eitaa logo
رآدیو سکوت ؛
955 دنبال‌کننده
134 عکس
29 ویدیو
8 فایل
شهریور و بارون، غم و هَم، غصه و قصه، مامان و اندوه، وطن و تن، سحر و طلوع، ایران و مسرت؛ من شده‌ام مجموعه‌ای از چیزهای متناقض، مهم‌ترین چیز که «من» را خلق کرد؛ تو_تو_تو. به نام تو و نور قسم، نور را لمس خواهم کرد. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا و یه بار قانونای بدون‌ضرورت و بی‌دلیلِ زندگیتو بذار زیرِ پا. چی میشه از خط بزنی بیرون؟ چی میشه خطوطِ کتاباتو شیب‌دار و یکم کج‌و کوله خط بکشی؟ چی میشه رنگارو هرجور به نظرت قشنگه بزنی رو بوم؟ اولین پادکستت رو هرجور دلت میگه درست کن. هرجور به نظرت قشنگه. دونه‌های دستبندتو لنگه به لنگه بنداز تو بند، نقاشی‌هاتو بر خلافِ طرحِ اصلی رنگ کن، نوشته‌هات رو بنویس حتی اگه به نظرت افتضاحه، چی میشه مگه؟ چرا انقد تو چیزای بی‌مورد سخت می‌گیری آدمیزاد؟ بذار شخصی‌سازی بکنی. بذار خلاقیت تو زندگیت جوونه بزنه، اولین قدم سرپیچی از کارهای تکراری و شبیهِ بقیه‌ایه که انجام میدی و بهت تحمیل شده. اصلا تو نقاشیات خورشیدو آبی کن و آسمونو زرد ...
رآدیو سکوت ؛
چه چشمانِ زیبایی داشتی . / «چشم‌دریده، ادبِ نگاه ندارد.» غم بود که من و او را به هم پیوند زده بود.
تنها کاری که از من برمی‌آید این است که جرعتِ دست به قلم بردن را به جان بخرم و بعد، تو را در کتابم بیاورم و تو بمانی. نه به قیمتِ اسیر شدن به غم، آنجا من شادم. تو هم شادی. می خندم و می‌خندی جای تمام اشک‌هایی که به خاک سپردی. غم‌هایمان رفتنی و گذرا و شادی‌هایمان ماندنی‌ست. و، شادی‌ست که ما را به هم می‌رساند .
من حُر بودم، ناشی‌گرانه و بی‌خبر از بازیِ دنیا، بستم مسیرِ آب روونِ عشقتون رو آقای اباعبدالله. میشه به قمرِ بنی‌هاشم بگین، به سقای آبِ زندگی بگین، این طرفام یه سر بزنن؟ یه نیم‌نگاهی، یه قطره آبِ حیاتی برای این دلِ خاک‌گرفته‌ی شرم‌چهره بیارن به ارمغان؟ من یعقوبِ دور شده از یوسفم که می‌ترسه از یاد ببره بوی پیرهنِ یوسف رو. چشمای دلش کوره. میشه باز کنین این دیده‌های کور شده رو؟ آقای اباعبدالله، هنوز آغوشت برا این نوکرِ سیه‌رو و شرمگین بازه؟ برای کسی که وطن رو به یاد آورده و با پا که نه، با تمامِ وجود داره می‌دوه سمتش ؟
یحتمل اگه خودکار بودم یهو وسط نامه نمی‌نوشتم، اگه نهنگ بودم می‌زدم تو ساحل، اگه موج بودم خودمو به صخره‌ها می‌کوبیدم، میز بودم پر از گَرد و خاک می‌شدم، پرنده بودم پرواز کردن یادم می‌رفت، اسب بودم پاهام می‌شکَست، ستاره بودم سقوط می‌کردم، درخت بودم خشک می‌شدم. اما حال انسانم و ملزمِ به امیدوار بودن و ادامه دادن نیز.
من از میانِ تمامیِ حروف الفبا، فقط سوادِ میم و الف را داشتم که آن هم به آغوشم نیفتاد و شد بغض. اما تو، عزیزِ غریبه‌ی آشِنا، تو خوب بلد بودی "آنها"، "فراموشی" و "رفتن" را بخوانی. تو سواد همه چیز را داشتی اما من فقط سوادِ 'تو' و 'ما' از میانِ خطوط متونِ زندگی را. چه ساده و حماقت‌وار بود ... من یا تو ؟
فهمیده‌ام هیچ فایده‌ای نداشته، من هرچقدر می‌کوشیدم نقص‌هایم را پاک کنم، و حتی وقتی پاک می‌کردم هم نیز، باز در دیده‌های تو هنوز با همان‌ها شناخته می‌شدم و هیچ‌وقت دست از کوفتنِ آن‌ها بر سرم برنمی‌داشتی. هیچ‌وقت .
رآدیو سکوت ؛
ح ر ف ، ن ا ک _ حرف‌ناک/ پرحرفی از سرِ رنج و غم یا شاید هم خستگی ، زبانِ بدون کنترل ، بیانِ حس‌های د
غ م ، د ز د ی د ه _ غم‌دزدیده/هر آنچه بود غم به غارت برد ، اندوه‌بار ، وضعیتِ پس از یک ضربه‌ی عاطفیِ بزرگ که فرد احساس می‌کند سرمایه‌های عاطفی‌اش توسط غم به تاراج رفته است ، زندگیِ آبی‌رنگ . «من غم‌دزدیده‌ام.»