راعِــد!
معمولا ایتا چالش نمیزارم ولی خب. -چالش. کلمه بگید تا براتون بنویسم. ناشناس بگین،یا فور کنین کانالتو
تموم شدهها دیگه نگین .
همینطوریشم نوشتهها زده بالااا😂
/ترس.
میبینی؟ همه از من میترسند. با هرکه دستِ دوستی دادم زود پوچ شد.حیف که تمام من تاریکی است. من عاشقِ بویِ ترسهای بیموقعِ آن موجوداتِ پست هستم. بوی شیرین و تلخی دارند، این بو سردردهای من را آرام میکند. کاری نمیکنم ولی تا اسمم را میشنوند رنگِ رخسارشان مانند مردهها میشود. گفتم مرده! این واژه هم برایم دوستداشتنی است، آنها هم بوی خوبی دارند برایِ من. تصور کن صدایِ تاپ تاپ قلبشان قطع شود! ملودیِ سکوتِ حاکم شده بر دهان و قلبشان بیش از حد زیبا نیست؟
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
/شاهد.
آن روزها را که میبینم به یاد میآورم که خود، شاهدِ مرگِ احساسات این جسمِ ضعیف و ذلیل بودهام. همان موقع ها که توسط موجوداتی به نامه «همه» پس زده میشدم و تقلا میکردم تا ذرهای از وجود خودم را به آنها شبیه کنم تا تنها نمانم، تا خواسته شوم. اما خب، من از آنها جلوتر بودم، چه میخواستم و چه نمیخواستم سطح ما باهم اختلاف زیادی داشت. تصمیم بنابر آن شد که شاهد رشد و پیشرفت خود باشم نه شاهد خوار کردنِ روحِ خود.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/..
/نینی.
همیشه میخواستم یک نینی به خانهمان وارد شود. نه مثل آن داستانهای خیالی که همسن های من میگفتند نامه نوشتند به لکلکها تا خواهر یا برادرشان را تحویل بگیرند. من میخواستم فراتر از خیال بروم. یکی از روز ها به جنگلی رفتم که تمام آن با من هماهنگ بود و نقاشیای را که کشیده بودم از کوله پشتیِ صورتی رنگ خود که روی جیب جلویی آن یک پروانه دوخته شده بود در آوردم و با چسب نواری آن را به تنه درخت چسباندم. آن کاغذها یکی و دوتا نبودند از همان طرح نزدیک به صدها کاغذ در کولهام بود که با ذوق و شوق آن را به تنههای درختان میچسباندم به امید اینکه خواهرِ مدنظرم را در آن جنگل پیدا کنم بعد از هر چسباندن دستم را روی تنه درخت می گذاشتم و میگفتم:« اگر او را دیدی شاخههایت را تکان بده!». من چهرهی او را از دیدِ خودم کشیده بودم. او موهایی قهوهای روشن مثل من و چشمانی درشت مثل مامان و خندههایی مثل بابا داشت. خیلی زیبا بود، کی میتوانستم او را در آن جنگلِ پر از گل پیدا کنم؟
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/نینی. همیشه میخواستم یک نینی به خانهمان وارد شود. نه مثل آن داستانهای خیالی که همسن های من می
https://t.me/baymax_1403
برای شما.٫کانال تلگرامی٫
https://eitaa.com/raaeiid/398
خب برام داستان بگو
من منتظر داستانم.
/شما گفتین.
.....
سلام.
ببین از خودم نمیگم چون آخرش به حاشیه میرسه همین.دیروزم همون ناشناس گفتم که نمیگم.
راعِــد!
/..
/مشکی.
آنها همه به دنبال دنیایِ رنگها بودند که در تاریکیِ آن شبِ بارانی، چَشمهای مشکیاش پیدا شد و باید با قلبم خداحافظی میکردم. اینکه چه زمانی تمام احساسات من را از آنِ خودش کرد نمیدانم، فقط میدانم که دنیایِ تاریکِ او از هر رنگی برایِ من شیرین تر بود. اگرچه زبانی تند داشت و گاه و بیگاه زخم میزد بر روحِ من، اما همهٔ دار و ندارِ این بیست و هفت سال زندگیام با آن دو تیلهٔ مشکی که قلب مرا ربودند، برابری میکرد. پس از جانب جنون که به آن نگاه کنی، اگر آن هفت تیرَش را روی سینه ام به قصدِ کُشت میگذاشت، با افتخار میپذیرفتم و تسلیمِ او میشدم چون این است ذاتِ دیوانگی.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-