6063737005093123
به نام موسسه هست
چون گفته اند اسمم را به کسی نگویید
پیدا شده
در گالری گوشیام، دنبال تصاویری هستم که در میدان رهبر شهید گرفتهام. میخواهم از یکی از آن سوژهها، روایت بنویسم، اما نمیدانم کدامش را انتخاب کنم. به ایتا سر میزنم. پیامی از موکب شهید دانش روی صفحه گوشی ام نقش میبندد. نوشته # پیدا شده
خودش است، این همان تسبیح است، این همان شهید است. ذهنم کشیده میشود به آن شب غبار آلود در وسط میدان.
میان جمعیت ایستادهام و نگاهم به اطراف است تا یک سوژه خوب پیدا کنم.
پشت سرش ایستاده بودم و او روی شن های وسط میدان روی آن زیر اندازش نشسته بود و پرچمش را تکان میداد، تکیهگاهش میله تابلوی میدان رهبر شهید بود. چیزی عجیب در رفتارش دیدم که باعث شد خودش سوژهام بشود. در دست دیگرش، تسبیحی را در میان انگشتان میفشرد که تصویری کوچک بر آن نقش بسته بود، تصویری که هربار با شعارهای بلند جمعیت، آن را رو به آسمان میگرفت و تکان میداد.
صبر کردم تا مراسم تمام شود. کنارش روی همان شنها نشستم. صورت مهربانش در قاب روسری و پشت عدسی عینک، آرامش عجیبی داشت. به دستش نگاه کردم. تصویر شهید غلامرضا کارگر روی نخ تسبیح نقش بسته بود. به آن اشاره کردم و گفتم: «جریان این شهید چیه؟»
با لبخندی مهربان گفت: «این داداشمه که توی جنگ ایران و عراق شهید شده، هر شب میارمش تا اونم توی این رزق شبانه شریک باشه.»
از برادرش گفت از اینکه سالها مفقود بوده و مادرش به خاطر فراقش دق کرده، احساس کردم نشستن برایش سخت است، پرسیدم مشکلی دارید که به این میله تکیه دادید؟
آهی کشید و گفت: «هم کمرم رو عمل کردم و هم زانوم. هرشب اومدم میدون، فقط چند روزی که بیمارستان بودم و جراحی داشتم، نتونستم بیام، ولی بعدش شبی نبوده که غیبت داشته باشم، توی خونه نمیتونم کارامو انجام بدم و مدام استراحتم، ولی شب که میشه واجب میدونم که بیام. با اینکه سخته برام نشستن، ولی میام و برادرم هم میارم.»
از بلندگوی وسط میدان ندا آمد که در کنار موکب برای تشییع پیکر رهبر شهید در مشهد ثبت نام میکنند. او باحسرت از توفیق نداشتنش و وضعیت جسمیاش گفت.
آن شب آنقدر گرم صحبت شدیم که، آسمان غبار گرفته و پر از گرد و خاک را حس نکردیم. وقتی به خودمان آمدیم که دیگر به سختی میشد در آن هوا نفس کشید.
با دیدن آن تسبیح گمشده غمی سنگین روی قلبم نشسته است، نمیدانم او امشب چه حالی دارد، شاید هنوز متوجه گم شدن همراهش نشده باشد...
منتظر میمانم تا صبح شود و هر طور شده گمشدهاش را به او برسانم و شاید باز سوژهای دیگر خلق شود.
✍سرکارخانم فاطمه زارعشاهی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماه_قصهها
🔴 شانزده کتاب صوتی خلاصه شده از امام شهید
خون دلی که لعل شد👈اینجا
مرگ تاجرانه........... 👈اینجا
تربیت ماندگار..........👈اینجا
خلوت انس.............👈اینجا
صاعقه گناه.............👈اینجا
تفسیر سوره حمد.....👈اینجا
معیشت پرهیزکارانه..👈اینجا
معیشت مومنانه......👈اینجا
دغدغه های فرهنگی.👈اینجا
دشمن شناسی........👈اینجا
غرب شناسی..........👈اینجا
فلسطین...............👈اینجا
آفتاب در مصاف......👈اینجا
ولایت فقیه............👈اینجا
انسان ۲۵۰ ساله......👈اینجا
روش تحلیل سیاسی.👈اینجا
#پینوشت:
پیشنهاد میشود دو کتاب آخر را دانلود بفرمایید و دقیق گوش بدین . انسان ۲۵۰ ساله نکات خوبی برای تقویت قدرت تحلیل دارد خصوصا دو فصل مربوط به امام علی و امام حسن علیهما السلام.
به عبارتی منطق حکمرانی قائد شهید و نگاه جامع و حکیمانه و ذوابعاد رهبری به برخی پدیده ها مبتنی بر این کتاب است.
🌸 #عمار۱۱۰: کانال برادر #سلطانزاده
🟢 ـــــــــــ❅🌿🌿🌿❅ــــــــــــــ
🔻 پاتوق #نخبگانی در ایتا 👇
🆔 |➺ @ammar110
هدایت شده از سنگرسازان
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی افتخار، در تار و پود یک دستبافته جاودانه میشود...
امروز زیلوی اصیل میبد، این یادگار پاک دستان هنرمند و دلهای مؤمن، افتخار یافت تا فرش خودروی حامل پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب و شهدای خانواده ایشان باشد؛ گویی تار و پودش با اشک، عشق و ارادت مردم ایران در هم آمیخته بود.
زیلو که سالها نماد سادگی، پاکی و معنویت این سرزمین بوده است، در این بدرقه باشکوه نیز روایتگر احترام و ادای دین به مقام شامخ شهیدان شد؛ افتخاری که تا همیشه در حافظه هنر و فرهنگ میبد خواهد ماند.
سلام بر شهیدان؛ آنان که با خون خویش عزت و سربلندی این سرزمین را جاودانه ساختند، و سلام بر هنری که امروز افتخار یافت در مسیر بدرقه رهبر شهید و دیگر شهدای خانواده آقای ایران ، سهمی هرچند کوچک اما ماندگار داشته باشد.