سلام، من فاطمه هستم، ۱۳ سالمه
(کاملاً واقعی)
داستانم برمیگرده به دو سال پیش. یه روز مادرم رفت دنبال خواهرم که از مدرسه بیارتش. چون راه دور بود، همیشه مامانم میرفت دنبالش. منم خسته بودم و گفتم نمیام، و خونه تنها موندم.
حدود یک ساعت گذشته بود. سرم توی گوشی بود که یهو دیدم خواهرم با موهای گوجهای از اتاق رفت سمت راهرو. صورتش رو ندیدم، فقط از پشت دیدمش. همون لحظه پرندهای که توی اتاق بغلیم بود، شروع کرد به جیغ و داد و دیوونهبازی. ترس بدی افتاد به دلم. تا مامانم بیاد، نشستم کل قرآن رو خوندم. آخر سر پابرهنه دویدم دم در و منتظر موندم تا مامانم برسه. وقتی بهش گفتم، باور نکرد و گفت: «خیالاتی شدی.»
گذشت… شب موقع شام روی مبل نشسته بودم، درست روبهروی در اتاقم. ناگهان دیدم یه موجود با موهای پریشون، خیلی قد بلند، به حالت چهاردستوپا داشت سمت پنجره میرفت. چشمهاش خیلی درشت بود و یه لبخند وحشتناک داشت که تا کنار گوشهاش کشیده میشد. همونطور خشکم زد. موجود با انگشتهای عجیب و یکیدرمیون بلندش برام علامت سلام داد و بعد سریع رفت سمت پنجره!
همون موقع همه چیز رو به خواهرم گفتم، اون باور کرد. اما بعد از اون اتفاقها تازه شروع شد…
یکی از عروسکهام که تازه خریده بودم، قیافهی عجیبی داشت؛ صورتش رنگپریده بود. از همون موقع شروع کرد به ظاهر شدن توی جاهای مختلف اتاقم، بدون اینکه کسی جابهجاش کنه! قسمت وحشتناکش وقتی بود که داشتم آهنگ گوش میدادم، یههو دیدم سر عروسک چرخید و مستقیم به سمتم نگاه کرد! از ترس دویدم بیرون. بعد انداختمش توی پلاستیک و گذاشتم بالای کمد. اما باز هم هر جا میرفتم، میدیدم توی اتاق ظاهر میشه…
یه بار دیگه هم وقتی مدرسه بودم، کیف تغذیهم رو جا گذاشتم. برگشتم کلاس که بردارمش. داشتم بیرون میرفتم که یهو یه جامدادی از آخر کلاس با شدت پرت شد سمت تخته! هیچکس توی کلاس نبود. من جیغ زدم و فرار کردم…
کمکم اوضاع بدتر شد. وقتی توی آینه به خودم نگاه میکردم، چشمام مثل همون موجود سیاه میشد و یه لبخند کشیده روی صورتم میدیدم. کمکم داشتم دیوونه میشدم. تا اینکه یه چیز یادم افتاد…
من یه کاری کرده بودم که نباید میکردم. اون موقعها پسرخالم خیلی درگیر چیزای ماورایی بود. منم چون باهاش صمیمی بودم، یه بار از سر شوخی و هیجان با هم آهنگ «جهنم تومینو» رو گوش دادیم. من بهش گفته بودم بده، ولی اون گفت الکیه. بعداً سرچ کردم و فهمیدم اون آهنگ تسخیرشدهست! و دقیقا همون چیزی بود که توی آینه میدیدم… از شدت ترس زدم زیر گریه.
بعد از این ماجرا، مامانم برام یه دعا گرفت به اسم «حرز جواد». وقتی اون رو بستم به دستم، مدتی چیزی ندیدم. حتی یه گربه هم برام گرفت که کنارم باشه.
اما سه ماه بعد، دوباره یه اتفاق افتاد…
سر ظهر بود و همه خواب بودن جز من. دیدم گربم با دندونای بیرونزده و صدای فیسفیس جلوی در اتاقم ایستاده و به شدت میومیو میکنه. همون لحظه، حولهی دستی که روی دستگیرهی در بود، یهو بلند شد، انگار یکی نامرئی گرفته باشه! گربم با پرش محکم زد به حوله و اون افتاد… و بعدش همهچیز ساکت شد.
از اون روز به بعد اتفاق دیگهای نیفتاده، اما هنوزم حس میکنم اون موجود وجود داره و منو دنبال میکنه…
توصیهی من بهتون اینه: هیچوقت سمت چیزایی که میگن تسخیرشدهست نرید. با روح و روانتون بازی نکنید، فقط برای اینکه بگید «نترس» هستین. حتی یک لحظه هیجان و شوخی میتونه زندگیتون رو عوض کنه....
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
چند سالت بود فهمیدی ساخت تخت جمشید در دوران داریوش، پسرش خشیارشاه و پسرزادهاش اردشیر یکم ادامه داشت.
در واقع ساخت تخت جمشید تا 188 سال، یعنی پایان حکومت هخامنشیان ادامه داشت و هیچگاه به پایان نرسید!
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
چند سالت بود فهمیدی که هر کدام از انگشت های دست مسئول یک احساس است که با ماساژ آن میتونید اون احساس رو کنترل کنید ، شصت مسئول دلشوره ، اشاره مسئول ترس ، وسط مسئول عصبانیت ، انگشتری مسئول ناراحتی ، کوچک مسئول استرس.
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
فکت:
علم روانشناسی میگه که افراد قدبلند به طور متوسط درآمد و موفقیت شغلی بیشتری دارن و موفقتر هستن.
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
جهان رو به خنگی
بررسی محققان نشون میده ضریب هوشی جوانان حدود ۷ نمره در هر نسل بعد جنگ جهانی دوم کاهش پیدا کرده!
عدم خوردن ماهی و خواب ناکافی از دلایل این روند هستش.
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
هدایت شده از ایران࣫͝
فور کن، ایران و اخوات جوین باش(شات فراموش نشه)
تا یه اسم با وایب چنلت بهت تقدیم کنم و یه پستت رو فور کنم🎀
تگ/ @sa_667
اگه ریپی https://eitaa.com/joinchat/4096001392C1fa5290f07
• کدهای اضطراری که باید بدونی:
۱۱۰ پلیس
۱۱۱ ارتباط با دولت
۱۱۲ هلال احمر
۱۱۳ اداره اطلاعات
۱۱۴ اطلاعات سپاه
۱۱۵ اورژانس
۱۱۶ حراست نیروی انتظامی
۱۱۷ خرابی تلفن ثابت
۱۱۸ اطلاعات تلفن ثابت
۱۱۹ اعلام ساعت رسمی
۱۲۰ پلیس راه
۱۲۱ اتفاقات برق
۱۲۲ اتفاقات آب
۱۲۳ اورژانس بهزیستی
۱۲۴ مبارزه با گرانفروشی
۱۲۵ آتش نشانی
۱۲۹ دادگستری
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
پرونده هینترکایفک؛ خانهای که قبل از قتل، کسی در آن بود
سال ۱۹۲۲، خانوادهای در مزرعهای دورافتاده در بایرن آلمان زندگی میکردند. این خانواده شامل آندریاس گِرابر، همسرش، دخترشان، دو نوه و یک خدمتکار بود.
چند روز پیش از قتل، اتفاقات عجیبی در اطراف مزرعه گزارش شد؛ از جمله پیدا شدن ردپاهایی در برف که به سمت خانه میرفت اما ردپایی برای برگشتن دیده نمیشد. همچنین خانواده متوجه صداها و نشانههایی شدند که باعث شد فضای مزرعه برایشان غیرعادی شود.
در نهایت، در شب ۳۱ مارس تا اول آوریل ۱۹۲۲، شش نفر کشته شدند. اجساد چند روز بعد، در ۴ آوریل، توسط سه همسایه پیدا شد. بررسیهای بعدی نشان داد که قتلها احتمالاً همان شب یا حوالی آن اتفاق افتادهاند. �
Hinterkaifeck
اما بخش واقعاً عجیب ماجرا این بود که برخی شواهد نشان میدادند کسی پس از قتلها مدتی در مزرعه حضور داشته است؛ موضوعی که باعث شد این سؤال شکل بگیرد:
قاتل فقط برای کشتن آمده بود...
یا بعد از قتل، چند روز همانجا زندگی میکرد؟ 🕯️
پرونده هیچوقت به نتیجه قطعی نرسید.
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.
گذرگاه دیتلوف؛ ۹ نفر چرا شبانه چادر را ترک کردند؟
ژانویهٔ ۱۹۵۹، گروهی ۹ نفره از کوهنوردان و اسکیبازان شوروی به منطقهای دورافتاده در کوههای اورال رفتند.
وقتی گروه برنگشت، عملیات جستوجو آغاز شد.
جستوجوگران سرانجام چادر آنها را پیدا کردند؛ اما صحنهای که با آن روبهرو شدند عجیب بود: گروه چادر را در شرایط بسیار سرد ترک کرده بود و اجساد اعضای گروه بعداً در نقاط مختلف پیدا شد.
مرگ آنها دههها باعث شکلگیری نظریههای مختلف شد؛ از بهمن و شرایط شدید آبوهوا گرفته تا فرضیههای نظامی و حتی نظریههای ماورایی.
اما پژوهشهای جدیدتر نشان دادهاند که یک بهمن تختهای میتواند توضیح علمی قابلقبولی برای شروع زنجیره اتفاقات باشد. پژوهشگران با بازسازی شرایط برف و محل حادثه، این سناریو را بررسی کردند. �
Nature
با این حال، پرونده هنوز از نظر عمومی فوقالعاده مرموز باقی مانده است.
قلاب قسمت اول:
«۹ نفر در دل کوه خوابیده بودند...
اما نیمهشب چادر را از داخل بریدند و به سمت تاریکی رفتند.
چرا؟»
──┄ ࣭ 🕯🌑 ┄─╌─.