eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
480 فایل
اینجا چیزهایی را یاد می دهیم که به درد کلاس های تفکر، سواد رسانه و دفاعی مدارس بخورد. (ما به تربیت 6 ساحتی نوجوان می اندیشیم) 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن کانال اختصاصی تر ما @nokhbesara ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
می دونین بچه هایی که بلدن این معماهای میخ آهنی رو حل کنن کدوم هوششون قوی هست و به درد چه کارهایی می خورن!؟
توی وبینار امروز یاد می گیرین 👆
وبینار امروز ساعت 18
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رگبار سوالات والدین در وبینار رایگان دیروز خدا روشکر مباحث براشون روشن و جذاب بود و موتور سوالات شون درباره بچه ها رو فعال کرد پنج دقیقه ش رو ببینید تکرار وبینارمون، امروزه ها ساعت 18
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران و آمریکا: روزا توافق، شبا جنگ🤣 @mahallat_meybod | محلات میبد
دوباره به وقت یازده ساعت به یازده نزدیک می‌شد. انتهای خیابان هنوز خلوت بود، اما از دور، صدای همهمه و بلندگوها کم‌کم جان می‌گرفت. او آنجا بود. روی همان صندلی چوبی، با همان قامت خمیده. چادرش را مرتب کرده بود و چشم‌هایش برق می‌زد. نگاهش را دوباره به ته خیابان دوخته بود. نزدیکش رفتم و آرام گفتم: «بازم شما؟» سرش را برگرداند. لبخند روی صورت چروکیده‌اش نشست. گفت: «آره ننه… این چند وقت که مسیر عوض شده بود، نمی‌تونستم اون‌همه راه رو برم. از خونه بیرون نمی‌اومدم. دل‌ودماغ نداشتم.» بعد با شوقی کودکانه ادامه داد: «ولی امشب یه‌دفعه صدای بلندگوها رو شنیدم. گفتم یعنی برگشتن؟ چادرم رو انداختم سرم و زدم بیرون.» نگاهش را میان جمعیت چرخاند؛ انگار دنبال سهم خودش می‌گشت. مردم از کنارش می‌گذشتند و صداها خیابان را پر کرده بود. لب‌هایش آرام تکان می‌خورد. با هر شعار، سرش را به نشانه همراهی تکان می‌داد. دست‌های خالی‌اش را مشت کرده بود؛ همان دستی که همیشه عصا و پرچم داشت، حالا بی‌هیچ تکیه‌گاهی در هوا بالا می‌رفت. گفتم: «پرچمتون کو؟…» نگاهی به دست‌هایش انداخت و لبخند زد: «همین که صداشونو شنیدم، زود چادرمو سرم کردم و پریدم بیرون، دیگه عصا و پرچم یادم رفت.» جمعیت نزدیک‌تر شد و صداها اوج گرفت. خیابان پر شد از جمعیت. او هم، میان آن همه آدم، دیگر تنها یک پیرزن نبود، جزئی از موجی بود که از دل خیابان می‌گذشت. وقتی جمعیت دور شد، صورتش رو به آسمان بود و زیر لب حرف می‌زد. آرام از جایش بلند شد تا به خانه‌اش برگردد. قرارشان دوباره شد فردا شب به وقت یازده. ✍سرکار خانم ف. زارعشاهی
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 «ایران را تنها با مرزهایش نمی‌شناسند؛ ایران را با زنانی می‌شناسند که شکوه حیا، صلابت ایمان و اقتدار فرهنگ را در کوچه‌ها و خیابان‌هایش به تصویر می‌کشند.» 🍃 جلوه ای از حضور بانوان جانفدای تفتی در میدان ؛ ۴ خرداد ۱۴۰۵
والدینی که میخوان استعدادیاب بچه هاشون باشن وبینار بالا در کانال اختصاصی اطلاع رسانی دوره گذاشته شده تا امشب وقت داره دیدنش ثبت نام دوره "کاکتوس" با تخفیف ویژه هم تا امشب حالت عادی تا آخر هفته بی خبر نمونید