تو بگـــو من چه کنم روحو روانم باشی
سر به دامان تو و گرمی جــــــــانم باشی
گم نکن این گـــــلِ صحرای مــرا تا به ابد
وقت دیــــــدار تو چون روز جوانم باشی
من بفرمان تو و عـــــــــــاشق دیدار توام
شاید از نالهی من اشک روانــم باشی
رفته ها رفت ولی عاشق رویت مــــاندم
من وآغوش توچون گرگ وشبانم باشی
گل حسرت شده آن مردمـک چشمانت
تو بیا تا که شبی غرق لبــــانم باشی
دیوان شعرم را برای تو سرودم
گردد فدای چشم ناز تو وجودم
این بوده رویا و خیال و آرزویم
ای کاش من هم دلبر قلب تو بودم .
آسمان قسمت ما بود که بی بال شدیم
دل به فریاد سپردیم ولی لال شدیم
ما به این حنجره گفتیم که لب وا نکند
عاقبت پای سکوت دلمان چال شدیم