حسن عطاییenc_17083765828924113344085.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
برو خیبر
برو برو برو........❤️🔥
#روایت_مردمی_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
صدای روح الله
با رفتن روح الله و شنیدن خبر آماده باش قرار بر این شد که ما هم راهی خانه مادرم شویم .
مثل همیشه بچه ها را یکی یکی آماده کردم . دختر بزرگم دلش سنگین تر از بقیه بود و تا بیاید خودش را جمع و جور کند نیم ساعتی می شد . پسر کوچکم همیشه برای لباس پوشیدن خیلی اذیت میکرد و مرا کلی کلافه کرده بود. راه افتادیم به سمت خانه مادر و پدرم .
دو ساعتی از آمدنمان به خانه اشان نگذشته بود که دلشوره عجیبی به دلم افتاد .
مثل همیشه نبودم . بی اختیار دستم به سمت گوشی رفت و شماره روح الله را گرفتم اما گوشیش را جواب نداد.
در میانه هیاهوی بازی بچه ها و رفت و آمدهای بزرگترها من دلنگرانی خودم را داشتم .
ساعت نزدیکی های نه شب شده بود که این بار پسر خواهرم از جلوی حیاط دوان دوان وارد سالن شد و داد زد : بیاید داره یه صداهایی میاد .
از جای خودم پریدم .
_جوش کردم که پسر . حالا چه صدایی میاد ؟
_نمدونم صدای تیر . صدای بوق . صدای شلوغی.
_حتما عروس کشونیه .
_الان خاله؟
بچه ها همه به سمت حیاط دویدند.
من هم دویدم. به سمت حیاط تا پسر کوچکم را داخل بیاورم. اما ناگهان صدایی که انگار از فاصله دوری بلند بود به گوشم خورد
_مرگ بر دیکتاتور .
انگار آب جوشی بر سرم بریزند. تمام سرم داغ شد . بچه ها را کنار زدم و با صدای بلندی داد زدم .
_هیس ساکت باشید ببینم چه صداییه
همه ساکت شدند .
گوشم را تیز کردم تا ببینم این چه صداییه که می آید.
صدا این بار قوی تر به گوشم خورد .
_مرگ بر دیکتاتور .
دستم را روی قلبم گذاشتم . یعنی چه خبر شده بود؟
ناگهان نگاهم به صورت مضطرب بچه ها افتاد . ترسیده بودند . بدون اینکه کوچکترین واکنشی نشان بدهم همه بچه ها را به داخل سالن هدایت کردم .
هزار جور فکر به سراغم آمده بود :
_نکنه اتفاقی بیفته .
بدون اینکه کوچکترین حرفی به پدر و مادرم بزنم و نگرانشان کنم خواستم به خانه برگردم . بچه ها هم قبول کردند و بی معطلی به سمت خانه برگشتیم .
دلم مثل سیر و سرکه در حال جوشیدن بود و نگران .
از طرف خط سنتو خواستم به خانه برگردم ولی راه را بسته بودند . بدون اینکه به بچه ها توضیحی بدهم از کوچه پس کوچه های فرعی به خانه برگشتیم .
موقع پیاده شدن از ماشین سر و صدای زیادی می آمد . بوی غلیظ آتش و دود هم به مشام می رسید . بچه ها از هیچ چیز خبر نداشتند . سریع آنها را راهی داخل ساختمان کردم . گوشیم را برداشتم و به بهانه جا گذاشتن وسایل در ماشین . راهی پشت بام شدم .
خانه امان تا مصلی هزار متری فاصله داشت ولی از پشت بام مصلی را میشد دید.
به بالای پشت بام که رسیدم سریع با روح الله تماس گرفتم ولی گوشی ام آنتن نمیداد. متوجه شدم گوشی ها قطع شده . از آن بالاخیلی چیزها را می توانستم ببینم . زبانه های آتش از مصلی به آسمان بلند بود . موجی از گرد و غبار و دود همه جا دیده میشد . صدای تیر اندازی و حتی می توانستی آتش گرفتن های لحظه به لحظه بر اثر کوکتل مولوتوف را احساس کنی . زبانم بند آمده بود و بدنم به شدت می لرزید . دور تا دور پشت بام می دویدم و امام زمانم را صدا می زدم . صد متر آن طرف از مصلی دو مکان نظامی بود . گریه میکردم و با تمام وجودم خدا را صدا می زدم . آنقدر دویده بودم و خدا خدا کرده بودم که بچه ها از داخل ساختمان متوجه صدای پاهایم بر روی پشت بام شده بودند .
به خودم آمدم و دیدم چهار تایی اشان پشت سرم بر روی پشت بام گریه کنان ایستاده اند و از دیدن آن صحنه های وحشتناک شوکه شده اند.
خودم را باید کنترل میکردم . همه امید آنها به من بود . سریع برگشتم و با همدیگر به داخل خانه برگشتیم . بچه هایم از ترس هیچ چیز نمیگفتند و آن قیامت کبرایی که برای چند لحظه روبرایشان دیده بودند را برای همدیگر توصیف میکردند.
چاره ای نداشتم تا آنها را به دروغ مصلحتی آرام کنم .
گوشی را برداشتم و بی آنکه بفهمند تماسی صوری گرفتم و با پدرشان صحبت کردم. بعد هم با چهره ای خندان به بچه ها گفتم :
_بابا میگه همه جا امن و امانه و ما رفتیم یه جای امن . نگران نباشید
بچه ها نفس عمیقی کشیدند و آرام شدند . ولی من در دلم آشوبی وحشتناک به پا بود . احساس میکردم خون در بدنم به زور در جریان است و نفسم به شماره افتاده .
نشستم گوشه ای و شروع به خواندن آیت الکرسی کردم . هر آنچه در ذهن داشتم خواندم ولی دل بیقرارم آرام نمیشد . یک ساعتی گذشته بود بچه ها آرام تر شده بودند و من لحظه به لحظه مضطرب تر .
دوباره به بهانه ای به سمت پشت بام رفتم و این بار دیگر خبری از صدای تیراندازی نبود . انگار شهر آرام شده بود ولی بوی آتش هنوز می آمد . باز تماسی گرفتم ولی هنوز تلفن ها وصل نبود. ساعت یک نصف شب بود که تلفنم به صدا در آمد . روح الله بود . صدایش پر از آرامش بود. خبر سلامتی اش را داد و سریع تلفنش را قطع کرد.
@qesseha
بقیه روایت های مردمی درباره دوشب پر التهاب میبد، در کانال روی کلمه #روایت_مردمی_میبد بزنید
#روایت_مردمی_میبد
٢٠
از آخرین روزی که دیده بودمش چهار روز میگذشت
از آن چهار روز شوم هر کداممان کلی استرس و دلهره کشیده بودیم و هنوز دلمان آرام و قرار نداشت .
هر چه التماس کردیم به خانه برگردد قبول نکرد.
روز چهارم قرار بر این شد تا جایی بیاید و او را ببینیم .
مادرش در این چند روزه از بس گریه کرده بود و دعا خوانده بود نا در بدن نداشت .
تمام رگهای پاهایش گرفته بود و به سختی راه می رفت .
پدرش به شدت کم حرف شده بود و هر وقت به خانه اشان می رفتم رنگ و رویش مثل دانه های انار قرمز و سیاه بود. فشارش مدام بالا میرفت و راه چاره اش فقط برگشتن آرامش بود .
تصمیم گرفتم آنها را هم به همراه خودم ببرم .
تلفن را برداشتم و زنگ زدم :
_میخوام ببرمتون یه جای خوب . آماده بشید میام دنبالتون .
مادرش بی چون و چرا قبول کرد . پنج نفری سوار بر ماشین به سمت مقصد حرکت کردیم .
رفتیم و رفتیم تا رسیدم کنار پارک . دور تا دورپارک و سطح شهر پر شده بود از راست قامتان تنومندی که لباس های نظامی بر تن کرده و صورت هایشان را پوشانده بودند . به پدر و مادرش گفتم داخل ماشین بنشینید تا برگردم . صورتش را کاملا پوشانده بود اما اگر هزار مدل هم خودش را می پوشاند باز من می شناختمش . همین که از کنار خیابان مرا دید . با دستهایش اشاره کرد که همان جا بمانم . آرام آرام آمد و رسید کنارم .
چشم در چشم شدیم . در آن چند روز بارها با خودم فکر می کردم در اولین دیدارمان چه اتفاقی خواهد افتاد .
اما من بی هیچ حرف زدنی خیره خیره نگاهش کردم . شاید پنج دقیقه به چشمان هم زل زده بودیم و هیچ حرفی رد و بدل نشد . در میانه پلک زدن هایش خطی نازک از اشک روی مژه پایین چشمهایش پدیدار شد . انگار من سالها منتظر این لحظه بودم و زدم زیر گریه . او اما زل زده بود به من و هیچ نمی گفت . من گریه می کردم و او به سکوت وحشتناکش ادامه میداد . در میانه گریه ام تنها چیزی که توانستم بگویم این بود:
نمیدونی چ بر ما گذشت
و دوباره گریه امانم نداد . بچه ها از ماشین پیاده شدند و همین که دوتاییمان را با هم دیدند دویدند به سمتش . اما کنار خیابان جای خوبی برای ابراز احساسات بچه ها با پدرشان نبود . پدر به سمتشان آمد و خواست بدون هیچ حرکتی به داخل ماشین برگردند .
پدر و مادرش هنوز از سورپرایزی که برایشان چیده بودم مطلع نبودند. آمد کنار ماشین وبه سرعت در را باز کرد و نشست داخل ماشین و به سرعت ماسک و کلاهش را برداشت.
هر دویشان بهت زده شده بودند .
فرزند رشید و قهرمانشان بعد از آن روزهای سخت به دیدنشان آمده بود .آنها فقط گریه می کردند . مادر بعد از چند دقیقه اشک هایش را پاک کرد و گفت:
_نمیخوام گریه کنم باید الان دل سیر ببینمت . پدر هم آرام شد . با صدایی گرفته گفت :
_ هر چه ریش داشتی سفید شده . چه کردند این حرومی ها با شماها .خدا لعنتشون کنه .
حسینِ کوچک از صندلی عقب جستی زد و خود را در آغوش پدرش انداخت .
احمد که همیشه در محضر پدر و مادرش حیا داشت این بار حسینش را محکم در آغوش گرفت و بوسه بارانش کرد.
قلب همه با دیدن احمد آرام گرفت .
احمد از جیبش دو دسته شاخه گل نرگس در آورد یکی را به پدر و دیگری را به مادرش داد.
لبخندی از سر آرامش زد و برای ادامه کارش به جایی که ایستاده بود بازگشت .
@qesseha
#اختصاصی_ماهقصهها
452.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨⚠️چرا اعتراضات در ایران سریعا به اغتشاشات تبدیل میشه؟
╭┅───────┅╮
@porseshgar📻🌿
╰┅───────┅╯
بازتاب گرافیکی صحبتهای ویکتوریا آزاد، مشاور سابق رضا پهلوی در گفتگوی تلویزیونی:
رضا پهلوی مردم ایران را گوسفند میپندارد
💬 ارسالی مخاطبین
@insta_enghelabi
✅️ درباره هواپیمای ریوتجوینت بیشتر بدانیم
روز سهشنبه هواپیمای شناسایی RC-135V ریوتجوینت به رجیستر 14848-64 متعلق به وینگ۵۵ پایگاه هوایی افات به مقصد پایگاه هوایی میندلهال انگلیس پرواز کرد و عصر روز چهارشنبه نیز با فرود در پایگاه هوایی العدید قطر به خاورمیانه رسید.
هواپیمای RC-135V/W بهعنوان یک پرنده اطلاعات سیگنالی(SIGINT) با استفاده از مجموعه سنسورهای خود برای انجام وظایف جمعآوری، شناسایی و موقعیتیابی سیگنالهای الکترومغناطیسی کاربرد دارد و خدمه آن نیز این امکان را دارند تا پس از پردازش اطلاعات، آن را با سایر ناوگان به اشتراک بگذارند. خدمه این پرنده شامل پرسنل کابین، جنگال، اطلاعاتی و تعمیر و نگهداری سیستمهای هواپایه هستند.
مأموریت این پرنده به شنود، جمعآوری، رهگیری، تحلیل و پایش سیگنالهای الکترومغناطیسی خلاصه شده و بهطور خاص میتواند برای کشف موقعیت سیستمهای راداری و پدافندی مورداستفاده قرار بگیرد.
این پرنده در یک سورتی پرواز میتواند با مداومت پروازی ۱۱ ساعته به انجام مأموریت شناسایی بپردازد و درصورت انجام سوختگیری هوایی مداومت آن به حدود ۲۰ ساعت خواهد رسید.
✅️ @Aviation_World
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داداش اینجوری جمهوری اسلامی ساقط نمیشه ها !!
دلسوزانه دارم میگم 😁
🇵🇸 @Roshangari_ir