خونه مادرشوهر بودم باید هنرمایی میکردم بلاخره دیگه 🤌🏻😂🤭
دسر درست کردم با بیسکوییت خیلی خوب شد 🌝
دیگه شاممو که گذاشتم خونه هم تمیز شد گفتم کوکو درست کنم برای ناهار فردای جناب حکیمی از اون روز تصمیم گرفته بودم غذای لقمه ای درست کنم بتونه ببره سرکار وسط سرخ کردن کوکو ها من دیدم صدای گربه میاد جناب حکیمی هم از سرکار اومده بود صدا خیلی نزدیک بود من گفتم شاید پشت پنجره است هی چک کردیم دیدم نه خبری نیست گفتم اصلا طبقه دومیم نمیتونه بیاد پشت پنجره
چند دقیقه بعد باز دیدم صدا میاد با وجود زیاد نزدیک بودنش گفتم شاید از تو حیاطه
ما شاممونو خوردیم تموم شد من یهو تو قاب اشپزخونه سایه دیدم اولش فکر کردم اقا یاسین دستشو میاره بالا سایه اونه بعد دیدم اصلا قاب اشپزخونه سایه یه جای دیگه رو داره نشون میده 👩🏻🦯
اولش فکر کردم من اشتباه دارم میبینم بعد دیدم دوباره تکون خورد به اقا یاسین گفتم تا بلند شد گفت حسنا گربه تو خونه است 😐😐😐😐😐
اولش که نگاش کردم لم داده بود خوابیده بود دیگه اونقدر اینجا بود اینجارو خونه خودش میدونست بچه اصلا غریبی نمیکرد 😂😂😂
بعد هی فکرمیکردیم هی یادمون میومد 😂😂😂😂
مثلا یاسین میگفت من صبح داشتم میرفتم سرکار دیدم صدا گربه میاد فکرمردم تو حیاطه 😂😂😂
من گفتم یاسین پریشب یادته صدا گربه میومد بلند بود گفتیم چطوری همسایه ها صداشون در نمیاد فقط ما میشنیدیم اون صداروووو این از اون موقع تو خونه استتتت😂😂😂😂