ماه قصهها/ جهاد علمی میبد/امامی
🔰 تابستان امسال استعداد های فرزندتان را خودتان کشف کنید 🎁 وبینار رایگان کشف استعداد قهرمان کو
دلم میخواد کسی از این وبینار بی خبر نمونه
مادر، پدری رو سراغ دارین که شناخت استعدادهای بچه شون براش مهم نباشه؟
توی یک ساعت، یه دستگاه فکری ده گانه گفتیم که باهاش بتونن بخش مهمی از استعدادهای بچه ای رو که جلوی چشمشونه پیدا کنن و راهنمایی ش کنن.
هدایت شده از فراتر از افق 🛸 آموزش نجوم
ارسالی از مخاطب 🤩
نمای کهکشان راه شیری و پرچم زیبای ایران🇮🇷
📸 عکاس: علیرضا آقایی میبدی
(انجمن نجوم و اخترشناسی میبد)
پیوستن به کانال 👈 آموزش نجوم
◉━━━━─────
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیــچچیز غیرممکن نیست.....
وهرچالش ومسئله ای حل شدنیه💎
.
می دونین بچه هایی که بلدن این معماهای میخ آهنی رو حل کنن
کدوم هوششون قوی هست و به درد چه کارهایی می خورن!؟
ماه قصهها/ جهاد علمی میبد/امامی
🔰 تابستان امسال استعداد های فرزندتان را خودتان کشف کنید 🎁 وبینار رایگان کشف استعداد قهرمان کو
آخرین فرصت یادگیری اصول استعدادیابی کودکان در خانه هست.
رایگانه ها
ماه قصهها/ جهاد علمی میبد/امامی
🔰 تابستان امسال استعداد های فرزندتان را خودتان کشف کنید 🎁 وبینار رایگان کشف استعداد قهرمان کو
فوری
روش ثبت نام؟!
سی ثانیه زمان می بره
هدایت شده از نخبه سرای نسیم | استعداد کودک
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رگبار سوالات والدین در وبینار رایگان دیروز
خدا روشکر مباحث براشون روشن و جذاب بود و موتور سوالات شون درباره بچه ها رو فعال کرد
پنج دقیقه ش رو ببینید
تکرار وبینارمون، امروزه ها
ساعت 18
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران و آمریکا: روزا توافق، شبا جنگ🤣
@mahallat_meybod | محلات میبد
دوباره به وقت یازده
ساعت به یازده نزدیک میشد. انتهای خیابان هنوز خلوت بود، اما از دور، صدای همهمه و بلندگوها کمکم جان میگرفت.
او آنجا بود. روی همان صندلی چوبی، با همان قامت خمیده. چادرش را مرتب کرده بود و چشمهایش برق میزد. نگاهش را دوباره به ته خیابان دوخته بود.
نزدیکش رفتم و آرام گفتم:
«بازم شما؟»
سرش را برگرداند. لبخند روی صورت چروکیدهاش نشست.
گفت: «آره ننه… این چند وقت که مسیر عوض شده بود، نمیتونستم اونهمه راه رو برم. از خونه بیرون نمیاومدم. دلودماغ نداشتم.»
بعد با شوقی کودکانه ادامه داد:
«ولی امشب یهدفعه صدای بلندگوها رو شنیدم. گفتم یعنی برگشتن؟ چادرم رو انداختم سرم و زدم بیرون.»
نگاهش را میان جمعیت چرخاند؛ انگار دنبال سهم خودش میگشت. مردم از کنارش میگذشتند و صداها خیابان را پر کرده بود. لبهایش آرام تکان میخورد. با هر شعار، سرش را به نشانه همراهی تکان میداد. دستهای خالیاش را مشت کرده بود؛ همان دستی که همیشه عصا و پرچم داشت، حالا بیهیچ تکیهگاهی در هوا بالا میرفت.
گفتم: «پرچمتون کو؟…»
نگاهی به دستهایش انداخت و لبخند زد:
«همین که صداشونو شنیدم، زود چادرمو سرم کردم و پریدم بیرون، دیگه عصا و پرچم یادم رفت.»
جمعیت نزدیکتر شد و صداها اوج گرفت. خیابان پر شد از جمعیت. او هم، میان آن همه آدم، دیگر تنها یک پیرزن نبود، جزئی از موجی بود که از دل خیابان میگذشت.
وقتی جمعیت دور شد، صورتش رو به آسمان بود و زیر لب حرف میزد.
آرام از جایش بلند شد تا به خانهاش برگردد.
قرارشان دوباره شد فردا شب به وقت یازده.
✍سرکار خانم ف. زارعشاهی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#روایت_مردمی_میبد