چقدر زود بزرگ شدیم🥲
به اطرافم نگاه میکنم یکی ازدواج کرده
یکی شغل و حقوق داره
یکی گواهی رانندگیش رو گرفته
یکی فعالیت اجتماعی داره
یکی بهش پیشنهاد کار میشه
یکی سفر مجردی میره
خلاصه هر کی داره راه خودش رو میره
خاطره روزی که گوشه خونه مامان بزرگم نشسته بودم و بافتنی میبافتم و گریه میکردم چون وقتی برم راهنمایی از دوستای دبستانم دور میشم واقعا انقدر اون لحظهها و احساساتش واضحه انگار همین دیروز بود
وقتی رفته بودم بیمارستان یادم افتاد وقتی بچه بودم چقدر دوست داشتم جراح بشم.
ولی الان دارم فلسفه میخونم.
چقدر غیر قابل پیشبینی.
مطمئنم ۱۰ سال دیگه، ۲۰ سال دیگه باز هم برمیگردم به این روزام فکر میکنم و میبینم چقدر سرنوشت غیرمنتظره رقم خورده
بازی سرنوشت هر چی که باشه،
امیدوارم تهِ تهش هم ما راضی باشیم هم خدا...
ان شاءالله
بشینم گریه کنم؟
ولی گریه کنم آبریزش بینیم دوباره شروع میشه
دماغم پوست پوست شده دیگه🤌🏻
کی بود میگفت: «تو دلم گریه میکنم که آرایشم خراب نشه»؟
الان حکم همونو دارم. تو دلم گریه میکنم که آب دماغم راه نیوفته.
ولی من الان باید زنگ میزدم به پدر گرامی بیاد منو از تالار بیاره خونه🤌🏻
نه اینکه بنشینم به لباس های انباشته رو هم بنگرم دارو ها آه بکشند