در دلش مهر تو بود اما به لب انکار کرد
شیخ تا چشمش به تو افتاد استغفار کرد
گفت باید دور شد از دام شیطانِ رجیم
دوستت هرگز نخواهم داشت را تکرار کرد
از گزندت ایمنی می خواست دور خویش را
با نماز و روزه و تسبیح خود ، دیوار کرد
جای این دیوار های تفرقه انداز، کاش
شهر را نقاشی ِ گیسوی گندم زار کرد
رفته ای از دیده باید با چه رویی ،جمله ی
مانده ای در قلب من محفوظ را اقرار کرد
معشوق بودن خیلی جالبه، لینکه خودتو بین نوشته ها ونقاشی های یه نفر پیدا کنی؛ جالب تر🥲🥲
کاش میشد سالها محو تماشایت شوم
تا قیامت شاعر چشمان زیبایت شوم
ای تمام آرزو و جملگی امید من
آرزو دارم یکی از آرزوهایت شوم...