از خونشون که داشتیم برمیگشتیم رفتیم کرج که برای اخر شب بریم خونمون چون اوضاع جالب نبود و ساعت بدی میرسیدیم تو محل
دیگه همون شب نتا قطع شد و اقا یاسین هم کرونا گرفت افتاد حالش به شدت ترکید و چهار روز خونه مادرشوهر جان بودیم👩🏻🦯
دیگه اون چند روز من به کار های مورد علاقه ای که قرار بود اومدم خونه خودم انجام بدم رسیدم 🤭😂
رفتم وسایل ترشی گرفتم ترشی گوجه درست کردیم
لبو گرفتم خشک کردم پودر لبو درست کردم سرم حسابی گرم بود 🤌🏻😂
خونه مادرشوهر بودم باید هنرمایی میکردم بلاخره دیگه 🤌🏻😂🤭
دسر درست کردم با بیسکوییت خیلی خوب شد 🌝
دیگه شاممو که گذاشتم خونه هم تمیز شد گفتم کوکو درست کنم برای ناهار فردای جناب حکیمی از اون روز تصمیم گرفته بودم غذای لقمه ای درست کنم بتونه ببره سرکار وسط سرخ کردن کوکو ها من دیدم صدای گربه میاد جناب حکیمی هم از سرکار اومده بود صدا خیلی نزدیک بود من گفتم شاید پشت پنجره است هی چک کردیم دیدم نه خبری نیست گفتم اصلا طبقه دومیم نمیتونه بیاد پشت پنجره
چند دقیقه بعد باز دیدم صدا میاد با وجود زیاد نزدیک بودنش گفتم شاید از تو حیاطه
ما شاممونو خوردیم تموم شد من یهو تو قاب اشپزخونه سایه دیدم اولش فکر کردم اقا یاسین دستشو میاره بالا سایه اونه بعد دیدم اصلا قاب اشپزخونه سایه یه جای دیگه رو داره نشون میده 👩🏻🦯