eitaa logo
رآدیو سکوت ؛
945 دنبال‌کننده
133 عکس
27 ویدیو
5 فایل
شهریور و بارون، غم و هَم، غصه و قصه، مامان و اندوه، وطن و تن، سحر و طلوع، ایران و مسرت؛ من شده‌ام مجموعه‌ای از چیزهای متناقض، مهم‌ترین چیز که «من» را خلق کرد؛ تو_تو_تو. به نام تو و نور قسم، نور را لمس خواهم کرد. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
رآدیو سکوت ؛
دِ ل پَ ر ی ش ا ن _ دِل‌پریشان/ آشفتگی ، به نوعی فُتادن ، دل‌آشوبی ، نگرانی ، بی‌قراری ، اضطراب ، اس
غَ م ی ، شُ دَ ن _ غَمی‌شدن/ انتقالِ غم ، گریز از مواجهه با اندوهِ دیگری به‌ویژه از سرِ خودمحافظتی ، فرار ، هراس ، یا شاید هم به نوعی مقاومت یا شجاعتِ فرد در همراهی با غمِ دیگری با وجودِ آگاهی از بارِ عاطفیِ آن ، غم‌گریزی .
انتظار یکی دیگه از شوخی‌های دنیویه. منتظری بارون بیاد و بعد منتظری بند بیاد، منتظری سریالی پخش بشه و بعد منتظری به آخرش برسی، منتظری بچه‌دار بشی و بعد منتظری بزرگ بشه، منتظری ازدواج کنی و بعد منتظری که طلاق بگیری، انتظار بر دوش از برای زیستن و انتظار بر دوش از برای مُردن. انتظار می‌کِشی تولدت بشه و بعد دوباره تا تولدِ بعدی انتظار می‌کِشی. تو خودت شوخی هستی، یا دنیات آدمیزاد؟
رآدیو سکوت ؛
اشکالی نداره اگه شکستی. من همیشه خونه‌م، بیا اینجا پیشم، قول میدم خراش‌های رو دستت رو ببوسم تا خوب ب
چسبوندنِ تیکه‌های شکسته‌ت با من. جور کردنِ قرمه‌سبزیِ پنجشنبه شبا با من. یادآوریِ خودِ گمشده‌ت با من. خنده‌ی میونِ گریه‌هات با من. پایه‌ی پیاده‌روی‌هات، نوازش زخم‌هات، گوش‌ِشنوای روزهای سختت، "درکت می‌کنم" و "حق با توعه"هات، دستای گرمِ روزهای سردت با من. با من. با من. با من.
آدما وقتی غم‌گین میشن، کُند میشن. رو اسلوموشنن. آروم پلک می‌زنن، آروم حرف می‌زنن انگار که یه سنگِ بزرگ تو گلوشونه، آروم راه میرن، نگاه می‌کنن، لمس می‌کنن. انگار اون بارِ غمِ روی دوششون خیلی سنگینه و جانکاهه، باعث میشه کمرشون خم و شونه‌هاشون خمیده بشه و سال‌های سال به عمرشون اضافه بشه .. انگار نمی‌تونن دیگه عادی به امور رسیدگی کنن و غم، کُندشون می‌کنه. خسته، بی‌حوصله، شکسته، کُند.
اگر هنوز یکی از عزیزانِ خود را از دست نداده‌اید، چند دقیقه‌ای در آئینه به چهره‌و چشم‌های بی‌غمِ خود نگاه کنید و آن را در گوشه‌ای، پستویی از حافظه‌ی خود ثبت و نقاشی کنید .
عزیزم در این شهر، دهان‌ها را می‌بوییدند تا یک وقت نگفته باشی "دوستت دارم" و پایش مانده باشی، اگر چنین بود تیشه می‌زدند بر ریشه‌ی پیچکِ عشقی که قد می‌گرفت به بالای ابروهایت . خواستم بگویم من در این شهرِ خاکستریِ عشق‌گریز خالصانه عشق بخشیدم و حال، چیزی جز چند تکه قلب از بقایای تکه‌های بخشیده شده‌اش، در دست ندارم. تو را هم ندارم .