رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_پنجم 🌚 اون شب شب قشنگی بود چون دیگه لو داده بود خودشو دیگه نشون داده بود
#داستان_آشنایی :
#پارت_ششم 🌚
آقا یاسین متوجه همه چی شده بود
میدونست من از اون رفاقت ضربه خوردم
و کل تلاشش این بود منو نجات بده
آخه آدم وقتی تو یه مرداب گیر میکنه
نمیتونه بیرون از مرداب فکر کنه
و اقایاسین کل تلاشش بیرون کشیدن من از اون مرداب بود 🙂
آروم آروم بهم ثابت شد
صدمو گذاشتم برای آدمی که سر سوزن اهمیت نداشته
آدمی که چشمش نمیدید هیچیو
هرکاری که فکر کنید من اون موقع کردم و اصلا نمیخوام راجبش حرف بزنم
ولی خب گذشته و مهم اینه من به خودم اومدم تونستم راحت شم
البته که این وسط ثابت کردنای آقا یاسین و آمار درآوردن و هزارتا کلک زدن بی تاثیر نبود
تا من بفهمم چقدر الکی دارم مهربونی میکنم 😂
من تونستم اون رفاقت رو بزارم کنار
ولی یه نفر کمکم کرده بود
و دلیل اصلیش اون ی نفری بود که باعث شده بود من دلم گیر شه
به حرفش گوش بدم
و در آخر چون بود و جایگاه رفیق داشت و براش مهم بود که کسی اذیتم نکنه :)
ولی اون یه نفر :)
نمیدونید چیکار کرددددد 😂😂
بالاتر گفته بودم من این ادمو ندیده بودم و هیچی ازش نمیدونستم
ولی اونقدر حرص میخوردم از دستش
کلا آدمی بودم که حرص همرو میخوردم
و یادمه وقتی همه چی جدی شد برگشت بهم گفت تو حتی منو نمیشناختی و از دستم حرص میخوردی که چرا پیج نمیزنم چرا کار نمیکنم و...
حتی خیلی تلاش کردی من خودمو و چیزایی که بلدمو جدی بگیرم
نمیدونم تو پارت های قبل گفتم یا نه
وقتی همه چی جدی نبود و من دلم گیر نبود
چون ادمین پیجم بود
خیلی از رفیقا و کسایی که اینستا میشناختم
پیام میدادن و میگفتن دنیا درست شدن پیجشونن
یا پیجشون میپرید
یا هرچی
منم آقای حکیمی رو معرفی میکردم
اولین پروژه پیج من بود
ولی آروم آروم پروژه ها بیشتر شد👩🏻🦯👩🏻🦯
ببینید چقدر چیزی برام جدی نبوده و واقعا ادمینی بوده که به چند نفر هم معرفی کردم😂😂
رَحــــنور🌱
#داستان_آشنایی : #پارت_ششم 🌚 آقا یاسین متوجه همه چی شده بود میدونست من از اون رفاقت ضربه خوردم
اصل کاری رو فردا میزارم
فقط یکی بگه آخر این پارت روقبلا گفته بودم یا نه چون هیچی یادم نیست
من خیلی برنامه ها دارم
برای خونه خودم
دلم میخواد همه چی طبق روال قبل بشه این مدت خیلی درگیر بودیم ...
برم خونه خودم اینجا خیلی معنوی میشه👩🏻🦯
شماهم باید پا به پای من بیاید 🌚
یکی از فشنگ ترین دعاهایی که شنیدم :)
الهی مولا تو قنوت شون بگن
خدایا واسه منِ مهدی نگهش دار🙂
یه بار مادربزرگم نصیحت قشنگی بهم کرد؛ میگفت :
برای درکنار هم موندن باید خیلی چیزارو بخشید، خیلی حرفارو نشنیده گرفت، از خیلی کارها عبور کرد...
برای در کنار هم موندن باید بخشنده ترین و قوی ترین بود، نه زیباترین و باهوش ترین !
آدما وقتی میتونن مدتهای طولانی کنار هم بمونن که یاد بگیرن چطور با هم کنار بیان !
برای در کنار هم موندن باید یاد بگیری چطور میشه با کوچیکترین چیزها، از زندگی لذت برد، خندید و شاد بود...
رَحــــنور🌱
یه بار مادربزرگم نصیحت قشنگی بهم کرد؛ میگفت : برای درکنار هم موندن باید خیلی چیزارو بخشید، خیلی حرفا
ولی این مدت اونقدر با بقیه حرف زدم اونقدر زندگی بقیه رو دیدم اونقدر عمیق فکر کردم به رابطه هایی که به فنا رفته
کل نتیجه فقط یه چیز بوده
کل زندگی سازش و بخشیدنه :))))
هرموقع این دوتارو تونستید بپذیرید آماده ازدواج هستید 🙂