به نام خدای خامنه ای
، دلنوشته ای مخصوص ایام تشییع پیکر پدر شهید امت! سلام بر پدر مهربان و دلسوز امت! امروز با دلی پر از حرف های ناگفته آمده ام، آمده ام تا با پدرم درد دل کنم و پدر شهیدم فقط گوش دهد. می دانم که نیازی به نوشتن نیست. می دانم که تمام حرف های دلم را بدون اینکه به زبان بیاورم و یا بنویسم، می دانی. حالا می خواهم بروم سر اصل مطلب! شنیده ام که قرار است برای همیشه از تهران و از پیش ما بروی واقعا حقیقت دارد؟
امیدوارم حقیقت نداشته باشد.
که اگر داشته باشد، همه ی ما روزی هزاران بار می میریم و دوباره زنده می شویم!
ای کاش می مردیم و این روزها را نمیدیدیم.
ای پدر باصلابت امت شما همیشه وقتی که برای ما دیدار داشتید، همیشه ایستاده بودید و همیشه آن دست مهربان و گرمتان روی سینه بود و حالا باید بیاییم و ببینیم شما در یک تابوت چوبی هستید ما باور نداریم.
ای کاش بگویند این یک کابوس بزرگ است و دیگر تمام می شود!
پدر عزیز امت، می خواهم حرفی را ساده و بی پرده به شما بگویم:« آقا جان، می دانی ما عادت نداریم یک مدت طولانی صدای گرم و با صلابت شما را نشنویم. ولی الان صد و بیست و هشت شب کامل است که صدای دلنشین شما را نشنیده ایم. خیلی خیلی دلتنگتان هستیم دلتنگ صدای باصلابتتان، دلتنگ لبخندهای دلربایتان، دلتنگ آن قامت رشید و رعنایتان و دلتنگ بندبند وجودتان هستیم. پدرجان کوچکترین پاداش شما در برابر هزاران زحمتی که برای این انقلاب کشیدید،شهادت بود!
اما با خود فکر نکردید اگر شما بروید ما بیچاره می شویم ؟خدایا چه کنیم؟
حالا ما ماندیم و دنیای بی علی. آقا جان شما به ما درس بزرگی دادید. شما به ما یاد دادید:« که هیچگاه بایزید بیعت نکنیم ما شاگردان مکتب سیدعلی هستیم و چون او تا آخرین قطره خون پای این انقلاب می ایستیم. ما هم مانند امام حسین علیه السلام بایزید زمانه مان بیعت نخواهیم کرد. می دانم برمی گردی. اما ما تا روز ظهور امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف، چگونه با درد بی درمان یتیمی و درد فراق شما سر کنیم؟
باورمان نمی شود تا سه روز دیگر تمام هستی و تمام عشق و امیدمان در حرم مطهر امام رضا علیه السلام زیر خروارها خاک سرد مدفون می شود. زیباترین بهشت زندگیمان، حسینیه امام خمینی رحمه الله علیه بود. جایی که شما یک عمر در آن نفس کشیدید و در آخر همان حسینیه قتلگاه شما شد! رهبرم لطفا می شود برگردی فقط برای یک بار، فقط برای یک بار دیگر برگرد تا فقط یک بار دیگر آن روی ماه تر از ماهت را، حتی از قاب تلویزیون هم که شده ببینیم، فقط یک بار دیگر از آن لبخندهای شیرینت را به ما بزن.
یک بار و دیگر بیا و با صلابت برایمان قدم بزن تا ته دلمان غنج برود و بگوییم:« خدا را شکر، چه رهبری چقدر با صلابت قدم میزند!
چقدر قاطع و کوبنده و دشمن شکن سخن می گوید!
به خدا برگرد و ما را آرزو به دل نگذار. حاضرم تمام زندگیم را بدهم ولی یک بار دیگر شما را حتی از قاب تلویزیون ببینم.» راستی امسال روز عاشورا خیلی انتظار کشیدیم تا بیایی چه شد نیامدی؟
یک سال پیش خاطرت می آید روز عاشورا غافلگیرمان کردی و بی خبر وارد بیت رهبری شدی، چقدر خوشحال شدیم!
اما امان از امسال روز عاشورا... می دانید؟
من دو نفر را میشناسم که بدون خداحافظی از اصحاب خود جدا شدند. یکی علمدار کربلا، که رفت آب بیاورد و هیچ کس فکر نمی کرد که برنگردد و چون می دانستند برمی گردد، با او خداحافظی نکردند. و یکی هم علمدار انقلابمان بود که حتی رفتنش در ذهنمان برای یک ثانیه هم نمی گنجید. ولی حالا رفتنش ممکن شد. اما هیچگاه باورش ممکن نخواهد شد. و حالا حرفی با رهبر عزیز انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای سلام ای رهبر عزیزتر از جانم! رهبر عزیزم!
خیلی سخت است که قبل از رهبر شدن این همه داغ بزرگ همزمان دیده باشید ولی در همان حال تمام امید و تمام دلگرمی این امت مبعوث شده باشید، اگرچه پدر و بقیه اعضای خانواده تان رفتند، اما شما این مردم را دارید!
حالا ما هستیم و رهبر عزیزمان و راه رهبر شهیدمان، رهبرم خیلی دردناک و دلخراش است که شما نمیتوانید در تشییع و خاکسپاری پدر شهید و بقیه اعضای خانواده عزیزتان شرکت کنید. قول میدهیم اگر ما به یکی از مکانها، مکان های تشییع و تدفین رفتیم، حتما خیلی ویژه به یاد شما خواهیم بود. با آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت برای شما خدا نگهدارتان.» و حالا ای پدر شهید امت می دانید؟
اول خدا و بعد عشق به شما ما را مبعوث کرد.حالا آسوده بخواب که ما پای کار این انقلاب خواهیم ایستاد. و گوش به فرمان سومین نائب بر حق امام زمان، عجل الله تعالی فرجه الشریف هستیم. ما هستیم و این سنگرمان خیابان و سنگر بچه های هوافضا، پشت لانچرها، به امید اینکه مسئولین هم سنگر خود را حفظ کنند.خیلی از دست این مسئولین خون دل خوردید.حالا آسوده بخوابید.و اما بمیرم برای پسر عزیزتان که از خودتان هم غریب تر است.شاید
رهبر عزیزمان با خود بگوید:«خدایا پدرم چه کشید از دست این مسئولین!اما ما نمی گذاریم اینگونه شود.مگر این امت مبعوث شده مرده باشند که رهبرشان غریب بماند.مگر پدر عزیزتان نفرمودند که این مردم مبعوث خواهند شد و کار را مردم تمام خواهند کرد؟آری ما کار را تمام میکنیم.کار آن یزید و حرمله زمانه را به دست ما بسپارید که از حالا این ملعونان یک شب هم آسوده نخواهند خوابید.»و آقاجان دارید خانوادگی به کربلا می روید.خیلی خوشا به حالتان!و شب های جمعه ما را در کربلا فراموش نکنید یک وقت؟ما که خیلی بی توفیق بودیم و نه در حیات دنیایی شما به دیدارتان آمدیم و نه توفیق حضور در تشییع و خاکسپاری شما را داشتیم.اما بدانید که در همان شهری که یک عمر گلیم های آبی رنگش فرش زیر پایتان بود،و آن را خیلی دوست داشتید و اجازه نمیدادید کسی آن را با فرش های نرم عوض کند،دختری بود که خیلی شما را دوست داشت ولی هیچ وقت نه به دیدارتان آمد و نه در تشییع جنازه ی پاک شما شرکت کرد،شما پدر همین دل های شکسته و قلب های تکه تکه هستید.من را دریابید و به خوابم بیایید تا دلم آرام شود.تا به خوابم نیایید و با من حرف نزنید،دلم آرام نمیگیرد.یک بار به خوابم آمدید اما خیلی دوست دارم روی ماهتان را دوباره، حتی در خواب ببینم.می دانید؟آن گلیم های آبی،نورچشم ما بود و شما یک عمر قدم روی چشم های می گذاشتید.و حالا برای تشییع پیکر شما در مصلای امام خمینی رحمه الله علیه،همان گلیم ها را از مصلای شهرمان به آن جا بردند تا این بار برای آخرین بار،قدم روی چشم مان بگذارید.خیلی حرف زدم،من هیچ وقت از حرف زدن با شما خسته نمی شوم.شما هم نکند یک وقت از ما خسته شوید؟و آخرین کلام با دشمن خونخوار:«ای دشمن بدان که اشک های ما هم خواری در چشم نحس تو است.واز حالا منتظر انتقام سخت ما باش .»ما از شهادت رهبرمان ناراحت نیستیم.خیلی برایمان زحمت کشید و شهادت حق اش بود.ما با او وداع نمی کنیم و او را بدرقه نمی کنیم.چون رهبرمان زنده است.بدرقه برای کسی است که دیگر برنمیگردد.اما رهبرما زنده است و هرشب همراه ما به خیابان می آید.ما به پدر شهیدمان نمی گوییم:«خداحافظ برای همیشه.»می گوییم:«ای رهبر مقتدرم !به امید دیدار.»
پس به امید دیدار تا صبح سپید ظهور، دختر شما نرگس سادات،به امید دیدار.
15/4/1405
خونخواهی مشترک
در میان دریای سرخ پرچمهای یالثارات الخامنهای که بر دستهای مردم موج میزد، نقش یک پرچم متفاوت بر دوش زنی، توجهم را جلب کرد.
کنجکاویام من را سمت او کشاند، با اشاره به پرچم روی دوشش پرسیدم: «اینجا همه پرچم ایران به دست دارند یا پرچمهای سرخ خونخواهی. پرچم شما چیه؟»
با لهجهی خاصی گفت: «مگر رهبر شهید، تنها رهبر شما بود؟»
مکثی کرد و ادامه داد: «من با خانوادم از افغانستان اومدم. پرچم کشورم رو بر دوش انداختم تا بگم رهبر ما هم شهید شده. ما برای خونخواهیاش اومدیم و تا آخرین قطرهی خون، در کنار مردم ایران ایستادهایم.»
پرسیدم: « یعنی این پرچم طالبانه؟»
لبخندی تلخ زد: «نه، این پرچم اصیل وطن منه. شاید روزی شما خسته بشید، اما ما... ما تا آخر ایستادهایم.»
دیگر آن زن برای من یک غریبه نبود. میان ما پیوندی بود که با خونخواهی مشترک بسته شده بود.
🖋سرکار خانم ف. زارع شاهی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماه_قصهها
نخل ایثار
در میان موج جمعیت، نخل به تماشای صحنهای متفاوت ایستاده بود. شاخههایش زیر بار لباسهای نارنجی هلالاحمر سنگینی میکرد، لباسهایی که دقایقی از تن درآمده بودند تا صاحبانشان، در میان آنهمه شور، جرعهای آرامش سر بکشند. نخل، صبورانه ایستاده بود. تکیهگاهی شده برای خستگی امدادگرانی که خود بخشی از شکوه آن مراسم بودند.
🖋سرکار خانم ف. زارع شاهی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماه_قصهها
ماشاء الله به نویسندگان عزیز #سرای_اهل_قلم_میبد که این روزها روایت های زیبایی می فرستند.
اگر مایل بودید همه را بخوانید روی هشتگ نام سرا، بزنید
حالا می خواهم چند مطلب ناب براتون بگذارم. زحمات یک طلبه جوان فاضل میبدی هست که قدیم،شاگرد ما بودند و حالا استاد ما هستند.
از بیانات رهبر شهیدمون در دیدارهای دانشجویی، گردآوری موضوعی کم نظیری انجام داده اند که برای هر مخاطب "دلجوان" مفید است. خوب تحویل بگیرید این مطالب را:
سلام
ضمن آرزوی قبولی طاعات و عزاداریها و تسلیت این ایام
سال ۱۳۹۶، یعنی تقریبا 10 سال پیش، پس از پایان دوره کارشناسیام، تصمیمی گرفتم. چون هنگام تحصیل در دانشگاه، عضو فعال هیأت و بسیج دانشجویی بودم، یک سال مسئول بسیج دانشجویی بودم و تجربیاتی مثل شرکت در طرح ولایت و دورههای فرهنگی-آموزشی بسیج را هم داشتم، کموبیش تجربهای از کار فرهنگی، کار تشکیلاتی و نحوه تعامل با دانشجو به دست آورده بودم. در کنار اینها، برای خودم یکسری آسیبشناسی داشتم. به همین دلیل، در سال ۹۶ سعی کردم همه این تجربهها را به کار بگیرم.
نتیجه این شد که تصمیم گرفتم سراغ سخنرانیهای آیتالله خامنهای در جمع دانشجویان، از سال ۸۴ تا ۹۶ بروم. یکبار فیلم سخنرانیها را دیدم و دو بار هم متن آنها را خواندم. در همان ایام، کتابهایی مثل طرح کلی، انسان ۲۵۰ ساله و ... را هم مطالعه کرده بودم، و همچنین تعداد زیادی از کتابهای شهید مطهری را.
در مواجهه با سخنرانیهای آیتالله خامنهای در جمع دانشجوها، این ایده را داشتم که ببینم کدام مطالب پر تکرارند، کدام مطالب بهعنوان اصل و نظام فکری ایشان قابل شناساییاند، و کدام مطالب فرعی و متناسب با شرایط زمانهاند. بر همین اساس، این دو دسته را از هم جدا کردم و ایدهام این بود که دانشجو باید اول اصول و منطق حاکم بر تفکر و اندیشه ایشان را یاد بگیرد، و بعد ذیل آن دست به تفریع و تحلیل بزند؛ چیزی شبیه به «علینا بإلقاء الأصول و علیکم بالتفریع» با رویکرد تبارشناسانه.
در این نگاه، خروجی ضریب نمیگیرد؛ بلکه اولا نحوه مواجهه با سخنان یک اندیشمند و تفسیر آثار او و ثانیا فرایند تفکر و استنباط ذیل چارچوب فکری او اصالت دارد و اگر خروجی این فرایند، بهظاهر نتیجهای ناموافق با یک مسئله جزئی داشته باشد، اهمیت چندانی پیدا نمیکند.
خلاصه، بر اساس این حرفها، یکسری جزوه آماده کردم. امید داشتم که روزی تبدیل به کتاب شود، حتی پیش برخی از اساتیدِ مدرس اندیشههای حضرت آقا هم رفتم، اما متأسفانه کسی توجه نکرد. حالا که شرایط را نگاه میکنم، به نظرم شاید بهتر باشد این جزوهها را به دوستانم تقدیم کنم؛ شاید در تعامل با دانشجوها، گرهی، حتی کوچک، باز شود.
و شاید بعدها روزی بیاید که بخت با ما یار شد و اسم و رسمی به هم زدیم -خدا را چه دیدی- آن وقت است که این سیاههای بیارزش تبدیل به کالایی باارزش خواهد شد!
اکنون، بعد از گذشت 10 سال و پس از کسب تحصیلات حوزوی و جامعهشناسی، کلیت این مباحث مطرح شده را قابل دفاع میدانم.
صفر تا صد این کار، یعنی استخراج مطالب، تدوین و طراحی جزوات با خودم بوده.
دوستانی که مایل به دریافت جزوات هستند، در شخصی به بنده پیام بدهند: @Morsa1416