ماه بانو/𝓯𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱 🌿
بِـدونِ کَـپـشـن.....
استرسی که تو جنگ دارم ، قطعا بخاطر نگرانی یهتیکه ازجونمه که نمیدونم کجاست !
ماه بانو/𝓯𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱 🌿
استرسی که تو جنگ دارم ، قطعا بخاطر نگرانی یهتیکه ازجونمه که نمیدونم کجاست !
سِـه تا الهی به رقیه لطف میکنید؟!
وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ
_وشایدخیرباشدوتوندانی❤️🩹(:
داستان آشنایی مون 🫂 💞
قسمت 2⃣
یکم فکر کردم و با خودم دو دوتا چهارتا کردم. آخرش گفتم بیان یه حرفی بزنیم ببینم چی میشه
البته ناگفته نماند که بابام مخالف بود؛ روز جمعه بود.
باهم رفتیم دعای ندبه تو گلزار شهدا، رفتم سر مزار رفیق شهیدم. ازش خواستم و باهاش حرف زدم؛
من هنوز سنم کم بود و واقعا سردرگم بودم...
ازش خواستم اگه به صلاح و مصلحت مون هست بابام راضی بشه و اگر هم نیست نشه.
بعد از دعا یکم باهاش حرف زدم و در کمال تعجب نظرش عوض شد😌
چند شب بعد، مثلا به خاطر خاستگاری آمدن خونه مون 💐👱🏻♀
باهم بزرگ شده بودیم و از اخلاق و رفتار های همدیگه باخبر بودیم و سوالی راجب این طور چیزا از هم نداشتیم😁
زمانی که داشتیم حرف میزدیم از استرس دست هام یخ زده بود😂
داستان آشنایی مون 🫂 💞
قسمت 3⃣
اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که از اتاق برم بیرون 😂
باورش برام سخت بود🙁
اون پسری که من تا یه مدت پیش، داداش صداش میکردم الان رو به روم نشسته بود؛
اونم به عنوان خاستگار🤕😐😂
یکم حرف زدیم...
خودش فهمید که خیلی استرس دارم و زود صحبت هاش رو تمام کرد.
از اتاق رفتیم بیرون
و اون شب هم گذشت🚶🏻♀🔗
قرار شد یه چند روزی فکر کنم و بعد جواب بدم...
اون روزها همزمان با جشنواره سرود مدرسه مون بود و ما هم برای ضبط اجرا باید تقریبا هر روز میرفتیم مدرسه؛
فکرم به شدت درگیر بود به حدی که چند نفر از دوستام میگفتن این روزا چرا انقدر تو خودتی!
راستش میترسیدم چون حرف یه عمر زندگی بود 🥲