بی تو نه امور این جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک
اما ؛ دل من برای تو تنگ شده
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با بالِ پروانه ی من چه کردی
هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم تویی
روی در هرکس ک دارم قبلهی جانم تویی
گر چ در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز
آن ک هر دم میکشد از سوز پنهانم تویی.....
ظاهراً عاشق شدن آنقدرها هم ساده نیست
فیالمثل با یک نگاهش جان تو در میرود
چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا...
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا...
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر...
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا...!