رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_پنجم 🌚 اون شب شب قشنگی بود چون دیگه لو داده بود خودشو دیگه نشون داده بود
رفیقی که راجبش حرف میزنم ....
رفیقی بود که تو دوره اول راهنمایی با من همکلاسی شد و خانواده هامون شبیه به هم بودن
رفت و آمد داشتیم ولی نه زیاد ...
من یه وابستگی عمیقی پیدا کرده بودم تو دوران راهنمایی به این آدم چرا؟
چون هر روز کنار هم بودیم و واقعا رفیق بودیم برای هم :)
که کاش موندگار بودیم:)
پولامو جمع میکردم براش کادو هایی که دوست داشت میگرفتم
همه کار میکردم تا خوشحال باشه
نمیخوام وارد جزئیات بشم
سال نهم که کرونا اومد ...
اون رفت اصفهان کلا برای همیشه
و آدمی که هر روز تا ساعت چهار بعد از ظهر مدرسه کنار هم بودیم کلا رفته بود یه شهر دیگه
میگفتم اشکال نداره زنگ میزنیم بهم پیام میدیم
ولی خب اون آدم کلا پای گوشی نبود و کلا اهمیتی نداشت هیچی
نمیدونم شاید من بازیچه شده بودم
نمیدونم هرچی مهم نیست
یاسین اون موقع از دور داشت میدید اینارو
یعنی طبق چتا و بال بال زدن من برای اون آدم فهمیده بود که من الکی دارم لطفی میکنم
اصلا نمیخوام چیزی از اون موقع یادآوری بشه چون هنوز آثار ضربه های روانیشو دارم میبینم 😂😂
تنها کسی که کمک کرد من از اون وضعیت نجات پیدا کنم و این آدم کلا از زندگی من حذف بشه همین آدمی که الان شوهرمه 😂
اره تلاش کرد من حالم بهتر بشه
به خودم بیام
از اون وضعیت نجات پیدا کنم
ولی خب خودشم خراب کرد... :)
میدونم اذیت میشید دیر به دیر میزارم پارت هارو
خیلی وقفه افتاد تا این پارت های جدید و بگم
واقعیت بخوام بگم نمیخواستم چیزی از اون موقع یاد آوری بشه
چون یاداوری این رفاقت به شدت حالمو میریزه بهم
و حسابی اذیت میشم ...
در نتیجه اصلا نمیخواستم چیزی راجبش بگم ولی خب اصل داستان همینجا بود :)
نمیشد ازش رد شد ...
از این به بعد سعی میکنم پارت بیشتر بزارم
ولی از اینجا داستان به بعد تا وقتی همه چی رسمی بشه
افتضاح ترین روزاست 🙂
و همشون حالمو میریزه بهم
یادم میوفته اذیت میشم
چون واقعا اتفاق هایی برام افتاد
که دست من نبود
و قطعا اگه آقا یاسین بود هیچ کدوم اتفاق ها نمیوفتاد🙂
نمیدونم حالا بقیه اش رو میگم 😂
الان اصلا نمیتونم جمله بندی کنم منظورمو برسونم 😂😂
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ته داستان رو جلو جلو گذاشتم براتون اینقدر استرس نکشید 😂😂😂
رَحــــنور🌱
بار و بندیلمون امروز خیلی زیاد بود از دیروز دارم جمع میکنم 👩🏻🦯 کاور سفیده دلیل ذوق و خوشحالی این ر
دلیل این حجم از بار و بندیل صبح این بود که بعد دو روز از خونه مادرشوهر برگشتیم و یه سری چیزا که باید دوخته میشد به لطف ایشون دوخته شده بود و یه سری خرید ها انجام شده بود که همه چی باهم باید میومد خونمون 😂
و تا همین یک ساعت پیش همش وسط اتاق بود 👩🏻🦯