کنم بعد بخوابم