eitaa logo
دارالقرآن شهید سید حسین شکرآبی
29 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
86 ویدیو
2 فایل
🌺موسسه قرآنی شهید سید حسین شکرآبی🌺 وابسته به حوزه علمیه الزهرا_شهرری برگزار کننده دوره های مختلف قرآنی در زمینه های مختلف برای تمام سنین. شماره تماس: ۰۲۱۵۵۹۳۲۱۶۴ ۰۹۰۵۹۸۲۶۳۶۱ ارتباط با ادمین : @f_a_tehrani
مشاهده در ایتا
دانلود
🧒📚👧📚🧒📚👧📚🧒 🌙⭐️ 🌟 مناسب کودکان چهار تا شش سال {با هدف: پرورش خلاقیت و تخیل‌پردازی کودکان، مهربانی و نوع‌دوستی، مشورت و هم‌فکری} در جنگلی سرسبز و زیبا، دسته‌ای از مورچه‌ها با یکدیگر زندگی می‌کردند. آنها هر روز خوراکی‌های زیادی از جنگل پیدا می‌کردند و به سمت لانه خود حمل می‌کردند. مورچه‌ها سخت کار می‌کردند و لانه خود را گسترش می‌دادند. روزی مورچه‌ها متوجه لرزش‌های ریز و درشتی در لانه خود شدند. هر کدام از مورچه‌ها یک فکر می‌کرد. یکی می‌گفت: شاید زلزله آمده، دیگری می‌گفت: شاید رعد و برق آسمان است. یک دیگر می‌گفت: شاید کسی میاید و لانه ما را تکان می‌دهد. هیچ کدام از مورچه‌ها نمی‌دانستند علت این لرزش‌ها چیست. تا این‌که یک روز چند مورچه فکر جدیدی کردند. آنها با یکدیگر صحبت می‌کردند و نظرات خود را می‌گفتند و به این نتیجه رسیدند که ما باید زمان‌های مختلفی که لانه‌مان شروع به لرزش می‌کند را پیدا کنیم. آنها بعد از مدتی متوجه شدند هر زمان از دیوارهای لانه با سرعت بالا و پایین می‌روند یا هر زمان که شروع می‌کنند فضای لانه را گسترش دهند، لانه شروع به لرزش می‌کند. مورچه‌ها انقدر کوچک بودند که نمی‌دانستند دقیقا کجا لانه ساخته‌اند؟ چون نمی‌توانستند بالای سرشان را نگاه کنند. زیرا آنها خیلی خیلی کوچک بودند. برای همین چند تا از مورچه‌ها رفتند روی یک تپه بلند تا از فاصله دورتر مکانِ لانه خود را تماشا کنند. آنها متوجه شدند که در بدنه یک درخت لانه ساخته‌اند. همان‌طوری که از دور نگاه می‌کردند، متوجه شدند به خاطر رفت و آمدهای‌شان روی تنه‌ی درخت، باعث خنده و قلقلک درخت بزرگ می‌شوند. مورچه‌ها وقتی موضوع را کشف کردند، خیلی تعجب کرده بودند و نمی‌دانستند باید چکار کنند. به سمت درخت راه افتادند و وقتی به درخت رسیدند، دوباره با یکدیگر صحبت کردند و به این نتیجه رسیدند بهتر است با درخت حرف بزنند. آنها درخت را صدا زدند. درخت همان‌طور که از خنده می‌لرزید، به آنها نگاه کرد و گفت: آه مورچه‌های ناقلا شما مرا از اندوه و تنهایی دراوردید. من از شما خیلی ممنونم. یک درخت اینجا در کنار من بود که مدتی پیش خشک شد و شکست. او دوست من بود. از وقتی که شکست و افتاد من خیلی احساس تنهایی و اندوه می‌کردم. اما حالا که شما آمده‌اید، هر روز از خنده غش می‌کنم و حالم خوب شده. مورچه‌ها که خیلی تعجب کرده‌ بودند، روبه درخت کردند و گفتند: آخر از خنده‌های تو لانه‌ی ما ممکن است خراب شود. مورچه‌ها دوباره مشورت کردند و با هم گفتند: ما جای دیگری در کنار تو لانه می‌سازیم و فقط انبار غذاها را می‌گذاریم اینجا باشد تا تو هم هر وقت ما آمدیم، حسابی بخندی. مکان اصلی لانه را کمی آنطرف‌تر می‌سازیم. درخت هم که هنوز داشت می‌خندید، گفت: آآه دوستان بامزه من. قبول است. فقط قول بدهید زود به زود به انبار غذاهایتان سر بزنید. @quran_shekarabi 🧒📚👧📚🧒📚👧📚🧒📚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ۱۶۶ 🌸 ۱۳۱_ چون رفاه و نعمت به آنان روی می‌كرد، می‌گفتند: این به سبب [شایستگیِ‌] خود ماست، و چون گزند و آسیبی به آنان می‌رسید، به موسی و همراهانش فال بد می‌زدند؛ آگاه باشید كه [سررشته و] علت شومی فرعونیان [كه عكس‌العمل زشتی‌های خود آنان است‌] نزد خداست، ولی بیشترشان نمی‌دانند. 🌸 ۱۳۲_ فرعونیان گفتند: [ای موسی! از دعوتت دست بردار كه‌] هر چه را به عنوان معجزه برای ما بیاوری تا به وسیله آن ما را جادو كنی به تو ایمان نمی‌آوریم. 🌸 ۱۳۳_ پس ما توفان و هجوم ملخ و شپش و قورباغه و آلوده شدن وسایل زندگی را به خون كه عذاب‌های گوناگونی بود به سوی آنان فرستادیم، باز هم تكبّر و سركشی كردند آنان گروهی مجرم و گناهكار بودند. 🌸 ۱۳۴_ و هرگاه عذاب بر آنان فرود آمد، گفتند: ای موسی! پروردگارت را به پیمانی كه با تو دارد [و آن مستجاب كردن دعای توست‌] برای ما بخوان كه اگر این عذاب را از ما برطرف كنی یقیناً به تو ایمان می‌آوریم و بنی‌اسرائیل را با تو روانه می‌كنیم. 🌸 ۱۳۵_ پس هنگامی كه عذاب را تا مدتی كه [می‌باید همه‌] آنان به پایان مهلت آن می‌رسیدند از ایشان برطرف كردیم، به دور از انتظار پیمانشان را می‌شكستند. 🌸 ۱۳۶_ نهایتاً به سبب اینكه آیات ما را تكذیب كردند، و از آنها غافل بودند، از آنان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم. 🌸 ۱۳۷_ و به آن گروهی كه همواره ناتوان و زبونشان شمرده بودند، نواحی شرقی و غربی آن سرزمین را كه در آن [از جهت فراوانی نعمت، ارزانی و حاصل‌خیزی‌] بركت قرار داده بودیم بخشیدیم؛ و وعده نیكوتر پروردگارت بر بنی‌اسرائیل به [پاداش‌] صبری كه [بر سختی‌ها و بلاها] كردند تحقّق یافت، و آنچه را كه همواره فرعون وفرعونیان [از كاخ و قصرهای مجلّل‌] و سایه‌بان‌های خوش‌نشین می‌افراشتند نابود كردیم. @quran_shekarabi 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸 بسم الله الرحمن الرحيم 🌷 🌷 آیه 146 سوره بقره 🌸اَلَّذِينَ ءَاتْیناهُمُ الْكِتاَبَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ‏ 🍀 ترجمه:كسانى كه به آنان كتاب (آسمانى)داده ‏ایم او(پیامبر اسلام)را همچون پسران خود مى‏ شناسند،و همانا گروهى از آنان با آنكه حقّ را مى‏ دانند، كتمان مى‏ كنند. 🌷 :پسران 🌺 در چندین مرتبه این واقعیّت بازگو شده است كه اهل كتاب(منظور یهود و نصارا)،به خاطر بشارت تورات و انجیل به ظهور و بعثت پیامبر اسلام،در انتظار او بودند و ویژگى‏ هاى پیامبر چنان به آنها توضیح داده شده بود كه همچون خویش به او شناخت پیدا كرده بودند. ولى با این همه،گروهى از آنان حقیقت را كتمان مى‏ كردند. 🔹پيام های آیه 146 سوره بقره 🔹 ✅ اگر روحیّه ‏ى حقیقت طلبى نباشد، علم به تنهایى كافى نیست. یهود با آن شناخت عمیق از رسول خدا، باز او را نپذیرفتند. «یعرفون... لیكتمون» ✅ انصاف را مراعات كنیم. قرآن،كتمان را به همه‏ ى اهل‏كتاب نسبت نمى ‏دهد. «فریقاً منهم لیكتمون» @tafsir_ir1 @quran_shekarabi 🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
▪️مــرز بخشش و گذشت ما تا کجاست؟؟ - یادت هست!! خطایی کرد و پشیمان شد و گفت بگذر، و تو با لبخند گفتی بخشیدم... - چه شده که هروقت او را می‌بینی، موضوع بحث را میکشانی به همانجا...به همان روز...به همان اشتباه... - چه شده در مراوداتت، به او کدهایی می‌دهی که یادآور اشتباه اوست؟ مگر نگفتی بخشیده‌ای؟ 🔺خانم جان، آقاجان! این کدورتی که از او در قلبت انباشتی، شبیه لخته‌ای شریان‌های روحت را بند خواهد آورد... برای انسان ماندن، قبل از هرچیز، باید بیاموزی؛ چه چیز را فراموش و چه چیز را یادآوری کنی! ▫️خطاها را فراموش کن تا شبیه خداوند "کریم الصفح" شوی و به جای آن، خوبیهایشان را در ذهنت نگهدار و به زبان بیاور ... •| یادآوری اشتباهات دیگران، هم روحت را سنگین می‌کند هم انسانها را از تو فراری می‌دهد...|• @ostad_shojae @quran_shekarabi
👧📚🧒📚👧📚🧒📚👧📚 مناسب چهار تا شش سال {هدف: مقابله با ترس‌ از تاریکی در کودکان} روزگاری در شهری کوچک، یک خواهر و برادر به نام‌های نازی و علی با پدر و مادرشان زندگی می‌کردند. آنها در اتاق خواب‌شان اسباب‌بازی‌های مختلف و رنگارنگ داشتند و با یکدیگر بازی می‌کردند. شب‌ها موقع خواب پدر یا مادر برای آنها قصه می‌خواندند و آنها می‌خوابیدند. یک شب که پدرشان برای آنها قصه خواند، نازی و علی هنوز خوابشان نبرده بود، پدر چراغ را خاموش کرد و در اتاق را بست و رفت تا بخوابد. علی و نازی که هنوز بیدار بودند، وقتی پدرشان چراغ را خاموش کرد، ترسیدند... علی به کمدها نگاه کرد. انگار یک دستِ خیلی دراز از کمد بیرون آمده بود. نازی به میز تحریر نگاه کرد. فکر می‌کرد یک کله‌ی بزرگ با دهانی بزرگ به او نگاه می‌کند. علی دوباره به کمد نگاه کرد و فکر می‌کرد دو پای بزرگ از کشوهای کمد بیرون آمده‌اند. علی و نازی که به شدت ترسیده بودند، ناگهان هر دو با هم پتو را روی صورت خود کشیدند و از ترس پنهان شدند. نازی از زیر پتو علی را صدا زد. نازی گفت: داداش جون بیا با هم بریم چراغ را روشن کنیم». علی و نازی از زیر پتو بیرون آمدند و در حالی‌که دست‌های یکدیگر را گرفته بودند، رفتند جلو تا چراغ اتاق را روشن کنند. وقتی چراغ اتاق روشن شد، آنها حسابی خندیدند. آن کله‌ی بزرگی که نازی فکر می‌کرد دهان گنده‌ای دارد، جاقلمی علی بود که روی میز تحریر و کتاب‌ها بود. آن دستِ خیلی دراز که علی می‌دید، جوراب شلواریِ نازی بود که از لایِ در کمد آویزان بود و آن پاهای بزرگی که از کشویِ کمد بیرون زده بود، پاچه‌های شلوار علی بود. علی و نازی با خودشان فکر کردند که لازم است کمی اتاق‌شان را مرتب کنند و بعد به رختخواب بروند. آنها کلی خندیدند و از صدای خنده آنها پدر و مادرشان هم بیدار شدند. پدر و مادر به اتاق علی و نازی آمدند و ماجرا را فهمیدند. آنها چهارتایی با هم کلی خندیدند و اتاق را مرتب کردند. پدر به آنها یادآوری کرد که هر زمان ترسیدند، حتما چراغ را روشن کنند و وقتی خیالشان راحت شد که چیز ترسناکی در اتاق نیست، بخوابند. @quran_shekarabi   🧒📚👧📚🧒📚👧📚🧒📚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا