امدی روزی به دیدارم که دیگر دیر بود
گریه کردی بر مزارم گفتی این تقدیر بود
دست بر قبرم نهادی گریه کردی زار زار
بی کسی هایم به چشمت مثل یک تصویر بود
عارفی پرسید:
دوست را
چون دوستش داری،
نیازش داری؟
یا که چون نیازش داری
دوستش داری ؟
بی تو نه امور این جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک
اما ؛ دل من برای تو تنگ شده
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با بالِ پروانه ی من چه کردی