╭━═━⊰🕊🌺🕊⊱━═━╮
📚 #جـوانــمرد
◀ قسمت۲:
من یادم هست خانواده ی ما ابتدا در خیابان «جهان پناه» (عجب گل فعلی) مستاجر بود. بعد پدر ما در همان خیابان خانهای خرید. دو سالی در خانه ی خاله ام ساکن بودیم که در کوچه سلطانی (صراف) فعلی قرار داشت. و در نهایت خانهای در خیابان مینا کوچه (برادران شهید موافق) پشت مسجد شهدا خرید و تا آخر در این خانه ساکن بودیم. دو طبقه حیاط دار شمالی و حدود صد و ده پانزده متر. بعد از فوت مادرم این خانه فروخته شد.
پدر ما در آبان سال ۱۳۵۳ بر اثر سکته ی قلبی به رحمت خدا رفت. تا روزی هم که از دنیا رفت هیچ مشکلی نداشت و صحیح و سالم بود. در طول عمرش حتی یک قرص هم نخورده بود. یک ماه قبل از این که از دنیا برود سکته کرد و پانزده روز در بیمارستان قلب بستری شد. بعد هم که به خانه آمد حالش رو به راه بود و مشکل خاصی نداشت. اما پانزده روز بعد، نماز صبح را که خواند دوباره سکته کرد. او را سریع به بیمارستان رساندیم اما دوام نیاورد و قبل از رسیدن به بیمارستان در ماشین تمام کرد.
و اما ابراهیم در محل به او «ابرام» و «داش ابرام» و این طور چیزها میگفتند. ولی ما در خانه «ابراهیم» صدایش میزدیم. ابراهیم تا سال اول و دوم دبیرستان درس خواند بعد رفت سراغ کار. دوباره برگشت و ادامه ی تحصیل داد. تا این که دیپلم ادبی را از دبیرستان ابوریحان گرفت. دلیل این کارش را هم نمیدانم، چون اساساً ابراهیم زیاد اهل صحبت کردن در این امور نبود. دلیل کارهایش را برای خودش محفوظ نگه میداشت.
#سلامبرابراهیم
@rafiq_shahidam96
#سلامبرابراهیم۱🍃
#قسمت۱۵
•پهلوان
حاج حسن هم بعد از چند لحظه سکوت گفت:
تو قدیم های این تهرون ، دوتا پهلون بودند به
نام های حاج سیدحسن رزازّ و حاج صادق بلور
فروش ، اون ها خیلی باهم دوست و رفیق بودند .
توی کشتی هم هیچکس حریفشان نبود . اما مهمتر از همه این بود که بنده های خالصی برای خدا بودند .
همیشه قبل از شروع ورزش کارشان رو با چند آیه قرآن و یا روضه مختصر و با چشمان اشک آلود
برا آقا#اباعبدالله(ع) شروع کردند .
نَفَس گرم حاج محمدصادق و حاج سید حسن ، مریض شفا می داد .
بعد ادامه داد ، #ابراهیم ، من تو رو یه پهلوون میدونم مثل اون ها!
#ابراهیم هم لبخندی زد و گفت : نه حاجی ، ما کجا و اونا کجا .
بعضی از بچها از اینکه حاج حسن اینطور از #ابراهیم تعریف میکرد ، ناراحت شدند .
فردا آن روز پنج پهلوان از یکی از زور خانه های تهران به انجا آمدند .
قرار شد بعد از ورزش با بچهای ما کشتی بگیرند .
همه قبول کردند که حاج حسن داور شود. بعد از ورزش کشتی ها شروع شد .
چهار مسابقه برگزار شد ، دو کشتی را بچهای ما بردند ، دوتا هم آن ها .
اما در آخر کشتی کمی شلوغ کاری شد!
آن ها سر حاج حسن داد می زدند .
حاج حسن هم خیلی ناراحت شده بود.من دقت کردم و دیدم کشتی های بعدی بینِ #ابراهیم و یکی از بچهای مهمان است...
ادامه دارد....
کانال رسمی شهید ابراهیم هادی
#رفیق_شهیدم
@rafiq_shahidam96
https://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
#سلامبرابراهیم۱🍃
#قسمت۲۰
•شرط بندی
او ابتدا زیر بار نمی رفت و بازی نمی کرد اما وقتی اصرار کردیم گفت: پس همه شما یک طرف ، من هم تکی بازی می کنم!
بعد از بازی چند نفر از فرماندهان گفتند: تا حالا اینقدر نخندیده بودیم ، #ابراهیم هر ضربه ایی که می زد چند نفر به سمت توپ می رفتند و به هم می خورد می کردند و روی زمین می افتادند!
#ابراهیم در پایان با اختلاف زیادی بازی را برد .
تقریبا سال ۱۳۵۴ بود. صبح یک روز جمعه مشغول بازی بودیم . سه نفر غریبه جلو آمدند و گفتند: ما از بچه های غرب تهرانیم ، #ابراهیم کیه!؟
بعد گفتند: بیا بازی سر ۲۰۰ تومان . دقایقی بعد بازی شروع شد. #ابراهیم تک و آن ها سه نفر بودند ، ولی به #ابراهیم باختند.
همان روز به یکی از محله های جنوب شهر رفتیم. سر ۷۰۰ تومان شرط بستیم. بازی خوبی بود و خیلی سریع بردیم . موقع پرداخت پول، #ابراهیم فهمید آن ها مشغول قرض گرفتن هستند تا پول ما را جور کنند.
یکدفعه #ابراهیم گفت: آقا یکی بیاد تکی با من بازی کنه. اگه برنده شد ما پول نمی گیریم. یکی از آن ها جلو آمد و شروع به بازی کرد. #ابراهیم خیلی ضعیف بازی کرد. آنقدر ضعیف که حریفش برنده شد!
همه آن ها خوشحال از آنجا رفتند. من هم که خیلی عصبانی بودم به #ابراهیم گفتم: آقا ابرام ، چرا اینجوری بازی کردی؟! با تعجب نگاهم کرد و گفت: میخواستم ضایع نشن! همه این ها روی هم صد تومن تو جیبشون نبود!
ادامه دارد...
#سید_حسن_نصرالله
#انا_علی_العهد
@rafiq_shahidam96
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
✅ کتاب صوتی سلام بر ابراهیم جلد دوم با هماهنگی با نشر شهید هادی پاییز ۱۳۹۹ در کانال کتابخانه صوتی با
سلام علیکم خدمت رفقای شهدای
دوستان کتاب صوتی #سلامبرابراهیم جلد دوم تو کانال سنجاق شده یه کم مطالب زیاد هست بگردید بقیه صوتها رو هم به آسانی پیدا میکنید ☝️
التماس دعااا
#سلامبرابراهیم۱🍃
#قسمت۲۱
•شرط بندی
هفته بعد دوباره همان بچه های غرب تهران با دو نفر دیگر از دوستانشان آمدند. آن ها پنج نفره با #ابراهیم سر ۵۰۰ تومان بازی کردند. ابراهیم پاچه های شلوارش را بالا زد و با پای برهنه بازی میکرد. آنچنان به توپ ضربه میزد که هیچ کس نمی توانست آن را جمع کند!
آن روز هم #ابراهیم با اختلاف زیاد برنده شد.
شب با #ابراهیم رفته بودیم مسجد. بعد از نماز ، حاج اقا احکام می گفت. تا اینکه از شرط بندی و پول حرام صحبت کرد و گفت:《پیامبر(ص) میفرماید:هرکس پولی را از راه نامشروع به دست آورد ، در راه باطل و حوادث سخت از دست می دهد》.
و نیز فرموده اند:(کسی که لقمه ایی از حرام بخورد نماز چهل شب و دعای چهل روز او پذیرفته نمی شود.)
#ابراهیم با تعجب به صحبت ها گوش می کرد. بعد باهم رفتیم پیش حاج آقا و گفت: من امروز سر والیبال ۵۰۰ تومان تو شرط بندی برنده شدم.
بعد هم ماجرا را تعریف کرد و گفت : البته این پول را به یک خانواده مستحق بخشیدم!
حاج آقا هم گفت: از این به بعد مواظب باش ، ورزش بکن اما شرط بندی نکن.
هفته بعد دوباره همان افراد آمدند. این دفعه با چند یار قوی تر ، بعد گفتند: این دفعه بازی سر هزار تومان!
#ابراهیم گفت: بازی می کنم اما شرط بندی نمی کنم . آن ها هم شروع کردند به مسخره کردن و تحریک کردن #ابراهیم و گفتند: ترسیده ، می دونه می بازه . یکی دیگه گفت: پول نداره و...
ادامه دارد...
#سلامبرابراهیم
کانال رسمی شهید ابراهیم هادی
#رفیق_شهیدم
@rafiq_shahidam96
https://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
#سلامبرابراهیم۱🍃
#قسمت۲۲
•شرط بندی
#ابراهیم برگشت و گفت: شرط بندی حرومه ، من هم اگه نی دونستم هفته های قبل با شما بازی نمی کردم ، پول شما رو هم دادم به فقیر ، اگه دوست دارید ، بدون شرط بازی کنیم . که البته بعد از کلی حرف و سخن و مسخره کردن بازی انجام نشد .
دوستش می گفت: با اینکه بعد از آن #ابراهیم به ما بسیار توصیه کرد که شرط بندی بازی نکنید. اما یکبار با بچهای محله نازی آباد بازی کردیم و مبلغ سنگینی را باختیم! آخرای بازی بود که #ابراهیم آمد . بخاطر شرط بندی خیلی از دست ما عصبانی شد.
از طرفی ما چنین مبلغی نداشتیم که پرداخت کنیم . وقتی بازی تمام شد #ابراهیم جلو آمد و توپ را گرفت. بعد گفت: کسی هست بیاد تک به تک بزنیم؟
از بچهای نازی آباد کسی بود به نام ح.ق که عضو تیم ملی و کاپیتان تیم برق بود.
با غرور خاصی جلو آمد و گفت: سَر چی!؟
#ابراهیم گفت: اگه باختی از این بچها پول نگیری. او هم قبول کرد.
#ابراهیم به قدری خوب بازی کرد که همه ما تعجب کردیم. او با اختلاف زیادی حریفش را شکست داد. اما بعد از آن حسابی با ما دعوا کرد!
#ابراهیم به جز والیبال در بسیاری از رشته های ورزشی مهارت داشت. در کوهنوردی یک ورزشکار کامل بود. تقریبا سه سال قبل از پیروزی انقلاب
تا ایام انقلاب هر هفته صبح های جمعه با چند نفر از بچه های زورخانه می رفتند تجریش.
ادامه دارد...
#انا_علی_العهد
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
🆔 @rafiq_shahidam96