« ای فلک، پیرم درآمد تا که فهماندی به من ..
خرج بیش از اندازهی مهر و محبت، ابلهیست.»
تو را هم عاشقم، هم بی نهایت دوستت دارم
و می دانم تو میدانی؛ که من از لاف بیزارم
خبر داری که می میرم ؛ برای خنده های تو؟؟
به شور و شوق پنهانِ نگاهِ تو گرفتارم ؟؟
بیا با من دمی بنشین رها کن کار و بارت را
که شاید خستگیها را ؛من از دوش تو بردارم
تمام زندگی تشویش فرداهای مبهم نیست
درون بازوانم غرق شو ؛امشب که بیدارم
برای گونه های خیس تو وقتی که دلتنگی
میانِ کلبهء آغوش گرمم شانه ای دارمتو را
در دیدۀ دل جلوه دگرت می بینم
هر لحظه بشکل دگرت می بینم
هر بار که در دیدۀ دل می گذری
از بار دگر خوبترت می بینم
^تاسیان^
زنده را تازنده است باید به فریادش رسید ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود!؟
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟