میدونم اذیت میشید دیر به دیر میزارم پارت هارو
خیلی وقفه افتاد تا این پارت های جدید و بگم
واقعیت بخوام بگم نمیخواستم چیزی از اون موقع یاد آوری بشه
چون یاداوری این رفاقت به شدت حالمو میریزه بهم
و حسابی اذیت میشم ...
در نتیجه اصلا نمیخواستم چیزی راجبش بگم ولی خب اصل داستان همینجا بود :)
نمیشد ازش رد شد ...
از این به بعد سعی میکنم پارت بیشتر بزارم
ولی از اینجا داستان به بعد تا وقتی همه چی رسمی بشه
افتضاح ترین روزاست 🙂
و همشون حالمو میریزه بهم
یادم میوفته اذیت میشم
چون واقعا اتفاق هایی برام افتاد
که دست من نبود
و قطعا اگه آقا یاسین بود هیچ کدوم اتفاق ها نمیوفتاد🙂
نمیدونم حالا بقیه اش رو میگم 😂
الان اصلا نمیتونم جمله بندی کنم منظورمو برسونم 😂😂
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ته داستان رو جلو جلو گذاشتم براتون اینقدر استرس نکشید 😂😂😂
رَحــــنور🌱
بار و بندیلمون امروز خیلی زیاد بود از دیروز دارم جمع میکنم 👩🏻🦯 کاور سفیده دلیل ذوق و خوشحالی این ر
دلیل این حجم از بار و بندیل صبح این بود که بعد دو روز از خونه مادرشوهر برگشتیم و یه سری چیزا که باید دوخته میشد به لطف ایشون دوخته شده بود و یه سری خرید ها انجام شده بود که همه چی باهم باید میومد خونمون 😂
و تا همین یک ساعت پیش همش وسط اتاق بود 👩🏻🦯