در دیدۀ دل جلوه دگرت می بینم
هر لحظه بشکل دگرت می بینم
هر بار که در دیدۀ دل می گذری
از بار دگر خوبترت می بینم
^تاسیان^
زنده را تازنده است باید به فریادش رسید ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود!؟
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟
برمزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر مزارش آب پاشیدن چه سود؟
گر نرفتی خانه اش تا زنده بود
خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟
گر نپرسی حال من تا زنده ام
گریه و زاری و نالیدن چه سود؟
زنده را در زندگی قدرش بدان
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟
گر نکردی یاد من تا زنده ام
سنگ مرمر روی قبرم وانهادن ها چه سود؟
پُشتِ چِراغ قِرمِز دیدَم کِه قاصِدَکی دَر باد میرَوَد
خُوش باش کِه انسان هَم هَمین گونِه اَز یاد میرَوَد؛)