* روایتدیدار / قسمتِ یک! *
بالاخره رسیدم...
بعد از چندین سال انتظار و آرزو، بالاخره به دیدارت رسیدم!
اما عجب دیداری عزیزِ من؛ عجب دیداری...
من این همه سال فقط شنونده و بیننده بودم، نه تجربه کننده!
من فقط شنیده بودم وقتی جمعیت در حسینیه منتظر آمدنِ شما هستند یک صدا میگویند:« ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.» و در بین این شعارها، ناگهان پرده را کنار میزنی و وارد میشوی. دستت را به نشانهی سلام و احترام بالا میآوری و نگاهت را بین جمعیت تقسیم میکنی...
و جمعیت وقتی تو را میبینند، روی پنجه پا قد علم میکنند و اشک شوق میریزند. من همهی اینها را فقط شنیده بودم...
امروز اما برای اولین بار این لحظهها را تجربه کردم! ساعتی بعد از آنکه وارد مصلی شدیم، خبر رسید که تو میآیی.
جمعیت ایستاده و یک صدا خواندند:« ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم.» من هم با جمعیت همصدا شدم. روی پنجهی پا ایستادم تا بهتر ببینمت...
و ناگاه پرده کنار رفت و تو آمدی! اما نه ایستاده و با دستِ برافراشته، بلکه خوابیده در تابوتی شیشهای. تو آمدی و من بالاخره تو را دیدم؛ اما نه چهرهی نورانیت را، که پیکر بیجانت را. تو آمدی و من برایت اشک ریختم؛ اما نه اشکشوق، که اشک دلتنگی و فراق، که اشک غم نبودن تو...
تو آمدی و من قصد کردم از تو هدیه بگیرم. اگر اولین و آخرین دیدارمان نبود، به جای چفیه و انگشتر از تو کتاب میخواستم. عجیب است؟ فکر نمیکنم!
آخر من به خاطر تو کتابخوان شدم. چون تو کتاب خواندن را دوست داشتی و من میخواستم لااقل کمی شبیه تو باشم. عاشق رنگ معشوق را میگیرد دیگر! دوست داشتم یک کتاب از تو به یادگار داشته باشم :)
اما حالا تو نیستی و من نمیتوانم از تو کتاب بخواهم، پس همانطور که اشک میریزم دعای پدرانه و عاقبت بخیریام را طلب میکنم...
تو آمدی و من بالاخره لایق دیدار تو شدم؛ اما نه در دیدار دانشجویان، نه در دیدار زنان و نه حتی در دیدار شاعران؛ بلکه در آخرین دیدار و وداع با تو...
من بالاخره به تو رسیدم؛ اما دیر. خیلی دیر! حالا این منم که مشکی تو را پوشیدم و قاب عکس تو را در دست دارم. تابوتت را میبینم و در غم از دست دادنت خون گریه میکنم. این منم که مغموم و بیحال و حسرت زدهام، حسرت شعرهایی که برایت نخواندم و تحسینی که از تو نشنیدم. حسرت نماز عیدی که پشت سرت نخواندم و خطبه عقدی که برایم نخواندی!
این منم که وسط مصلی ایستادهام، زار میزنم و بلند بلند میگویم:« من باید خودت رو میدیدم، نه تابوتت رو! چه زود رفتی عزیز دلم:) » و برایم مهم نیست که دیگران برمیگردند و مرا نگاه میکنند...
این منم که در داغ تو، مثل بچهیتیمها زجه میزنم.
و نه تنها من؛ که تمامِ ملتِ ایران، در غم تو مثل پدر از دست دادهها اشک میریزند.
تو واقعاً پدر بودی! مثل کوه میایستادی و از بچههایت دفاع میکردی. نمیگذاشتی دشمن به ما بد نگاه کند، اجازه نمیدادی آب در دلمان تکان بخورد. در تمام این سالها بار تمام بچههایت را به دوش کشیدی و هوایشان را داشتی...
حالا بعد از چهلواندی سال پر کشیدی و ادامهی راه را به دست فرزندانت سپردی.
فرزندانی که خون تو در رگهایشان جاریست؛ خون تو و خون انتقام تو!
ما در غم تو فقط اشکریزنده نیستیم، ما ادامه دهنده، صبر کننده و انتقام گیرندهایم! غم تو آدم را از پا نمیاندازد، بلکه از جا بلند میکند.
ما با جسم تو وداع میکنیم و آن را به خاک میسپاریم، اما یقین داریم که روح تو در کنار ماست. تو جاودانهای؛ در قلب تمام ملت ایران :)
و ما به تو قول میدهیم در کنار هم بمانیم و راه تو را ادامه دهیم؛ تا صبح ظهور. که صاحب و مولای ما برسد و تو با کاروانی از شهدا برگردی:)
دیدارمان ، به روزِ رجعت آقای عزیزِ ما .
- گلنار.
✍سرکارخانم ف. ز. تقدیری(گلنار)
#سرای_اهل_قلم_میبد
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهیده زهرا حدادعادل: من سالهاست که آرزوی زیارت امام حسین(ع) را دارم
🔹امروز کربلا میزبان امام شهید و شهدای خانواده ایشان است.
باشه بابا قبول اصلا کلا ۳ نفر اومدن تشییع رهبر بقیش هوش مصنوعی بوده
حالا اگه عرضه دارید مملکت رو از همون ۲ نفر بگیرید و بدید دست چاهزاده.
سطلیبدبخت
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه نفر هست ۶۰ ساله نیومده زیارت کربلا
واکنش مردم وقتی فهمیدن منظورشون کیه ...💔
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔💔💔رفت تا برای همیشه زیر بیرق عشق باشد...
درباره حملات دیشب آمریکا و پاسخ ایران، حرف زیاد است
ولی ترجیح میدهم به قرارمان وفا کنیم و در این کانال مطرح نکنم
از رسانه های دیگر پیگیر باشید
ممنون
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پایان ۶۹ سال فراق
زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفهی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّههایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همهی خانواده بیایند و این امکان نداشت. نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد.
این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز _هم مرز ایران، هم مرز عراق_ گذرنامههایمان را دیدند و بعد، بیدغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.
هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزهی علمیّهی نجف نبود، لکن وقتی حوزهی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئلهی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی. من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سالها در نجف بود و سختیهای زندگی آنجا را دقیق میدانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد.
از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من میخواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر میکرد این بود که میگفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» اینقدر محبّت داشت.
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir بله | ایتا | سروش روبیکا
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 انهدام پهپاد MQ9 در بامداد ۱۷ تیر ۱۴۰۵ توسط سامانهی نوین پدافند نیروی هوافضای سپاه در حوالی خورموج استان بوشهر
#در_میدان_می_مانیم
#ابرقدرت_ایرانه 💪
#تا_پای_جان_برای_ایران
#بزن_که_خوب_میزنی 🚀
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#وعده_صادق #ایران_مقتدر
#موسسه_شهیددانشگر
🇮🇷 @shahiddaneshgar