این چند وقت کسب و کاری که با جناب حکیمی به شدت تو فکرش بودیم و استارت زدیم و من هزار. و یکی تجربه کسب کردم و تلاش کردم و در اخر فقط به یه نتیجه رسیدم
ادمیکه تلاش کنه و بخواد میشه :)
من اصلا به نشدن فکر نکردم
با اینکه اقا یاسین به نشدن خیلی فکر کرد ولی من اصلا نشدن برام معنی نداشت
همش میگفتم وقتی فکرکنی ممکنه نشه
ولی وقتی کلا به نشدن فکرنکنی و تلاش کنی
اصلا غیر ممکنه
مگه خدا این همه تلاش رو نادیده میگیره :)
الان حسیبا شده نور زندگیمون :)
شده نتیجه تلاش هامونو ذوقمون
و قطعا ادامه داره 🙂
دیشب تا ساعت چهار صبح داشتم محتوا ضبط میکردم ..
اما هنوز خیلی هدف ها مونده که باید دونه دونه تیک بخوره
چند روز پیش یکی بهم گفت دیگه یه چیز و شروع کردی باید تا تهش بری
اره میرم ولی وقتی سر و سامون بگیره میرم شراغ هدف بعدی
زندگی تو یه هدف خلاصه نمیشه :)
من همونیم که شب خواستگاری گفتم با کار ثابت کنار نمیام و حتما باید کار طرف مقابلم ازاد باشه
بله چون میدونستم ادمیهستم که تلاش کنم و خودمم کمک کنم
میدونستم باهم بخوایم میشه
پس تلاش میکنیم و منتظر نتیجه میمونیم 🙂
نه برای رسیدن به یک هدف
برای رسیدن به همه هدف هایی که باید دونه دونه تیک بخوره 🙃
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_نهم 🌚 ولی بالاتر گفتم الان فکر میکنم به اون روزا دلم میخواد روزی هزار بار
اخرین پارت همین بود ؟ 👩🏻🦯
#داستان_آشنایی :
#پارت_دهم
از ادامه داستان اشنایی بخوام بگم ..
باید بگم که ..
من دو سال و نیم شایدم بیشتر از هم بی خبر بودیم
بعد دوسال و نیم یه روز که امار پیج بنده ترکیده بود جناب حکیمی با پیج فیک پیام داد و هرچی دلش خواست در جواب استوری های اموزشی بنده گفت 😐
منم اعصابم ریخت بهم جواب دادم و حتی مطمئن نبودم همونه یا نه 👩🏻🦯
تا جواب دادم گفت از قصد اینطوری گفتم حرصت بگیره دایرکتمو باز کنی 😐
از اونجا همه چی شروع شد
یکم راجب وضعیتی که توش بودیم گفتیم و دوباره با یه خدافظی رفت 🫤
دو سه هفته بعدش پیام داد و اروم اروم همه چی جدی شد
بعد از اینکه همه چیو بهم گفتیم و دلیل رفتنشو گفت
تصمیم بر اشنایی شد و بعد هم ادامه همه چی
که قرار بود به خانواده ها بگیم ولی با برنامه ریزی
یه بنده خدایی که مشخصه کیه 😒
یه روز ویس گرفت گفت همه چیو به مامانمینا گفتم بدون هیچ هماهنگی با من 😐
هم حرصم گرفته بود هم میخواستم اروم باشم واکنش هارو بیینم
کجا به مامانش گفته بود؟
دقیقا وسط بازار موقع خرید 😐
از اون موقع دیگه همه چی شروع شد و اولین کاری که من کردم به مشاوری که میرفتم پیشش گفتم با پدرم مطرح کنه و پدرم مخالفت کامل داشت 👩🏻🦯
و همه چی تازه از اونجا شروع شد
چرا ؟
چون بابای من اصلا تو فکر زود ازدواج کردن من نبود و اصلا اجازه اومدن خواستگار نمیداد
روزای اول که مخالفت کامل بود
بعد چند وقت صحبت کردن با بقیه
هر روز یه چیز میشد 😂
یه روز میگفت زیر نظر خودمون اشنا بشید
یه روز میگفت کلا نه
در صورتی که نه خود اقا یاسینو دیده بود و نه صحبتی باهاش کرده بود
اون موقع اقا یاسین دانشجو دانشگاه شهید بهشتی کرج بودن
اما کارشون رو از دست داده بودن
یه جلسه پدر من با پدرشون صحبت کردن و تصمیم گرفتن جناب حکیمی بره سرکار تا از شر جفتمون بیوفته😐
و بخاطر یه سری داستان ها
جناب حکیمی وارد دوران غیبت سربازی شد و دانشگاهش هم رفت رو هوا 👩🏻🦯
بعد کلی داستان و مخالفت
که خانواده اقا یاسین میگفتن کار و سربازی و همه چی رو هواست نمیشه
خانواده منم کامل مخالف بودن
بنده با پدرم صحبت کردم و تصمیم بر این شد بریم پیش هر مشاوری که من میگم و هرچی اون گفت همون بشه
یعنی اگه گفت نه دیگه منم بیخیال بشم 🫤
قبل رفتن ما پیش مشاور پدرم رفته بودن و صحبت کزده بودن
رفتیم پیش مشاور جدا جدا
تست دادیم
مشاور تست هارو برسی کرد
حتی یه مدت فقط میگفت هدف و معیار و همه چیو بنویسید و ما درگیر ثابت کزدن خودمونو برای امادگی ازدواج به مشاور بودیم 😐
بعد تست دادن و کلی اذیت
مشاور گفت همه چی اوکیه
فقط شیش ماه تا یک سال قطع ارتباط کامل
اگه بعدش بازم اومدید گفتید همو میخوایم اون موقع من میگم باشه 😐
شیش ما تا یک سال قطع ارتباط که فقط اقا یاسین تکلیف سربازی و دانشگاه و کار و همه چیو مشخص کنه
بعد چند وقت جناب حکیمی کار و درامدشون اوکی شد
ولی پدر بنده میگفتن فقط کار ثابت و درامد ثابت و بیمه
در صورتی که هیچ کدوم اینا برای من مهم نبود و اولویت نبود 👩🏻🦯
نمیخوام وارد جزئیات بشم واقعا اذیت میشم
بعد یه مدت رفتیم پیش مشاور
هربار یه بهونه میاورد
و هربار یه داستان جدید برای موافقت نکردن
بار اخر من به شدت عصبی شدم
رفتم گفتم کار و درامد که اوکی شد
دیگه مشکل چیه هی عقب میندازیذ
مشاور گفت یه جلسه اونا بیان برای اشنایی خانپاده ها
یه جلسه ما بریم خونشون
یعنی دو جلسه اشنایی خانواده ها
هر دو جلسه یه داستان جدید پیش میومد و دوباره مخالفت و برگشت سر خونه اول :)
ولی اخرش قرار بر خواستگاری شد 🙂
با یک سزی شرط که اصلا مهم نبست دیگه
شب خواستگاری
همه چی رسمی شد و محرمیت خوندیم
چند روز بعدش جشن بله برون بود و از بعد اون چه خودمون چه خانپاده هامون شاهد معجزه های خدا بودیم :)
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_دهم از ادامه داستان اشنایی بخوام بگم .. باید بگم که .. من دو سال و نیم شای
اصلا دوست نداشتم جزئیات بیشتر رو بگم و در ادامه باید بگم که
ما از اول پشت هم بودیم
اگه پشت هم نبودیم الان مایی وجود نداشت 🙂
مهم ترین چیز پشت هم بودنه
قبول داشتن ظرف مقابله
کل این مدت همه سعی کردن اذیت کنن
استرس بدن
پشیمون کنن
ولی ما پشت هم بودیم
دوران عقد و محرمیت به شدت اذیت شدیم
ولی مهم اینه تموم شد
و پشت هم بودیم که تونستیم پشت سر بزاریم
سر عقدمون اولین معجزه رو دیدیم که تاریخی که من میخواستم خیلی یهویی جور شد برامون و عقدمون همون قم شد :)
از بعد رسمی شدن همه چی
ادمای دور و برمو خوب شناختم
هیچ کس ادمی نبود که فکرشو میکردیم و خوشحالیم ثابت شدن بهمون حداقل
هیچ کس فکر نمیکرد پسری که کار و درامد نداشته زیر یک سال بیاد سر خونه زندگیش
هیچ کس فکر نمیکرد ما اینقدر زود همه چیمون جور بشه
هیچ کس باور نمیکرد واقعا معجزه شده و همه فکرکردن دروغ میگیم 🙂
ولی ما بهمون ثابت شد خدا پشتمونه
و الان شر خونه زندگیمونیم
اگه اون موقع که خانواده ها مخالف بودن پشت هم نبودیم قطعا به اینجا نرسیده بودیم 🙂
ولی همون پسری که درامد نداشت الان از پس اجاره خونه و یه زندگی بر میاد و نمیزاره اب تو دل کسی که کنارش بود تکون بخوره 🙂
معجزه های خدا مشخصه
این وسط فقط توکل شما مهمه
پشت هم بودن مهمه. 🙂
اکه واقعا همو دوست دارید برای هم تلاش کنید
اینکه کسی رو به اسم دویدن دنبال خودتون اذیت کنید هنر نیست 🙂
اینکه پای کسی که دوست دارید بمونید و از سختی ها باهم رد بشید درسته
باهم موفق بشید درسته
اون موقع فقط چندتا چیز برای من مهم بود
همیشه میگفتم من قرارنیست با پول و ماشین و خونه طرف ازدواج کنم که برام مهمه باشه
منم که بابای بچمو انتخاب میکنم و اخلاق و رفتار و صبور بودن مهم تر از درامد و خونه
وقتی باهم همه چیو بسازید خیلی قشنگ تره تا اینکه طرفتون همه چی تموم بیاد و شما فقط برید زیر یه سقف
البته این نظر منه قبلش ببینید میتونید تحمل کنید یا نع
این مدت با خیلی ها حرف زدم که همو دوست داشتن و مخالفت خانواده که میومد وسط برای امتحان کزدنشون پا پس میکشیدن
اینو ازش سو استفاده نکنید ولی هنمزم دیر نشده 🙂
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) :
اگر آنقدر گناه کردهاید که
تا به بلندی آسمان رسیده
سپس از کرده خود پشیمان شدید
خداوند توبه شما رامیپذیرد.
لئالیالاخبار، ج 1، ص36