ولی هنوز که فکر میکنم اون روز خیلی سنگین بود. یه حال عجیبی داشت. ناراحت بودم هم خوشحال و این دوتا حس همدیگه رو خنثی میکردن و یه جورایی بی حس میشدم
* ۱۰ تیر ۱۴۰۰
عصر روز کنکور
شب تولد ۱۸ سالگی
سوگند (약속)
فامیل منو برده بودن پارک تا هم خستگی کنکورم در بره هم تولدمو جشن بگیریم
سوگند (약속)
اینا رو از کشوی مامانم دزدیدم فکر کنم ابر اینا کشیدن باهاشون راحت تر باشه
وقتی مامانت هنرمنده و با مامانت سر لوازهم هنریا دعوا داری :