من گرفتارِ همان دردم که درمانش تویی
ساکنِ ویرانه ای هستم که دربانش تویی
بر خلافِ برگ های خیسِ باران خورده ام
من همان ابرِ بهارانم که بارانش تویی
هر کسی با خاطرات خوب و بد سر میکند
سردِ سردم مثلِ پاییزی که آبانش تویی
پرسه میزد یک نفر در کوچه های شهر عشق
خوش به حالِ هر کسی که ماه تابانش تویی
بی خیالَم شُدِه ای مَن با خیالِ تُو خُوشَم
بی خیالَت میشَوَم آخَر خُودَم را میکُشّم...:)
دلبسته به تو بودم و غمخوار،نبودی
افسوس که دل دادم و دلـدار نبودی
از سادگیـم سـفرهٔ دل نزد تو شد باز
محـرم شـدی و حافظ اسـرار نبودی
دلرا بهتو دادم کهشَویصاحب قلبم
عشق تو هوس بود و خریدار نبودی
هر بار که غـمهای تو مـهمان دلم بود
محـتاج تریـن بودم و یکـبار نـبودی
ای داد که تو هـمدم و هـمراه نبودی
هـمـخانـه مـن بودی و انـگار نبـودی:)!
دلـم در دسـتِ او گـیـر اسـت
خـودم از دسـتِ او دلـگـیـر
عـجب دنـیـای بـیـرحـمـی،
دلـم گـیـر اسـت و دلـگـیـرم...