eitaa logo
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
5هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
190 فایل
♡ولٰا تَحْسَبَّنَ الَّذینَ قُتِلوا في سَبیلِ اللِه اَمواتا بَل اَحیٰاعِندَ رَبهِم یُرزقون♡ شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 #باشهداتاشهادت ارتباط با خادم کانال👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 بعد از گذشت ۱۰ ساعت به تهران رسیدیم . به شدت خسته شده بودم و کمرم درد می کرد . نای راه رفتن نداشتم . حالت تهوع دیگه داشت کلافم می کرد . حوالی ساعت یازده شب بود که دیگه رسیدیم ترمینال تهران ... به سمت یکی از تاکسی ها رفتم و با گفتن آدرسم ، سوار ماشین زرد رنگش شدم . سَرمو به شیشه ماشینش تکیه دادم و چرت زدم که با شنیدن صداش به خودم اومدم . با پول هایی که خاله اَمینه بهم داده بود کرایش رو حساب کردم و پیاده شدم . رو به روی در حیاطمون ایستادم و بیرون خونه رو برانداز کردم که یک دفعه با یادآوری چیزی نالیدم . ای وای نه ! خدایا نه ! این چه وضعشه ! کلید ندارم که ! بی حوصله به سمت در قدم برداشتم که متوجه شدم در نیمه بازه . یک دفعه خواب از سرم پرید و چشمام برق عجیبی زد ! خدای من ؟! مامان اینا که خونه نیستن ! یعنی ممکنه اومده باشن ! اصلا امکان نداره ، مامان وقتی میره شمال تا یک ماه فیکس اونجا می مونه ! پس چرا در حیاط بازه ! اصلا گیریم اومده باشن ، سابقه نداشته در حیاط رو باز بزارن . دست از فکر کردن برداشتم و با ترس در رو هل دادم که با صدای خیلی بدی کاملا باز شد . حیاط خیلی کثیف و خاکی بود و این نشون می داد مدت زیادی کسی خونه نبوده ! انگار بعد از رفتن من ، برکت و شادی هم از این خونه رفته . در حیاط رو کاملا باز گذاشتم که اگر اتفاقی افتاد بتونم فرار کنم . با ترس و لرز به سمت در هال قدم برداشتم . هنوز یک متر مونده بود به در هال برسم که صدای خنده بلندی از داخل به گوشم رسید . دوباره ترس به جونم افتاد ، موهای بدنم سیخ شد و آب دهنمو با صدا قورت دادم . مروا آروم باش ، آروم آروم ... هیچی نیست ، هیچی . نفس عمیقی کشیدم و وسایل هام رو همون جا روی زمین گذاشتم . به طرف انباری کهنه ای که ته حیاط بود دویدم و از لای وسایل ها یه چوب خیلی بزرگ برداشتم و باز به سمت در هال حرکت کردم . &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 آروم آروم به سمت در هال رفتم . کفش هام رو همون جا دم در در آوردم و خیلی آروم در رو باز کردم. در هال رو باز گذاشتم و از پله های ورودی هال بالا رفتم . کل خونه تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد . چوب رو محکم تر گرفتم و یکم بالا آوردمش . درست وسط هال ایستاده بودم که نور تلویزیون توجهم رو جلب کرد ! خدای من تلویزیون روشنه ! دیگه مطمئن شدم که توهم نزدم و قطعا کسی خونه هست . داشتم از ترس پس می افتادم ولی کم نیاوردم . خیلی آروم به سمت مبل روبروی تلویزیون حرکت کردم از دور متوجه ملافه سفید رنگی روی مبل شدم ... داشتم به سمتش میرفتم که یکم ملافه تکون خورد . بیشتر ترسیدم و چوب رو محکم تر گرفتم . آب دهنم رو قورت دادم و با بدنی لرزون به سمتش رفتم . خدای من ، کی میتونه باشه ! هرچقدر بهش نزدیک تر میشدم همه چیز واضح تر میشد ‌. دور مبل خیلی کثیف بود و ظرف های نَشسته زیادی کنار میز گذاشته بود . دیگه بهش رسیده بودم . با صدای بلندی که بیشتر شبیه جیغ بود داد زدم . - تو کی هستی ! یک آن ملافه سفید کنار رفت و مَرد ریشویی از زیر ملافه بیرون اومد . جیغ خیلی بلندی زدم و همین که خواستم با چوب بزنم توی سَرش از روی مبل بلند شد و توی کسری از ثانیه با دستای پر قدرتش چوب رو ازم گرفت . جیغ بلندی کشیدم و با پا به شکمش زدم که از درد دولا شد فرصت رو غنیمت شمردم و با جیغ به سمت در هال دویدم . با داد گفتم : - خدایا ! کمک ! مردم کمک ! دزد ! دزد ! نه ! وای کمک ! جیغ جیغ کنان به سمت در دویدم ، روی پله سومِ هال بودم که پام پیچ خورد و محکم روی زمین افتادم . &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 سریع به پشت سَرم نگاهی انداختم مَرده داشت به سمتم می اومد . سعی کردم بلند بشم ولی دوباره افتادم ... مچ پام به شدت درد میکرد و به همین خاطر،کل انرژیم تحلیل رفت ولی من دست بردار نبودم ... در حالی که مچ پام رو گرفته بودم مدام جیغ میزدم و کلمه " دزد " رو تکرار می کردم . مَرده خودش رو بهم رسوند و سریع به سمت در هال رفت و محکم بستش . کلید رو دو مرتبه توی در چرخوند که باعث شد بیشتر جیغ بزنم . به سمتم اومد و سریع دستاش رو جلوی دهنم گذاشت . که باعث شد جیغ هام توی دستاش خفه بشن . شروع کردم به گریه کردن و دست و پا زدن . اما بی فایده بود ، نمی تونستم تکون بخورم! با صدای کلفت و مَردونش گفت : + دستمو بر میدارم اما هیچی نگو ! جیغ نزن ! صداش خیلی برام آشنا بود اما نشناختمش ! دستام رو سمت دستش که روی دهنم بود بردم و نیشگون محکمی گرفتم که خودم دردم اومد چه برسه به اون بدبخت! داد بلندی زد و با اون یکی دست آزادش ، دست هام رو محکم گرفت و منو از انجام هر حرکتی باز داشت . همزمان با برداشتن دستش شروع کردم به جیغ زدن و سریع از دستش گازی گرفتم که صدای آخش بلند شد . پشت سَرم نشسته بود و چهرش رو نمی تونستم بیینم ولی صداش خیلی آشنا بود ! با هزار زحمت بلند شدم و همین که یک پله پایین رفتم از پشت مانتوی بلندم رو کشید که باعث شد دوباره زمین بیفتم ! همون جور که از درد روی زمین افتاده بودم با داد گفتم : - از من چی میخوای مرتیکه کثیف ! گمشو ! از پشت محکم بغلم کرد که باعث شد بیشتر جیغ بزنم . - دستت رو به من نزن مرتیکه کثیف ! با دستش کلید لامپی که نزدیکمون بود رو روشن کرد. کل خونه روشن شد ... من رو از خودش جا کرد و با دستش صورتم رو به سمت خودش چرخوند . برگشتن من همانا و روبرو شدن باهاش همانا ... با دیدن قیافش هین بلندش کشیدم . &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 با دیدن قیافش هین بلندی کشیدم . چند دقیقه توی شُک بودم و فقط گنگ بهش نگاه می کردم . با دستای مَردونش بازو هام رو گرفت که به خودم اومدم و سریع بغلش کردم و با صدای پر از بغض نالیدم : - ک ... کاوه . کجا بودی داداش !؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود ! محکم تر از قبل به خودش فشردم که باعث شد بیشتر گریه کنم . چقدر دلم برای عطر تنش تنگ شده بود . چقدر دلم برای صدای منحصر به فردش تنگ شده بود . دستی به چشمای خیسم کشیدم و همون جور که دستم رو دو طرف صورت کاوه قرار داده بودم با بغض گفتم : - چقدر تغییر کردی داداش ! کاوه دستی روی چشمام کشید و گفت : + ‌‌زمانه دیگه ! آدم تغییر می کنه ! لبخندی زد که چال گونه خطیش مشخص شد و گفت : + حالا چرا اینقدر جیغ زدی ؟! گفتم نصفه شبی تمام همسایه ها میریزن اینجا ! با خنده گفتم : - خ ... خب مثل ارواح بودی ، ملافه سفید هم روت انداخته بودی ! وقتی از زیر ملافه اومدی بیرون هم که مثل داعشی ها بودی . وقتی اومدم دیدم یه نفر جلوی تلویزیونه ، نمیدونستم بخندم یا بترسم . خوب شد دزد نشدی . با گفتن این حرفم هردوتامون زدیم زیر خنده . کاوه بین خنده هاش گفت: +آخه خواهر من ... کدوم ... دزدی ... میاد برای ... تخلیه کردن ... خونه ، ولی میشینه ... دلدادگان نگاه ... می کنه؟! با این حرفش شدت خندمون بیشتر شد . بعد از اینکه حسابی باهم صحبت کردیم رفتم و ، وسایل هامو از دم در آوردم داخل . خونه به شدت کثیف بود . توی آشپزخونه بودم که با داد گفتم : - کاوه تو کِی اومدی ؟! + چته دختر ! چرا داد میزنی ؟! صبح رسیدم تهران . - بلد نبودی یه دستی به سَر و روی خونه بکشی ؟! + خونه به این بزرگی رو چه جوری تو نصف روز تمیز کنم مروا ! همون جور که کتری رو توی فلاسک ریختم گفتم : - خب چه می دونم به مونا خانوم زنگ میزدی می اومد تمیز می کرد دیگه ! استکان ها رو توی سینی گذاشتم و به سمت هال حرکت کردم . سینی رو ، روی میز گذاشتم و کنار کاوه روی مبل نشستم . کاوه همونجور که داشت کانال های تلویزیون رو بالا پایین می کرد گفت : + حالا فردا بهش زنگ میزنیم بیاد . - کاوه این همه مدت کجا بودی ؟! کنترل رو ، روی میز گذاشت و به سمتم برگشت و با مهربونی گفت : + یه جای خیلی خوب ! تو چرا اینقدر زود اومدی !؟ مامان گفت تا یک هفته دیگه می مونید که ! با تعجب گفتم : - من که شمال نبودم ! مگه نمی دونستی ؟! کاوه هم با تعجب لب زد : + نه خبر نداشتم . پس کجا بودی ؟! مثل خودش گفتم : - منم یه جای خوب ! &ادامـــه دارد ... ~•°🍃🍃✨💚✨💚✨💚🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
🌈آرامش سهم قلبی است که در تصرف خداست ...♥️ ♥️قلبهاتون پراز آرامش الهی♥️ 💫✨ ✨💫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نذر عباس | روایت ویژه مادر شهید برای رهبر انقلاب از شهادت فرزندش در ظهر ➕ سخنان شهید سلیمانی در وصف شهید صدرزاده
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ محاسبه قبل از خواب علامه حسن زاده آملی : بزرگان ما فرموده اند شب و روزى يك بار محاسبه داشته باش ، در يك وقت معين به محاسبه بنشين و نفس را به حساب بكش كه روزت را به چه نحو گذرانده اى!؟ ببين كه خرج و دخل روزانه ات چيست؟ ببين كه اقبال و اِدبارت و صواب و ناصوابت تا چه اندازه بود !؟ بر محاسن شاكر باش و از مقابح تائب . مرد حساب باش كه دار ، دار حساب است ، در نظام احسن عالم يك ذره بى حسابى نيست...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✋ تو‌... آفتاب‌‌ترین‌ آفتابِ‌زمیـن‌و‌زمانـۍ! به‌تو‌ڪه‌فڪرمیکنم،آنقدر‌گرم‌میشوم، ڪه‌کوه‌غصه‌هایم آب‌میشود!🌱 روزۍ‌ڪه‌با‌تو‌شروع‌شود‌ خورشید‌نمیخواهد..! ..♥️