پُشتِ چِراغ قِرمِز دیدَم کِه قاصِدَکی دَر باد میرَوَد
خُوش باش کِه انسان هَم هَمین گونِه اَز یاد میرَوَد؛)
در دلش مهر تو بود اما به لب انکار کرد
شیخ تا چشمش به تو افتاد استغفار کرد
گفت باید دور شد از دام شیطانِ رجیم
دوستت هرگز نخواهم داشت را تکرار کرد
از گزندت ایمنی می خواست دور خویش را
با نماز و روزه و تسبیح خود ، دیوار کرد
جای این دیوار های تفرقه انداز، کاش
شهر را نقاشی ِ گیسوی گندم زار کرد
رفته ای از دیده باید با چه رویی ،جمله ی
مانده ای در قلب من محفوظ را اقرار کرد