سالها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم، شورم، شرابم، چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون؛
او به جز من، من به جز او نیستم .
امین و امن و مومن آنقَدَر دنیا خطابت کرد
خدا طاقت نیاورد و سرانجام انتخابت کرد
برای هر سری از روشنایت سایهبان میخواست
که شب را پیش پایت سر برید و آفتابت کرد
حجازِ وحشیِ زیبا ندیده دل به حسنت باخت
که بتها را شکست و قبله دلها حسابت کرد
خدا از چشم زخم مردمان ترسید پس یک شب
تو را تا آسمانها برد و مثل ماه قابت کرد
تو را از آسمان بارید مثل عشق بر دنیا
زمین را تشنه دید و در دل هر قطره آبت کرد
دوای درد دین و درد دنیا ؛ درد بی دردی
حضورت دردهای مرگ را حتی طبابت کرد
هردوی آنها در عذاب بودند؛
یکی برای فراموش کردن خاطرات
و دیگری چون نمیتوانست خاطراتش را فراموش کند ...
رَدِپـٰا؛
کم کم دارم میفهمم قدرته عشق از بقیه ی احساسا خیلی بیشتره. . .
تنها احساسی که قدرت نداره همون عشقه
-خستهام از اینکه هر بار میگم:
[ چیزی نیست ]
ولی خودم میدونم خیلی چیزاست؛
فقط دیگه حوصله ندارم برای ِکسی توضیحشون بدم .