هم شاعرم و هم شعر بسیار خوانده ام
اما تو را که میبینیم چیزی نمی ماند به یادم
جز ’‘دوستت دارم ’‘
یک نفر دارم مرا هردم هوایی می کند
عاشقم کرده ولی بی وفایی می کند
بی وفا با اینکه میداند دلم درگیر اوست
مثل یک بیگانه از من جدایی می کند
من گرفتارِ همان دردم که درمانش تویی
ساکنِ ویرانه ای هستم که دربانش تویی
بر خلافِ برگ های خیسِ باران خورده ام
من همان ابرِ بهارانم که بارانش تویی
هر کسی با خاطرات خوب و بد سر میکند
سردِ سردم مثلِ پاییزی که آبانش تویی
پرسه میزد یک نفر در کوچه های شهر عشق
خوش به حالِ هر کسی که ماه تابانش تویی
بی خیالَم شُدِه ای مَن با خیالِ تُو خُوشَم
بی خیالَت میشَوَم آخَر خُودَم را میکُشّم...:)