در آغوشم بگیر
و نجاتم بده، قاتلی به دنبال من است
که گاه به گاه در آینه ها میبینمش
شَـمْع می سوزَد و پروانـــه بِ دورَش نگران
مآ که می سوزیمُ پروانه نداریم چه کنیم؟!...
« ای فلک، پیرم درآمد تا که فهماندی به من ..
خرج بیش از اندازهی مهر و محبت، ابلهیست.»
تو را هم عاشقم، هم بی نهایت دوستت دارم
و می دانم تو میدانی؛ که من از لاف بیزارم
خبر داری که می میرم ؛ برای خنده های تو؟؟
به شور و شوق پنهانِ نگاهِ تو گرفتارم ؟؟
بیا با من دمی بنشین رها کن کار و بارت را
که شاید خستگیها را ؛من از دوش تو بردارم
تمام زندگی تشویش فرداهای مبهم نیست
درون بازوانم غرق شو ؛امشب که بیدارم
برای گونه های خیس تو وقتی که دلتنگی
میانِ کلبهء آغوش گرمم شانه ای دارمتو را