قهوه اش را تمام کرد و گفت :
چطور اینقدر دیگران را خوب دلداری میدهی؟
خندیدم و گفتم حرف هایی را میزنم که دوست داشتم دیگران برایم بگویند .
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم ؛
من نوشتم که غمی نیست ؛ تو بخوان سخت گذشت . .
قایقی خواهم ساخت ،خواهم انداخت به آب دور خواه شد از این شهر غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند ...
یه عزیزی همیشه میگفت:دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلاخیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد...