انگار که باطری بدنم خالی خالی شده باشد. علیرضا آمد و همه دغدغه هایم را متوقف کرد .
میخواست با دوستانش به راهپیمایی شبانه بیاید . دلم کار خیری می خواست تا همه دلشوره هایم را بشوید و ببرد . شاید هم یک گرو کشی برای خواستن آرزوها .
سوار بر ماشین مشتی مند علی شدیم که تا ظهر تعمیرگاه بود و یعنی سرویس شده بود . اما وقتی پنج تاییشان را سوار ماشین کردم و به سر کوچه رسیدیم با اولین خاموش شدن حدس زدم امشب پر از اتفاقات ریز و درشت باشد . پنج باری استارت زدم . خدا خدا میکردم ماشین روشن شود . بچه ها ساکت شده بودند . تا بالاخره ماشین روشن شد و به راه افتادیم . محمد حسین با خودش میکروفن باطری خوری آورده بود .دکمه های میکروفون را که می زد ،صداها تغییر پیدا کرده ، موجی از خنده به همراه خودش می آورد.
امیر علی که بین بچه ها به امیر علی مشدی معروف است ، میکروفن را گرفت و شروع به صحبت کردن کرد . کلید پایینش را که می زند صدایش تغییر کرده و تبدیل به صدای بسیار نازک بچه گانه شد . بچه ها کلی میخندند و مرا همه به خنده می اندازند. کاش میشد من هم در عالم بچگی ام می ماندم بی غل و غش . بی دغدغه دنیا .
همین دیروز حکمتی از نهج البلاغه را میخواندم .دنیا هر چه بازیچه و سرگرمی است، زندگی به همان اندازه جدی است . باید تلاش کنی برای جمع کردن توشه آخرت . تناقض عجیبی است.
در فکر حکمت امام علی علیه السلام فرو رفته ام که صدای خنده بچه ها مرا دوباره به بازی دنیا می آورد .
قسمت اول
دو تا ابوالفضل ها کنار هم نشسته اند . از قضا هر دویشان پسر حسین اند. یکی را به نام پدرش صدا می زنم و یکی را به نام مادرش . ابوالفضلِ زهرا بسیار شوخ طبع و سر زبان است از هر فرصتی برای شوخی های عجیب و غریبش استفاده می کند . آنقدر خندیده اند و پشت میکروفن صحبت کرده اند که ابوالفضلِ حسین با جدیت تشری میزند که« چند ثانیه آروم باشید »
اما خودش آنقدر خوش خنده است که زودتر از همه سکوت را می شکند . قرار است فردا با همدیگر به مسجد بروند. وسط حرف زدن هایشان درست سر پیچ میدان ماشین مجددا خاموش می شود . هول شده ام . با دستپاچه گری تمام سوئیچ را می چرخانم اما ماشین روشن نمیشود .
ماشینی که پشت سرم ایستاده کلی بوق نثارم می کند . اما فایده ای ندارد . ماشین تصمیمش را گرفته تا عیش امشبمان را زهر مارمان کند . از ماشین پیاده میشوم که از کسی کمک بخواهم لا اقل ماشین را به کنار خیابان ببریم . اما علیرضا که بارها این صحنه را دیده سریع از ماشین پیاده میشود و دوستانش را به هل دادن ماشین فرا می خواند . همگی چریکی می پرند پشت ماشین و دو سه متری هل می دهند و من با آزاد کردن کلاچ و دنده بالاخره ماشین سرکش را روشن می کنم . بچه ها به سرعت برق و باد سوار ماشین می شوند و در حالی که نفس نفس می زنند باز خنده اشان کل ماشین را پر می کند.
نفس بلندی می کشم و می گویم : «اگر منم به مشکلات همین قدر راحت نگاه می کردم وضع و حالم بعض این بود. »
بچه ها باز مشغول صحبت کردن هستند. به پشت یک ماشین سمند می رسم اما هر کار میکنم نمیتوانم دنده را برای شروع به یک برگردانم و دوباره ماشین وسط خیابان ایستاده . هر چه تلاش میکنم دنده یک، سر جای خودش نمی رود و کلی ماشین پشت سرم به صف ایستاده اند. یکی از بچه ها می گوید : خاله این ماشینتون چرا اینقدر خراب میشه ؟ و باز در میانه حرص و جوش خوردن های من همه اشان می زنند زیر خنده .
علیرضا می گوید :« خدایا ما رو زنده به راهپیمایی برسون .»
زورم که به ماشین نمی رسد ،چشم غره ای حواله اش میکنم . بالاخره با کلی تلاش در حالی کفت و کولم از جا به در رفته ماشین به حرکت می افتد. خدا خدا میکنم مجبور به ایستادن نشوم که دوباره جا انداختن دنده بیچاره ام نکند . کنار میدان رهبرِ شهید می رسم . قرار است بچه ها طی عملیات بسیار سریع و پیچیده ای کنار خیابان پیاده شوند تا من جای پارک مناسب پیدا کنم . اما همین که پیاده میشوند دوباره دنده جا نمی افتد و بی هیچ علتی آرام آرام به عقب می رود . تمام بدنم را گُر گرفته و احساس میکنم فشارم رو به بالاست . نزدیک است به ماشین پشت سری برخورد کنم .
خون خونم را میخورد و فقط مانده به زمین و زمان گیر بدهم . احساس میکنم تمام استخوان های دست و گردنم درد می کند .
قسمت دوم
بالاخره دنده بعد از کلی تو سری خوردن و ضربات وحشتناک جا افتاد و جای مناسب برای پارک پیدا شد .
قرار بود کار خیر کنم اما فکر میکنم ثوابم تبدیل به کباب شده بود . دو بار خیابان را بند آورده بودم و در دلم کلی بد و بیراه نثار زمین و زمان کرده بودم .
وقتی به موکب شهید دانش رسیدم عین آنهایی بودم که از نبردی سخت برگشته اند .
آمده بودم غم و غصه هایم را بریزم کف خیابان ، ریختن دی اکسید کربن روی زمین و تحویل گرفتن اکسیژن فراوان . امید و انرژی برای فردا .
مراسم که تمام میشود عکس یادگاری از بچه ها میگیرم و به سمت ماشین پر حاشیه امان حرکت می کنیم . انگار سر عقل آمده و دیگر قصد آزارمان را ندارد. ابوالفضلِ زهرا داخل ماشین میشود و میگوید :« خاله یکی عکس یادگاری تو این ماشین قراضتون از ما بگیر . فردا صبحم برو این لکنده رو بفروش . والا »
کلی به حرفش می خندم . آنهم از ته دل .
امیر علی مشهدی ، به همراهی ابوالفضلِ زهرا از بچه ها مصاحبه گرفته اند . فیلم ها را می بینند و ذوق می کنند و می خندند . بچه ها را یکی یکی در خانه اشان می برم و می رسم به در پارکینگ خانه .
کاش میشد شادی ها و خنده های بچه ها را بسته بندی کرد و به همراه خود به خانه آورد .
همین که ماشین را خاموش میکنم و میخواهم پیاده شوم تازه متوجه میشوم ترمز دستی ماشین را از همان اول و در خانه نکشیده ام . تمام این مدت ترمز دستی بالا بوده و من متوجه نشده بودم . البته بوی سوختگی سیم مانندی تمام فضای ماشین را گرفته و علی الظاهر فردا دوباره تعمیرگاه لازم باشد .
قسمت سوم
امکان ادامه تحصیل برای بزرگسالان بالای ۱۸ سال
دانشآموزانی که تحصیل خود را در مقطع راهنمایی (متوسطه اول) ناتمام گذاشتهاند و بالای ۱۸ سال دارند، میتوانند از طریق طرح جامع مدارس بزرگسالان مدرک سیکل دوره متوسطه اول (پایه نهم) را دریافت کنند.
شرایط ثبت نام و ادامه تحصیل:
• داشتن مدرک ششم ابتدایی (نظام قدیم یا جدید)
• یا مدرک قبولی اول یا دوم راهنمایی قدیم
• یا مدرک قبولی هفتم یا هشتم نظام جدید
نکات مهم:
• نیازی به حضور در کلاس درس نیست
• در بازه ٢٠ روزه شرکت در امتحانات طرح جامع کلاس نهم الزامی است
• در صورت قبولی و دریافت مدرک سیکل بزرگسالان، امکان ادامه تحصیل در دبیرستان و گرفتن دیپلم در مدرسه شبانه فراهم میشود
📌 برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، به مدرسه جوادالائمه ده آباد (بلوار مطهری ، شایان ١٣) مراجعه کنید
#اطلاع_رسانی
#فوری
#مهم
مراسم بزرگداشت شهدای خدمت 🖤
همراه با تجمع مردم شهرستان میبد 🇮🇷
🗓دوشنبه ۲۸ اردیبهشتماه
⏰ساعت ۲۲
📍میدان رهبر شهید
🎙سخنران: دکتر عیسی زارعپور
(وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات در دولت شهید رئیسی)
⬇️ با ما در ایتا همراه باشید ⬇️
#لطفا_رسانه_باشید🌹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌸اَلّلهُم عجِّللِوَلیِّکَ الفَرَجَ🌸
👇جهت عضویت کلیک کنید👇
@nehzat_meybod
هدایت شده از تفسیرامام رضاعلیه السلام
276 Tasir Emam Reza G 276.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
276 تفسیر قرآن کریم به روایت امام رضا علیه السلام
جلسه ۲۷۶
آیه ۳۰سوره مبارکه شوری
یکشنبه ۱۴۰۵/۲/۲۷
در امامزاده میرشمس الحق شهرستان میبد
پژوهش و ارائه:
استاد زکریا اخلاقی
⭕️جنگ جهانی اول (۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷):
+ قاجار اعلام بیطرفی کرد
+ تبدیل شدیم به میدون جنگ شوروی، بریتانیا، امپراطوری عثمانی و آلمان
+ ایران اشغال شد
+ حکومت نه جرأت و نه توان مقابله نداشت
+ نفتمون غارت شد
+ قحطی بزرگ رخ داد
+ حدود ۹ میلیون ایرانی کشته شدن
+ ۱۵ بار کابینههای دولت سقوط کردن
+ و با پایان جنگ ایران کاملاً تحت نفوذ و سلطه بریتانیا قرارگرفت
⭕️جنگ جهانی دوم (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴):
+ پهلوی اعلام بیطرفی کرد
.+ بازم تبدیل شدیم به میدون جنگ شوروی ، بریتانیا و آمریکا
+ بازم ایران اشغال شد
+ حکومت نه جرأت و نه توان مقابله نداشت
+ نفت و منابع ایران غارت شد
+ قحطی و بلوای نان رخ داد
+ تورم کشورو فلج کرد
+ بیماریهای همهگیر و کمبود دارو
+ شاه ایران با تحقیر خلع شد
+ شاه در تبعید مرد و حتی نذاشتن جنازهش برگرده
+ ۳ تا ۴ میلیون ایرانی کشته شدن
+ دیکتاتور دستنشانده انگلیس سر کار اومد
⭕️جنگ جهانی سوم (۱۴۰۴ - ۱۴۰۵):
+ آمریکا؛ اسرائیل؛ عربستان؛ امارات؛ قطر؛ بحرین؛ کویت و با همکاری و کمک ناتو ؛ به ایران حمله کردن
+ جمهوریاسلامی ایران مقاومت کرد
+ حتی یک وجب ایران اشغال نشد
+ هزاران ایرانی جونشون رو فدا کردن
+ رهبر ایران برخلاف ۴ شاه آخر ایران که در تبعید مردن ، جونش رو تو ایران فدا کرد
+ ۲ ابرقدرت هستهای و تمام متحدینشون نتونستن مقاومت ایران رو بشکنن
+ ایران تنگه هرمز رو بست و اقتصاد جهان رو تحت فشار شدید قرار داد
+ ابرقدرت درخواست آتشبس داد
+ نه قحطی رخ داد و نه تزلزل سیاسی
+ و مردم با تمام توان پای کار بودن
┅┅┅┅🍃🇵🇸❤🇮🇷🍃┅┅┅┅┄
🇮🇷 کانال اساتید انقلابی
@asatid_enghelabi ایتا و سروش
هدایت شده از اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان شهرستان میبد
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#موکب_نوجوان_مبارز
بازی های فکری جذاب برای تقویت هوش و دو نیمکره مغز🧠
🐣غرفه کودک
#اتحادیه_انجمن_اسلامی_دانشآموزی
#بسیج_دانش_آموزی
🆔@anjoman_islami_meybod
هدایت شده از اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان شهرستان میبد
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#موکب_نوجوان_مبارز
شدت نیاز نوجوان به محبت باید مورد توجه خانواده ها باشه‼️❤️
💠سخنرانی آقای محسن زارع
#اتحادیه_انجمن_اسلامی_دانشآموزی
#بسیج_دانش_آموزی
🆔@anjoman_islami_meybod