#داستان_آشنایی:
#پارت_هشتم 🌚
جناب حکیمی رفت منم برای همیشه گذاشتم تو ذهنم بمونه که یه آدمی بوده منو بلد بوده و دیگه نیست فقط عشقش افتاد تو دلم ...
اون موقع مثل الان من لینک پیام ناشناس داشتم و تو پیج و کانال تلگرامم بود
آقا یاسین یه وقتایی اونجا پیام میداد که من اصلا نمیتونستم تشخیص بدم اونه یا نه
یه وقتایی هم اکانت تلگرام میزد پیام میداد شروع میکرد معذرت خواهی کردن و بعدم دیلیت اکانت میکرد
واقعا حرصم میگرفت
پیام ناشناس پیام میزاشت اکانت پاک میکرد نمیشد جواب داد
پیوی پیام میداد دیلیت اکانت میکرد نمیشد جواب داد
واقعا حرصم میگرفت
از یه جایی به بعد کلا ول کردم
گفتم تموم شده دیگه به من چه
و من واقعا تموم شده دونستم
گوشه دلم ی آدمی رو نگه داشتم
که بلدم بود :)
ولی برای همیشه رفته...
اون مدت من خیلی ضربه خوردم
از رفیق دوست آشنا
چون وارد جو هنرستان شدم و کلا تحت تاثیر قرار گرفتم و خیلی وضعیت فاجعه ای بود
نمیگم فراموش کردم کامل
چون یه شبایی بود حتی بعد دوسال قطع ارتباط کامل
یهو میریختم بهم و میشستم زار میزدم
که الان اگه بود این اتفاق برای من نمیوفتاد
میدونست چی بگه چی کار کنه
ولی نبود
از بعد اون من حتی رفیقامم نتونستنن دلداریم بدن :)
من همیشه و همه جا گوشه فکرم بود ...
حتی دوسال و نیم بعد قطع ارتباط کاملمون
تو کوچه هیئت داشتیم و من تو اون کوچه یه آقایی رو دیدم که به شدت شبیه جناب حکیمی بود
نمیتونستم تشخیص بدم چون فقط یه عکس با عینک دیده بودم ازش
و هیچی ازش نمیدونستم
مدت ها فکرم درگیر بود باز
ولی بازم نگه داشتم گوشه دلم
حتی راجبش با رفیقامم حرف نزدم
ولی خودمونیم یه وقتایی واقعا نبودش حس میشد :)
هرکی از راه میرسید یه ضربه میزد میرفت ...
تو پیج به مشکل میخوردم
و واقعا کم میاوردم
اینو کرده بودم کینه تو دلم که قرار بود کنارم باشه پیج بیاد بالا
پیجمو به فنا داد ولم کرد رفت
و قشنگ حرصم میگرفت
ولی یه وقتایی نمیتونستم خودمو خر کنم
کم میاوردم بدجور 🙂
من روغن ریز رو پیرکس نگرفتم
اکرلیک گرفتم که هم ارزون تر باشه و هم نشکن
درش هم چوبی نیست پلاستیکی
ولی گذاشتم شما استفاده کنید 🥰
#جهیزیه