رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_دوم 🌚 گذشت و یه مدت جواب دایرکت هارو میداد و فقط بلاک میکرد از یه جایی به
#داستان_آشنایی :
#پارت_سوم🌚
یه بنده خدایی الکی الکی میدونست چطوری از زیر زبون من حرف بکشه
چطوری منو امیدوار کنه
همین بنده خدا شبا ساعت ده شب میخوابید 😂
چرا؟
چون تو امتحانا دی ماه بودیم، فکر کنم .
صبح باید میرفتیم امتحان میدادیم و میخوابید که نماز پاشه درس بخونه 👩🏻🦯
بعد صبح که بیدار میشدم پاشم برم مدرسه میدیدم زودتر از من پیام داده
حالت چرا یه ادمین باید شیش صبح پیام داده باشه؟؟؟
بهانه های مختلف 😂
بهونه کردن و حرف کشیدن سر استرس امتحان
و بعدش برای اینکه من شک نکنم
صحبت کردن راجب اینکه اگه دیر رسید من چی بزارم و تو پیج راجب چی صحبت کنم 😂😂
ولی من آروم آروم به خودم اومدم دیدم علاوه بر ادمین پیج ادمین کل زندگیم شده ...
بدون اینکه من بفهمم برام روتین شده بود همه چی و سر همه چی سخت نمیگرفتم 🥲
آروم آروم بود وقتایی که سعی میکردم پای گوشی نباشم و سرم گرم باشه و نبودش حس میشد و منتظر همون پیام ها بودم 🙂
الکی الکی بدون اینکه خودم بفهمم دلم گیر کسی شده بود که نه عکسشو دیده بودم نه صداشو شنیده بودم 😂😐
این خیلی حرص داره برام که من هیچی ازش نمیدونستممممم😐😐
یزیددددددد👹
الان دیگه جفتمون میدونستیم چه اتفاقی افتاده و واقعا نمیخواستم باور کنیم و سعی میکردیم کلا پیامی ندیم
اما اگه بدونید بعدش چی شدددد😐😐😐
فکر کردید خیلی عادی همه چی گل و بلبل شده و عشق و عاشقی تا وقتی که بزرگ بشیم و بیان خواستگاری؟ 😂😐😐😐
اره دوبار شک نکنید 😂
رَحــــنور🌱
سلام 😂 نمیدونید مگه کل خونه آماده شده فقط دستمال ها باید چیده میشد 😂😂😂
باورتون میشه از صبح فرستادم اینارو؟