هدایت شده از جهان خبر
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 کاش ایشان رهبر نمیشد!!!
🔹️ هر چه کلیپ درباره رهبری دیدین رو کنار بگذارین، این کلیپ رو از دست ندین👌
🔺 نقش تعیین کننده رهبری در پیشرفتهای موشکی و اسکلهسازی و...
♨️ کانال جهان خبر : گروه خبر رسانه منتظر
📡 @jahan_khabar | montazer.ir
🔴 اینکه گذشت... اما امان از مظلومیت جمهوری اسلامی
🔻👈 این ماجرا هم تمام میشود و تهماندهاش هم جمع خواهد شد و غبارش می خوابد؛ اما مظلومیت جمهوری اسلامی می ماند.
🔹 و چه بسا این تصاویر هم فراموش می شود...
🔻 تصویر جوانکی که در حال پرتاب نارنجک به سمت پلیس است؛ نارنجک در دست خودش منفجر میشود و همان پلیسی که هدف حمله بوده، اولین کسی است که به دادش میرسد.
🔻علی دایی در یک فقره که تازه افشا شده، ۱۵ میلیارد تومان رانت خرید عینک از پتروشیمی میگیرد، سالها با انواع تسهیلات و مجوزها کار میکند، بعد از «خاصهتراشی جمهوری اسلامی» میگوید و طلبکار هم میشود.
🔻شریفیزارچی درخواستش را محرمانه به نام آیتالله خامنهای ثبت میکند، امتیازش را میگیرد، بعد علنی مینویسد «رهبر من نیست».
🔻 بازاری بینوا میخواهد از گرانی و فشار معیشت اعتراض کند؛ هنوز دهانش را باز نکرده، یکی کنار گوشش میایستد و شعار «نه غزه، نه لبنان» میدهد تا اعتراضش مصادره شود.
میخواهد دکانش را باز کند وکاسبی کند، با قمه تهدیدش میکنند.
🔻 جوان بسیجی در جنگ دوازدهروزه، صبح تا شب ایست بازرسی میدهد تا خانههای خالی مردم غارت نشود؛ امروز همان جوان زیر دستوپای اوباش ایلام کتک میخورد.
🔻 همایون شجریان، از بالا تا پایین نظام، احترام میبیند، مجوز میگیرد، کنسرت برگزار میکند، پول به جیب میزند؛ بعد میرود و میگوید «در اعتراض به کشتار مردم کنسرت را لغو میکنم».
🔻هرکس بخواهد در فضای مجازی از جمهوری اسلامی دفاع کند، با یک سازوکار نانوشته روبهرو میشود؛ اینستاگرام محدودش میکند، دسترسیاش را میبندد، دیدهشدنش را کم میکند و همزمان ترولها میریزند سرش؛ فحش، حمله، تهدید، ریپورت، فشار روانی.
🔻 پلیس بینوا وسط خیابان جمهوری، مقابل چشم مردم، در محاصره اوباش کتک میخورد؛ فحش میشنود، ناسزا میشنود، زمین میخورد، دورهاش میکنند. اما صبوری میکند و همه از او انتظار دارند در هر شرایطی خون بدهد، مجروح شود، حتی کشته شود؛ اما از سلاحش استفاده نکند.
🔻آن رسانهای که در جنگ دوازدهروزه عضو ثابت اتاق جنگ صهیونیست ها بوده است، حالا ژست دلسوزی برای ملت ایران میگیرد.
🔻آنکه با تحریم اجازه نمیدهد نفت ایران فروخته شود،
آنکه راه بازگشت ارز را میبندد،
آنکه با فشار سیاسی و دستکاری روانی بازار قیمت دلار را بالا میبرد،
حالا دم از حمایت از معترضین میزند و نام مردم را خرج خود میکند.
🔻خانمی چادری، نخبه و استاد دانشگاه، تنها میان جماعت اوباش میایستد و در دفاع از انقلاب شعار میدهد؛
نه سلاحی دارد، نه حفاظی، نه پشتوانهای.
در همان لحظه، عدهای که مدعی «زن، زندگی، آزادی» هستند، با مشت و لگد به او حمله میکنند، هتک حرمتش میکنند.
🔻پیرمرد کف سبزه میدان؛ همان که سالها پیشرو در دفاع از این خاک و مردم بوده است فریاد می زند حیا کنید و بازار را ترک کنید و چند لحظه بعد تصویر زمین زدن پیرمرد وسط بازار مخابره میشود.
🔻 و حالا آن مردک پست،
آنکه اجدادش خاک ایران را فروختند،
آنکه به اعتراف خودشان دختران این سرزمین را پیشکش پادشاهان عرب میکردند،
آنکه سالهاست با پول دزدی از ملت ایران فرار کرده و در ناز و نعمت خوشگذرانی میکند،
امروز شده منجی ایران و مدعی بازگشت!
🔴 و جهاد تبیین سطحش آنقدر نازل شده که باید بگوید این همان ملعون است. باور نکنید.
🟢 جمهوری اسلامی هم ، همان اندازه که مقتدر است، اما عمیقتر و بیشتر مظلوم است و مظلوم.
هدایت شده از خبر فوری
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️چطور مغز نوجوان هک میشود؟
🔹چطور یه نوجوان، تبدیل میشه به یه ماشین تخریب که بیپروا کوکتل مولوتف دست میگیره و شهر رو به آتیش میکشه؟ جادو و جنبلی در کار نیست؛ اسم این تکنیک «مهندسی فریبه».
@AkhbareFori | khabarfoori.com
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ وقتی رضا پهلوی از پاسخ به سوالات مهم جوان میبدی طفره میرود
📣برای مشاهده آخرین اخبار به جمع ما بپیوندید 👇
🆔 @MEYBODE_MA
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با همین وسیله ها کشته سازی می کنند
.
⚠️دقت کنید؛⚠️
کل شهدای مدافع حرم 2100
کل شهدای جنگ 12 روزه، 1064
اما شهدای فقط 2 روز حمله تروریستی، 2,427 شد...
#این_جنایت_رو_فراموش_نخواهیم_کرد
.
سلام علیکم
فردا میلاد سیدالشهدا علیه السلام هست
و روز پاسدار
یک روایت واقعی از اغتشاشات اخیر در میبد داریم
از زبان یکی از همسران پاسدار میبدی
دل آشوب نشوید
ولی بدانید عده ای چه خون دلی میخورند
و متاسفانه گاهی زخم زبان هم می شنوند
بریم روایت این بانوی هنرمند را بخوانیم:
#روایت_مردمی_میبد
آهنگ پیشواز گوشی اش هنوز شروع به خواندن نکرده بود که گوشی وصل شد . اوضاع اصلا خوب نیست و قطع کرد . صدای نفس نفس زدنش عین آنهایی شده بود که در معرکه ای ترسناک مشغول دویدن هستند.
انگار که در کمتر از چند صدم ثانیه تمام وجودم را در دیگ آب جوشی فرو ببرند. گوشی را قطع کردم . مریم مضطرب روبرویم ایستاده بود . درِ خانه مادر بزرگ منتظر آمدن شوهرش بود. و من میخواستم به خانه برگردم. درِ خانه گوشی از دستم سر خورد و به زمین افتاد . خم شدم تا گوشیم را بردارم . میخواستم همان جا در زمین فرو بروم ولی سرم را روبرویش بالا نیاورم . صدایش بلند شد :
_زهرا شوهرت چی گفت؟
زبانم به سختی می چرخید و دنبال کلمات می گشت :
_ح ح حسین میگه اوضاع اصلا خوب نیست .
رنگ و رویش پرید . اخم در هم کشید نمی خواستم بترسد . اما شده بود آنچه نباید می شد . صدایش به لرزش افتاد .
_نکنه اتفاق بدی بیفته ؟
باید خودم رو عادی نشان می دادم
_نترس اتفاقی نمیفته .
دستش را توی دستانم گرفتم و سعی کردم آرامش کنم .ولی در جانم آتشی شعله ور شده بود که زبانه هایش تا آسمان بلند بود .
ماموریت من از همین جا شروع شده بود . سخت ترین ماموریت یک انسان عادی در تمام مدت عمرش تاکنون .
سوار بر ماشین شدم و تمام تلاشم را کردم تا علی متوجه اضطرابم نشود . او بی نهایت استرسی و ترسو و در کنارش جانش هم به جان پدرش بند بود. اگر می فهمیددر معرض خطر است، دیگر آرام نمی شد.
از کوچه پس کوچه های فرعی محل خودمان را به خانه رساندیم .
کوچه امان آنقدر در برهوت بیابان بود که صدای جن و انس به ما نمی رسید .
محمد در آن بلوا با دوستانش به فوتبال رفته بود .
به خانه رسیدم . حالم سر جایش نبود و نفسم به سختی بالا و پایین می رفت. همین که خواستم دوباره تماسی بگیرم متوجه شدم تلفن قطع شده . نگرانیم لحظه به لحظه بیشتر می شد . نه از پدر خبری بود و نه از پسر .
بعد از ظهر قبل از بیرون رفتن از خانه ده بار تاکید کرده بود هر کسی آمد و خواست همراهش شوی نرو .
و من الان بی خبر ترین همسر روی کره زمین بودم . نه موبایلم زنگ میخورد و نه تلفن خانه . اصلا یادم نمی آمد تلفن خانه را کجا گذاشته بودم.
آنقدر حرص خورده بودم که از سر جایم هم نمی توانستم بلند شوم . محمد بعد از یک ساعت بی خبر از همه جا به خانه برگشت .
همین که چهره اش را پشت آیفون دیدم انگار جان دوباره گرفته باشم درب خانه را باز کردم . با سرعتی زیاد وارد خانه شد .
_مامان نمیدونم چه خبره . خیلی صدای تیر میاد .
بعد هم خندید و گفت : کی حالا عروس کشونی داره ؟ چقد تیر و ترقه در کردن .
سرم را تکان دادم و گفتم :
_هییییییی
محمد نگاهی به چشمانم انداخت . نگاهم را از چشمانش دزدیدم و به زمین خیره شدم .
_چی شده ؟ چرا چشمات اشکیه؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم :
_بابا زنگ زد و گفت اوضاع اصلا خوب نیست و قطع کرد.
علی از جایش بلند شد و پرید به سمتم :
_بابا چی؟ مامان چه طور شده؟ بابا حالش خوبه که؟
محمد دم در ورودی هال با چشمانی که از تعجب و ترس از حدقه بیرون زده بود ایستاد.
_یا حسین بابامو به خودت سپردم و بی معطلی به سمت در خانه دوید . صدای تیراندازی میاد . هی به خودم میگم چقد بوی آتیش میاد . اصلا همه جا رو غبار گرفته . اِاِاِ نکنه بلایی سر شهر بیاد؟ بعد هم به سرعت به طرف در خانه دوید . از خانه بیرون رفت و داخل کوچه شد.
دنبالش دویدم . التماسش می کردم که جایی نرود . ولی عین مرغ پر و بال کنده شده بود . صدای علی می آمد . گریه می کرد و خدا را قسم می داد که اتفاقی نیفتد .
محمد در حالی که از کوچه خارج میشد داد زد :
_من میرم پایگاهِ مسجد ببینم اونجا چه خبره . ببینم میتونم از اونجا خبر بگیرم ؟
او رفت و من مانده بودم با علی که مانند بید می لرزید .
مدام آیت الکرسی می خواند و اشک چشمانش را پاک میکرد .
مجبور بودم بخندم و بگویم چیزی نیست ولی خودم در حال احتضار و التماس بودم .
همه فکرهای وحشتناک عالم در سرم رژه می رفت . منتظر بدترین خبرها بودم . احساس میکردم تمام سلولهای بدنم در حال لرزیدن هستند .
محمد بعد از یک ساعت به خانه برگشت . انگار که منتظر خبر مرگ و زندگی عزیزترین کس زندگی ام باشم . نشستم روی مبل . آرام آرام راه می رفت و فاصله دومتری داخل راهرو تا در ورودی هال را در یک دقیقه آمد .
_چی شد ؟
درِ هال ایستاد . چشمانش قرمزِ قرمز شده بود . سرش را پایین انداخت و با بغض در گلو آرام گفت :
_همه جا رو آتیش زدن دارن میرن سمت نیروی انتظامی و س پ ا ه .
من و علی وسط هال هر چه در توان داشتیم داد زدیم . لرزشی که در بدنم افتاده بود در بدن محمد و علی هم افتاده بود.
دیگر لرزیدن بدنم قابل کنترل نبود . علی گریه می کرد و خدا را بلند بلند صدا میزد .