_ چه آورده اند بر سر تنها ذخیرهٔ اخوّتم!
عباس من! دستهایت کو؟
_ به شوق دیدار شما دست و پا گم کرده ام.
_ سرت! چه به روز سرت آمده عباس؟
_ سر را چه منزلت، پیش پای عشق شما؟
_ بگذار این تیغ ها و تیر ها را از تن و بدنت بیرون بکشم.
_ اینها نشان های عشق شماست بر پیکر من. عمری چشم به انتظار دریافت این نشانها بوده ام.
_ چشمانت! چه کرده اند با چشم های تو این بی چشم و روترین خلق آدم؟
_ دست اگر میداشتم، این دو چشم را زیر پایتان فرش میکردم.
_ دشمنان که شام گذشته از صلابت حضور تو خواب نداشتند، امشب چه آسوده سر بر بالین میگذارند!
_ نگران کودکان شمایم که امشب، خباثت دشمن، راهزن خواب و آرامششان خواهد بود.
حسین بر میخیزد. اما شکنندگی عمود خیمهٔ وجودش، بیشتر و رمق بازمانده در زانوانش کمتر از آن است که بتوانند ایستاده بماند
گفتم کجا؟ گفتا به خون
گفتم چه وقت؟ گفتا کنون
گفتم سبب؟ گفتا جنون
گفتم مرو! خندید و رفت
*حدود ساعت ۱۴:۰۰*
عاقبت امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) تنها ماندند.
عباس(ع) اجازه میدان خواست، اما امام(ع) او را مأمور رساندن آب به خیمهها کرد. دشمن بین دو برادر فاصله انداخت. عباس(ع) دلاور در حالیکه با شجاعت تمام سعی در آوردن مشک آب برای زنان و کودکان داشت، در محاصره دشمن دو دستش قطع شده و با عمودی آهنین بر سرش زدند که از اسب بر زمین افتاد. اباعبدلله(ع) سراسیمه خود را بر پیکر قطعه قطعه برادر رساند. دشمن کمی به عقب رفت. امام(ع) برای دومین بار، بعداز مرگ برادر عزیزش، گریه کرد و فرمود:
«اکنون دیگر پشتم شکست.»