'چه دَردیست دَر میان جَمع بودَن،'
'وَلی دَر گوشه ای تَنها نِشَستَن'
'بَرای دیگَران چون کوه بودَن'
'وَلی در چَشم خود آرام شِکَستَن'
چهها کردم بر این قلبم به دور از چشمِ جانانم . .
غمی دارم خداوندا ، رهایم کن زِ زندانم !
تنم محتاجِ دستانش ، لبم حیرانِ لبهایش
دلم در بندِ چشمانش ؛ به هجرانش چه گریانم . . !
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت
می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت
می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت