چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا...
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا...
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر...
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا...!
'چه دَردیست دَر میان جَمع بودَن،'
'وَلی دَر گوشه ای تَنها نِشَستَن'
'بَرای دیگَران چون کوه بودَن'
'وَلی در چَشم خود آرام شِکَستَن'