eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
6.3هزار ویدیو
486 فایل
اینجا چیزهایی را یاد می دهیم که به درد کلاس های تفکر، سواد رسانه و دفاعی مدارس بخورد. (ما به تربیت 6 ساحتی نوجوان می اندیشیم) 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن کانال اختصاصی تر ما @nokhbesara ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از انتشارات راه یار
📢 اشتراک رایگان عماریار با خرید از غرفه راه‌یار ♨️ با هر خرید از غرفه مجازی انتشارات راه‌یار در تارنمای هفتمین نمایشگاه کتاب، یک ماه اشتراک رایگان سکوی «عماریار» هدیه بگیرید! ⬇️ ورود به غرفه مجازی انتشارات راه‌یار در نمایشگاه کتاب: 🌐 zaya.io/Rahyarpub 📆 ۲۶ ارديبهشت تا ۲ خرداد ۱۴۰۵ 💠 @Rahyarpub | Link
سلام علیکم بریم هنرنمایی خوش قلم های را درباره بخوانیم:
ماشین صوت جمعیت آرام پیش می‌رفت. صدای ماشین صوت آن‌قدر بلند بود که حتی ما آخرصفی‌ها هم لرزشش را احساس می‌کردیم. شعارهایی که از ته صف شنیده می‌شد با آنچه از بلندگو می‌آمد فرق داشت، انگار دو جریان کنار هم پیش می‌رفتند. کنجکاوی‌ام گل کرد و قدم‌هایم را تندتر کردم. جلوتر دخترکی لاغر و چابک را دیدم که با هیجان خاصی شعارهای خودش را فریاد می‌زد و کسانی که پشت سرش بودند با همان شور جوابش را می‌دادند. ریسمانی در دست داشت و نوک آن، ماشین اسباب‌بازی کوچکی روی زمین قل می‌خورد. همیشه دیده بودم پسرها چنین شیطنت‌هایی می‌کنند، همین تضاد کوچک مرا بیشتر به طرفش کشاند. نزدیکش شدم، صورت معصومش با آن سربند پرچم، دل آدم را می‌برد. خم شدم و پرسیدم: «تو دختری...چرا به جای عروسک، این ماشین رو دنبال خودت می‌کشی؟» نگاهی تند اما بامزه به من انداخت؛ از همان‌ها که کوچک‌ها برای بزرگ‌ترها خرج می‌کنند تا بفهمانند سؤال بی‌جایی پرسیده‌اند. بعد با اعتمادبه‌نفسی شیرین گفت: «این ماشین صوت منه! هر شب میارمش، خودم ازش شعار میدم و مردم هم جوابم رو میدن.» پاسخش آن‌قدر محکم بود که ذهنم خالی شد و حرفی برای گفتن نماند. فقط کنار رفتم و بی‌اختیار پشت سرش قدم برداشتم. آن شب تا انتهای خیابان، همراه ماشین صوت کوچکش پیش رفتم. دیگر صدای بلندگوهای بزرگ برایم آن‌قدر مهم نبود، انگار تمام آن شب، در همان ماشین اسباب‌بازی کوچکی خلاصه شده بود که پشت سر دخترک روی زمین می‌غلتید و با خودش شور و ایمان می‌کشید. شب‌های عجیبی‌ست؛ نسل جدید ما، با ایده‌هایی که شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسند، اما معنای تازه‌ای به حضور می‌دهد. ✍ف.زارعشاهی
سه خاطره زیر را هم نوش جان بفرمایید :
انگار که باطری بدنم خالی خالی شده باشد. علیرضا آمد و همه دغدغه هایم را متوقف کرد . میخواست با دوستانش به راهپیمایی شبانه بیاید . دلم کار خیری می خواست تا همه دلشوره هایم را بشوید و ببرد . شاید هم یک گرو کشی برای خواستن آرزوها . سوار بر ماشین مشتی مند علی شدیم که تا ظهر تعمیرگاه بود و یعنی سرویس شده بود . اما وقتی پنج تاییشان را سوار ماشین کردم و به سر کوچه رسیدیم با اولین خاموش شدن حدس زدم امشب پر از اتفاقات ریز و درشت باشد . پنج باری استارت زدم . خدا خدا میکردم ماشین روشن شود . بچه ها ساکت شده بودند . تا بالاخره ماشین روشن شد و به راه افتادیم . محمد حسین با خودش میکروفن باطری خوری آورده بود .دکمه های میکروفون را که می زد ،صداها تغییر پیدا کرده ، موجی از خنده به همراه خودش می آورد. امیر علی که بین بچه ها به امیر علی مشدی معروف است ، میکروفن را گرفت و شروع به صحبت کردن کرد . کلید پایینش را که می زند صدایش تغییر کرده و تبدیل به صدای بسیار نازک بچه گانه شد . بچه ها کلی میخندند و مرا همه به خنده می اندازند. کاش میشد من هم در عالم بچگی ام می ماندم بی غل و غش . بی دغدغه دنیا . همین دیروز حکمتی از نهج البلاغه را میخواندم .دنیا هر چه بازیچه و سرگرمی است، زندگی به همان اندازه جدی است . باید تلاش کنی برای جمع کردن توشه آخرت . تناقض عجیبی است. در فکر حکمت امام علی علیه السلام فرو رفته ام که صدای خنده بچه ها مرا دوباره به بازی دنیا می آورد . قسمت اول
دو تا ابوالفضل ها کنار هم نشسته اند . از قضا هر دویشان پسر حسین اند. یکی را به نام پدرش صدا می زنم و یکی را به نام مادرش . ابوالفضلِ زهرا بسیار شوخ طبع و سر زبان است از هر فرصتی برای شوخی های عجیب و غریبش استفاده می کند . آنقدر خندیده اند و پشت میکروفن صحبت کرده اند که ابوالفضلِ حسین با جدیت تشری میزند که« چند ثانیه آروم باشید » اما خودش آنقدر خوش خنده است که زودتر از همه سکوت را می شکند . قرار است فردا با همدیگر به مسجد بروند. وسط حرف زدن هایشان درست سر پیچ میدان ماشین مجددا خاموش می شود . هول شده ام . با دستپاچه گری تمام سوئیچ را می چرخانم اما ماشین روشن نمیشود . ماشینی که پشت سرم ایستاده کلی بوق نثارم می کند . اما فایده ای ندارد . ماشین تصمیمش را گرفته تا عیش امشبمان را زهر مارمان کند . از ماشین پیاده میشوم که از کسی کمک بخواهم لا اقل ماشین را به کنار خیابان ببریم . اما علیرضا که بارها این صحنه را دیده سریع از ماشین پیاده میشود و دوستانش را به هل دادن ماشین فرا می خواند . همگی چریکی می پرند پشت ماشین و دو سه متری هل می دهند و من با آزاد کردن کلاچ و دنده بالاخره ماشین سرکش را روشن می کنم . بچه ها به سرعت برق و باد سوار ماشین می شوند و در حالی که نفس نفس می زنند باز خنده اشان کل ماشین را پر می کند. نفس بلندی می کشم و می گویم : «اگر منم به مشکلات همین قدر راحت نگاه می کردم وضع و حالم بعض این بود. » بچه ها باز مشغول صحبت کردن هستند. به پشت یک ماشین سمند می رسم اما هر کار میکنم نمیتوانم دنده را برای شروع به یک برگردانم و دوباره ماشین وسط خیابان ایستاده . هر چه تلاش میکنم دنده یک، سر جای خودش نمی رود و کلی ماشین پشت سرم به صف ایستاده اند. یکی از بچه ها می گوید : خاله این ماشینتون چرا اینقدر خراب میشه ؟ و باز در میانه حرص و جوش خوردن های من همه اشان می زنند زیر خنده . علیرضا می گوید :« خدایا ما رو زنده به راهپیمایی برسون .» زورم که به ماشین نمی رسد ،چشم غره ای حواله اش میکنم . بالاخره با کلی تلاش در حالی کفت و کولم از جا به در رفته ماشین به حرکت می افتد. خدا خدا میکنم مجبور به ایستادن نشوم که دوباره جا انداختن دنده بیچاره ام نکند . کنار میدان رهبرِ شهید می رسم . قرار است بچه ها طی عملیات بسیار سریع و پیچیده ای کنار خیابان پیاده شوند تا من جای پارک مناسب پیدا کنم . اما همین که پیاده میشوند دوباره دنده جا نمی افتد و بی هیچ علتی آرام آرام به عقب می رود . تمام بدنم را گُر گرفته و احساس میکنم فشارم رو به بالاست . نزدیک است به ماشین پشت سری برخورد کنم . خون خونم را میخورد و فقط مانده به زمین و زمان گیر بدهم . احساس میکنم تمام استخوان های دست و گردنم درد می کند . قسمت دوم
بالاخره دنده بعد از کلی تو سری خوردن و ضربات وحشتناک جا افتاد و جای مناسب برای پارک پیدا شد . قرار بود کار خیر کنم اما فکر میکنم ثوابم تبدیل به کباب شده بود . دو بار خیابان را بند آورده بودم و در دلم کلی بد و بیراه نثار زمین و زمان کرده بودم . وقتی به موکب شهید دانش رسیدم عین آنهایی بودم که از نبردی سخت برگشته اند . آمده بودم غم و غصه هایم را بریزم کف خیابان ، ریختن دی اکسید کربن روی زمین و تحویل گرفتن اکسیژن فراوان . امید و انرژی برای فردا . مراسم که تمام میشود عکس یادگاری از بچه ها میگیرم و به سمت ماشین پر حاشیه امان حرکت می کنیم . انگار سر عقل آمده و دیگر قصد آزارمان را ندارد. ابوالفضلِ زهرا داخل ماشین میشود و میگوید :« خاله یکی عکس یادگاری تو این ماشین قراضتون از ما بگیر . فردا صبحم برو این لکنده رو بفروش . والا » کلی به حرفش می خندم . آنهم از ته دل . امیر علی مشهدی ، به همراهی ابوالفضلِ زهرا از بچه ها مصاحبه گرفته اند . فیلم ها را می بینند و ذوق می کنند و می خندند . بچه ها را یکی یکی در خانه اشان می برم و می رسم به در پارکینگ خانه . کاش میشد شادی ها و خنده های بچه ها را بسته بندی کرد و به همراه خود به خانه آورد . همین که ماشین را خاموش میکنم و میخواهم پیاده شوم تازه متوجه میشوم ترمز دستی ماشین را از همان اول و در خانه نکشیده ام . تمام این مدت ترمز دستی بالا بوده و من متوجه نشده بودم . البته بوی سوختگی سیم مانندی تمام فضای ماشین را گرفته و علی الظاهر فردا دوباره تعمیرگاه لازم باشد . قسمت سوم
امکان ادامه تحصیل برای بزرگسالان بالای ۱۸ سال دانش‌آموزانی که تحصیل خود را در مقطع راهنمایی (متوسطه اول) ناتمام گذاشته‌اند و بالای ۱۸ سال دارند، می‌توانند از طریق طرح جامع مدارس بزرگسالان مدرک سیکل دوره متوسطه اول (پایه نهم) را دریافت کنند. شرایط ثبت نام و ادامه تحصیل: • داشتن مدرک ششم ابتدایی (نظام قدیم یا جدید) • یا مدرک قبولی اول یا دوم راهنمایی قدیم • یا مدرک قبولی هفتم یا هشتم نظام جدید نکات مهم: • نیازی به حضور در کلاس درس نیست • در بازه ٢٠ روزه شرکت در امتحانات طرح جامع کلاس نهم الزامی است • در صورت قبولی و دریافت مدرک سیکل بزرگسالان، امکان ادامه تحصیل در دبیرستان و گرفتن دیپلم در مدرسه شبانه فراهم می‌شود 📌 برای اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام، به مدرسه جوادالائمه ده آباد (بلوار مطهری ، شایان ١٣) مراجعه کنید
مراسم بزرگداشت شهدای خدمت 🖤 همراه با تجمع مردم شهرستان میبد 🇮🇷 🗓دوشنبه ۲۸ اردیبهشت‌ماه ⏰ساعت ۲۲ 📍میدان رهبر شهید 🎙سخنران: دکتر عیسی زارع‌پور (وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات در دولت شهید رئیسی) ⬇️ با ما در ایتا همراه باشید ⬇️ ‌‌🌹 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌸‌اَلّلهُم عجِّل‌لِوَلیِّکَ الفَرَج‌َ‌🌸 👇جهت عضویت کلیک کنید👇 @nehzat_meybod
276 Tasir Emam Reza G 276.mp3
زمان: حجم: 8.3M
276 تفسیر قرآن کریم به روایت امام رضا علیه السلام جلسه ۲۷۶ آیه ۳۰سوره مبارکه شوری یکشنبه ۱۴۰۵/۲/۲۷ در امامزاده میرشمس الحق شهرستان میبد پژوهش و ارائه: ‌استاد زکریا اخلاقی