'چه دَردیست دَر میان جَمع بودَن،'
'وَلی دَر گوشه ای تَنها نِشَستَن'
'بَرای دیگَران چون کوه بودَن'
'وَلی در چَشم خود آرام شِکَستَن'
چهها کردم بر این قلبم به دور از چشمِ جانانم . .
غمی دارم خداوندا ، رهایم کن زِ زندانم !
تنم محتاجِ دستانش ، لبم حیرانِ لبهایش
دلم در بندِ چشمانش ؛ به هجرانش چه گریانم . . !