ولی الان سه ماهه که همه پیچیدن به هم
هی اومدن سرپا بشن هی نشد
اول که گرونی ها بود
بعدش جریانات ۱۸ دی به اینور
بعدش دوباره اومدن سرپا بشن که این اتفاقا افتاد
اونقدر این سه ماه به همه سخت گذشته انگار شیش ماه گذشته
شماها مقصر نیستید
بعد همه جریان ها همه ریختن بهم
چون هم همه چی گرون شد
هم ورودی های نصف شد و برای خیلی ها یه مدت بسته شد 🙂
و این وسط خیلی هاتون یا تو دوران عقدید و خرجی هاتون جدا شده
یا تازه عروسی کردید
اگه همه چی خوب پیش میرفت زندگی ها رو دور بود
ولی نشد
انشاالله بعد این جنگ همه چی خیلی بهتر میشه
صبوری کنید خیلی سخته
ولی درست میشه
یادتون نره خدایی هم هست 🙂
روزی دست خداست پس نگران نباشید 🌱🙂
این ماه هایی هم که با سختی گذشته و داره میگذره …
تجربه شده و بلاخره تموم میشه
پس غصه نخورید …
به این فکر کنید که اول زندگی براتون تجربه شده🙂
رَحــــنور🌱
یادتونه همسرشون کما بودن؟ با لطف دعاهای شما به هوش اومدن ... امشب یادتون نره دعاشون کنید حالشون بهت
بچه ها همچنان دعاگو باشید و حمد شفا بخونید لطفا:)
واقعا دلم تنگ شده بود برای کار خونه و چایی های بعدش :))))
اینجا اومدن و موندن و آرامشش فقط یه دلیل داره
همش یاد آوری خونه مادرجونه :)
اونایی که از قبل منو میشناسن میدونن یک ساله مامان بزرگم فوت کرده و قبلش من همش پیشش بودم :)
شبا میرفتم پیشش تنها نباشه
بعد دانشگاه همش اونجا بودم
براش دمنوش دم میکردم باهم شبا میخوردیم
حرف میزدیم و دقیقا تو اوج مخالفت های بابام بود و میرفتم ارومم میکرد :)))
یه روز اون میگفت دوستش بیاد من کیک درست میکردم یه روز من میگفتم رفیقم بیاد اون براش آش درست میکرد 🙂
این روزایی که اینجاییم همش یادآوری اونجاست
یادآوری روزایی که حسرتش رو دلم موند و دیگه تکرار نمیشه ...