eitaa logo
رَحــــنور🌱
6هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
196 ویدیو
8 فایل
اینجا قراره زندگی واقعی رو باهاتون به اشتراک بزاریم😌🥲 . لطفا کپی نکنید وقتی میشه فروارد کرد🙂 . تبلیغات 🤍 @rahnourt . حرفی ، سخنی بود من اینجام 😁👇🏻 @Hosnaalef حسیبا برای اصالت و حال خوب خونه هاتون :)❤️ @hasibareal ..
مشاهده در ایتا
دانلود
این مسافرت یه تجربه جدید بود برامون ... اولین سفری بود که با ماشین بودیم و آقای حکیمی مدت زمان طولانی پشت فرمون بود و پر از چالش بود برامون 😂👩🏻‍🦯 ولی چالش هاش قشنگ بود چون کنار هم بودیم و خیلی ذوق داشتیم برای اولین بار با ماشین تا مشهد رفتن 🥺
خیلی بده که خانم ها نمیتونن برن سر مزار شهید رئیسی:) کل دلخوشی همین بود 🙂
امام رضایی که لطفش بهمون ثابت شده است و زود به زود میطلبمون🥺 درسته نبودم ولی دلیل نمیشه شماها رو یادم بره که 🥲❤️
من جدا از مسافرت ذوق بعدش رو دارم که بیام هی لباس بشورم پهن کنم بوی تمیزی و نرم کننده بپیچه تو اتاق 😌🥺 دوباره جمع کنم تا کنم بزارم سر جاش 😂 اصلا از جذابیت های بعد مسافرته همه عزا میگیرن براش من ذوق میکنم 😅
اگه بخوام برم به روز آخری که فعالیت روتین تو پیج داشتیم و فردا صبحش هممون با سر و صدا و خبر های بد بیدار شدیم ... باید بگم که خیلی از کار هامون عقب افتاد و شرایط تغییر کرد اون روز از صبحش خوب بود و شبش رو روال پیش نرفت منتظر فردا بودیم که دیروزمون رو جبران کنیم و یادمون بره بد گذشته ولی چیزی که انتظارش رو نداشتیم بدتر کرد حالمون رو و باعث شد بفهمیم خیلی وقتا ممکنه فردایی نباشه که بخوایم روز قبل رو جبران کنیم و حالمونو خوب کنیم از بعد اون روز تصمیم گرفتیم در لحظه همه چیو حل کنیم که بعدا چیزی باعث پشیمونی نشه ... همه چیو بزرگ نکنیم و از پس همه چی بربیایم 🙂 و خوشحالم بابت این تلنگر ...
روز غدیرمون رو خیلی ساده با یه نذری کوچیک در حد توانمون گذروندیم... خیلی منتظر غدیر امسال بودیم اونایی که داستان آشنایی رو خوندن میدونن چرا منتظر بودیم ... ولی لازمه خیلی کوتاه بگم که پارسال فکر نمیکردیم امسال غدیر اینقدر کارهامون رو روال افتاده باشه و کنار هم باشیم🙂
برسیم به روزایی که سر و صدا بیشتر شد و دور و بر خونمونو شب ها خیلی وضعیت خراب بود ... این وسط هم من هم آقای حکیمی سرماخوردگی شدید گرفتیم و وقتی ریه هامون درگیر شد فهمیدیم یه کرونا رد کردیم و همچنان با سرفه هاش داریم ادامه میدیم شبی که رفتیم دکتر سر و صدا خیلی زیاد و نزدیک بود و از یه جایی به بعد خود پرسنل هم جمع کردن برن و شیک و مجلسی سرم و رو تموم نشده کند گفت پاشو جمع کن برو 😂 اومدیم رسیدیم سر کوچمون دیدیم کل کوچه هارو دود برداشته قشنگ سکته رو رد کردیم بوی باروت پیچیده بود و استرس زیادی گرفته بودیم رفتیم دیدیم نزدیکمون بوده اون شب و تا صبح سر کردیم ولی....
از اونجایی که هدا خیلی شبا استرس میگرفت بخاطر سر و صدا و اصلا خواب نداشتیم به دعوت مادرشوهر پدر شوهر جمع کردیم با خانواده من رفتیم چند روز خونشون 😂 حسابی هم خوش گذشت باز اونجا سر و صدا کمتر بود یکم آرامش داشتیم از همه مهم تر پیش دوتا خانواده بودیم چون یه طرف بودن به شدت سخت بود 👩🏻‍🦯
اون چند روز کلی تجربه شد مخصوصا برای من و آقای حکیمی 😂😂 هرچیزی که این مدت دوست داشتیم درست کنیم و امتحان کنیم رو رفتیم سراغش 😂 یک سره هم به بهونه خرید و بنزین زدن بیرون بودیم 👩🏻‍🦯
تفریحات اون چند روزمون شده بود خانوادگی پیاده روی کردن و نوبتی دوچرخه سواری کردن 👩🏻‍🦯