یعنی نمیدونید بعد از ظهر فقط میخواستم برسیم خونه
با اینکه از صبح ذوق داشتم برم خرید
ولی اونقدر الکی خسته بودم و حالم افتضاح بود که ترجیح دادم فقط برسیم خونه
نمیدونم بخاطر گرما بود؟😐
جفتمون یهو سر درد گرفتیم چشمامون به شدت میسوخت و درد میکرد و کلا نابود بودیم
اصلا نمیدونید چه حالی داشتیم 😐
جناب حکیمی میگفت یه چیزی تو غذا بوده 😂
فکر کنم تنها جمله ای که این روزا بابامو خوشحال میکنه اینه:
جهیزیه تموم شد همه چیشو خریدیم 👩🏻🦯😂
ولی خب تموم نمیشه متاسفانههه😂😂😂