همان بهتر نمیدانی، چرا حالم پریشان است
همان بهتر نمیدانی که دنیایم چه ویران است
مرا با خنده می بینی، تصور میکنی شادم
همان بهتر نمی دانی، که غمهایم فراوان است
دلبرم باشی جهانــــــم را
فدایـت می ڪنم
با نگاهي از تــــو جانــم
رافدایت می ڪنم
بیخیال زهره و ڪیــوان و
ڪل ڪهڪشان
ماه من شــو آسمانــــم را
فدایت می ڪنم
«گاهی آدم برای پیدا کردن خودش، باید مدتی در میانِ چیزهایی گم شود که فکر میکرد تمامِ دنیایش هستند.»
«آدمها همیشه از رفتن نمیترسند؛ گاهی از ماندن در جایی میترسند که دیگر خودِ واقعیشان در آنجا نفس نمیکشد.»